دورگه اودین، خدای خدایان در اساطیر نورس (اسکاندیناوی)
با کرختی داخل شکمت از خواب بلند میشی، توی تختت داخل اتاقت در هتل والهالا هستی. یادت میاد که با خوردن شمشیر به شکمت مردی و حالا که دوباره زنده شدی احتمالا یک روز گذشته. شکمت قار و قور میکنه پس بلند میشی تا به سالن راهروت بری و ببینی چی برای خوردن پیدا میکنی. دورگه اودین بودن افتخار زیادی داره، اما نه در هتلی که خیلیا یا دورگه اودین هستن یا ثور یا تیر.
از طرف دختر آپولو
دورگهی هکاته، الههی جادوگری در اساطیر یونان.
داخل مسابقه تسخیر پرچم هستید. از قدرتت استفاده میکنی و برای تیم حریف توهم یه پرچم الکی ایجاد میکنی. چون تازه یاد گرفتی داری تمام سعیتو میکنی که توهم سوسو نزنه و اینکار انرژی زیادی ازت میگیره. یکی از بچههای آرس که مسئولیت محافظت ازت رو داره دور و بر تو که نشستی تیم حریف رو دفع میکنه و نفسزنان میگه:《امیدوارم توهمت نتیجه بده وگرنه من میدونم و تو.》
ولی نتیجه میده، به خاطر کار تو تیم شما مسابقه رو برنده میشه.
از طرف دختر آپولو
دورگه دیمیتر، خدای گیاهان و گلها در اساطیر یونان.
با ساتیرها داخل مزرعه توتفرنگی هستی و با نگرانی میپرسی:《چندوقته اینجوری شدن؟》
ساتیر میگه:《یه چند روزه.》
اوضاع گل و گیاه کمپ اصلا خوب نیست. یه چندتا دونه به ساتیر میدی و چندتا مواد مغذی و کود واسه گیاها تجویز میکنی. بعد به سمت خانه بزرگ میری، باید این مسئله رو با کایرون درمیون بذاری.
به هر حال ارشد کابین دیمیتر، باید فکری به حال این مسئله کنه.
از طرف دختر آپولو
دورگه هستیا، الهه آتشدان در اساطیر یونان.
کنار آتشدان وسط کمپ زانو میزنی، دستاتو به صورت دعا میگیری و میگی:《سلام مادر.》
چشماتو میبندی و شروع میکنی به دعا خوندن و کمک خواستن از مادرت. خیلی وقتها این کار رو میکنی، مثل همون آتشی که داره میسوزه موهای آتشین داری و به اطرافیانت گرما میبخشی.
از طرف دختر آپولو
دورگه نپتون، صورت رومی پوسایدون، خدای زمینلرزه و دریا.
تو جنگ با هیولاهای مهاجمی که به کمپ ژوپیتر حملهور شده بودن، شمشیر کشیدی و قدرت پدرت رو فرا خوندی. فریاد زدی به نام نپتون و بعد کل زمین شروع کرد به لرزیدن. زمین دهان باز میکرد و هیولاها رو داخل خودش فرو میبرد. اگر تو نبودی کمپ در برابر هیولاها شانسی نداشت.
از طرف دختر آپولو
دورگه هادس، خدای جهان زیرین در اساطیر یونان.
روی یک صخره نشستی و به رودخانه استیکس نگاه میکنی، بعد این همه سال باورش برات سخته که چطور این رودخونه به این آرومی، اینجوری باعث شکست لشکرها و جاودان شدن قهرمانها شده.
یه سنگ دیگه میندازی داخلش و به آشیل فکر میکنی که چجوری مادرش اونو از قوزک پا گرفت و داخل رودخونه کرد.
تا میای یه سنگ دیگه بندازی صدای یه فیوری از جا میپرونتت:《بانو پرسفونه میخواد ببینتت، خیلی مهمه.》
به هیکل هیولاوارش نگاه میکنی و برای دهمین بار در روز در دل پرسفونه رو به خاطر آزارهاش فحش میدی.
از طرف دختر آپولو
دورگه نمسیس، الهه انتقام در اساطیر یونان.
تو از اون دست دورگههایی بودی که اصلا به کمپ دورگهها نرفتن و خودشون به تنهایی دووم آوردن. الان هم بالاسر یه دزد که ازت دزدی کرده بودی وایسادی، یه سیگار گوشه لبته و با لباسای چرمی و سیاه داری میگی:《منو دست کم گرفتی. بهت که گفتم پیدات میکنم و ازت اتتقام میگیرم. من زادهی انتقامم و این فقط یه استعاره نیست.》
بعد میری جلو تا بهش نشون بدی دورگه نمسیس بودن یعنی چی.
از طرف دختر آپولو
دورگه بلونا، الههی جنگ در اساطیر روم.
یکی فریاد میزند:《استلا، یه دورگه داریم که نیازمند قدرتته.》
آهی میکشی، از اینکه قدرتت رو با کسی به اشتراک بذاری اصلا خوشت نمیاد. میری بالا سر دورگه لاجون و دستت رو میذاری رو بدنش. به حرفایی که رینا بهت گفته بود و یادت داده بود چجوری اینکار رو کنی فکر میکنی.
یه نفس عمیق میکشی و قدرتت رو حس میکنی که با قدرت ضعیف اون پیوند میبنده و به سمت بدن اون دورگه جاری میشه.
از طرف دختر آپولو
دورگه پوسایدون، خدای دریاها در اساطیر یونان.
وسط دریا ایستادی و تا چند کیلومتریت کسی نیست. آب یخ دریا به همراه کف روش میخوره به پوستت و تمام خستگیت رو از بین میبره. میتونه حس کنی که ماهیا داخل دریا در تکاپوان، میتونی صدای ضعیف اسبی که تو ساحله رو بشنوی.
میتونی حس کنی چجوری دریا نبض میزنه و نفس میکشه. بچه پوسایدون بودن گاهی خیلی لذتبخش میشه.
از طرف دختر آپولو
دورگه هادس، خدای جهان زیرین در اساطیر یونان.
به کابینتون که به لطف نیکو دی آنجلو کمی از شکل دخمه مردگان در اومده بود نگاه میکنی. هنوز کار داشت اما کابین معقولی برای فرزندان هادس شده.
تنها چیزی که میخواست یه جمجمه کوچولو بود. تمرکز میکنی و از اعماق زمین به جمجمه بیرون میندازی. جمجمه رو میزنی سر در کابین، حالا بهتر شد.
از طرف دختر آپولو
دورگه آتنا، الهه خرد و استراتژی جنگ و صنایع دستی در اساطیر یونان.
معلومه که مثل یه دورگه آتنا تو مدرسه همیشه سر همه درسها دستات بالا بود برای جواب دادن. اون روز هم مثل همیشه، و آخرین امتحانت هم بیست گرفتی.
اما کسی نمیدونست که بیشتر از اون بیست برای برگشتن به کمپ دورگهها ذوق و شوق داری. و البته که مثل همیشه دیدن یه عنکبوت حالتو خراب میکنه.
دورگه آتناییها همهشون یکی دوتا ویژگی مشترک دارن.
از طرف دختر آپولو