پرسید:《 تا به حال شده ناگهان بر زانو بیافتی، ناگهان بغض گلویت را بفشارد و اشک از چشمانت سرازیر شود؟》
به یاد تمام لحظاتی افتادم که با کوچکترین ضربهای شکستم و بی دلیل بلند بلند گریستم.
لبخند غمگینی زدم و گفتم:《خیر، تا به حال نشده.》
و همان لحظه اشک دیگری چشمانم را تار کرد.