eitaa logo
شماره "۱"
155 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
5 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
به بزرگی خودتون ببخشید، متن خالی مجبورم بذارم🙁
حالا که هوا سرد و گزنده است، گرمای وجود زندگی از تنم آب می‌شود. آب می‌شود و حس می‌کنم چقدر تنهام. حالا متوجه می‌شدم، مردم می‌گویند، اما به راستی که واقعا برایشان ارزشی ندارد من چه فکر می‌کنم. خدایا، کاش زندگی دیگری به من دهی، آنگاه می‌توانم جوری که مردم با من رفتار می‌کردند باهاشان رفتار کنم. آنگاه زندگی برایم بهشت می‌شود.
تا به حال شده وقتی داری راه میری، سایه‌ات رو گم کنی؟ هی روی دیوارهای اطراف دنبالش بگردی؟ رو به روت رو نگاه کنی و دنبال بگردی؟ غافل از این که اون دقیقا پشت سرته؟
گاهی آدما خودشون رو گم میکنن؛ مدام تو زمان حال دنبالش می‌گردن همش توقع دارن تو آینده ببیننش اما نمیدونم تکه‌هایی از اونا تو گذشته جا مونده و داره خاک میخوره... فقط باید برگردی پیداش کنی خودتو ترمیم کنی و بعد دنبال آینده باشی اول گذشته رو کامل کن تو حال زندگی کن و بعد به دنبال آینده برو...
دقت کردین چقدر از کلمه تکه‌ها استفاده میکنم؟
به نظرم بند بند وجود هر چیزی مهمه هر تیکه از وجود تو یه دنیاست یه دنیا پر از احساس، خاطره، امید، آرزو و... تکه‌های وجودت رو دست کم نگیر
غول گفت: چرا برای کسانی که تو را شیطان می‌پندارند، دفاع می‌کنی؟ و مرد پس از کشتن غول رو به جنازه‌اش گفت: چون من شیطان نیستم.
تو یه پرورشگاه یه گوشه از دنیای بزرگ زندگی می‌کرد هرشب یواشکی بچه‌هارو روی سقف شیروانی جمع می‌کرد و براشون یه قصه میگفت قصه‌هایی که وقتی مادرش زنده بود براش می‌خوند، قبل از اینکه یه تصادف اونو ازش بگیره مادرش همیشه میگفت هرکدوم از ستاره‌ها یه قصه، منتظر خونده شدند و وقتی قصه‌شون رو میگی به آرامش میرسن او هرشب برای بچه‌های تنهای پرورشگاه قصه میگفت و یه ستاره رو آروم می‌کرد و به زمین می‌آورد آری او آسمان را به زمین آورده بود
و آنگاه که بیماری درون رگ‌هایم پیشروی می‌کرد، یافتم، شاید اگر کمتر درون آسمان‌ها سیر می‌کردم، زندگی بهتری داشتم. و آنگاه که مرگ چنگالش را به گلویم فشرد، یافتم، چه خوب شد در آسمان‌ها پرواز کردم و ذهن خودم را به زمین محدود نکردم. و آنگاه که به همراه مرگ به بدنم نگاه می‌کردم، یافتم، آدمی تشکیل شده از کلی احساس متناقض در یک زمان و در زمان‌های متفاوت.