📪 پیام جدید
آسمان طوفانی است. خیلی وحشی و پر از غرش و درد...
نه نه نه! اشتباه نکن! سر بلند نکن برای دیدن آن آسمان! آن را که آرام است نمیگویم، آسمان دلم را میگویم.
آه.. آری! باید هم بخندی اخر تو که سر در نمیاوری از حال و احوالم.
هیچوقت نخواهی فهمید آسمان دل من و زمین مغزم چه کشیدهاند و چه بر جای گذاشتهاند در درونم.
مثل تخم مرغی بیش از حد آبپز شده ترکیدند و ترکهای بعد برداشتند.
غریدند و در میان زنجیرها خزیدند و نگاه سرخشان را به قفسهی سینهی بیامانم دوختند.
هیچوقت آرام نگرفتند... هیچوقت! یا میلشان نمیکشید یا میل خودم نمیکشید.
اگر روزی بیاید که آرام بگیرند ، فکر کنم در حیرتی ابدی بمانم.
- فاذر.
پ.ن: صرفا دلم خواست همینجوری بنویسمش😭 قصد به رخ کشیدن چیزی به چشم کسی رو ندارم.
#دایگو
شماره "۱"
📪 پیام جدید آسمان طوفانی است. خیلی وحشی و پر از غرش و درد... نه نه نه! اشتباه نکن! سر بلند نکن برای
منم صرفا چون خیلی خیلی خیلی قشنگ بود میگم، قصد تعارف ندارم.
خیلی قشنگ بودددد😭😭
شماره "۱"
📪 پیام جدید آسمان طوفانی است. خیلی وحشی و پر از غرش و درد... نه نه نه! اشتباه نکن! سر بلند نکن برای
خیلیییییی
قشنگ بودددددددد
هرچیزی که دوست دارید بنویسید و ما اینجا از خوندنشون لذت میبریم
تا به خودتون و دیگران آسیب نزنید همه آزادن هر کاری انجام بدن
نه فقط اینجا
عشق من، اگر در آینده عاشقم نشوی، تو را به مردان کتابی خواهم فروخت. پس به نفعت است کتاب بخوانی و از آنها یاد بگیری.
شماره "۱"
خیلیییییی قشنگ بودددددددد هرچیزی که دوست دارید بنویسید و ما اینجا از خوندنشون لذت میبریم تا به خودتو
فاذر معلممه ها معلومه قشنگ مینویسه😁
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1434
ممنونن😭
و از اینجا هم به شما میگم هم به بقیه که یهو دیدین اومدم ناشناستون یچیزی نوشتم رفتم زیاد تعجب نکنید.
در رابطه با یکی از رمانام قفل قلم گرفتم دارم سعی میکنم از حالات درونیم بنویسم از این موقعیت دربیام.
فاذر-
#دایگو
~~~~
راحت باش😁❤️✨
شماره "۱"
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/1434 ممنونن😭 و از اینجا هم به شما میگم هم به بقیه که یهو د
احتمالا نباید بگم ولی امیدوارم قفل قلمت طول بکشه، زیاد برامون بنویسی😁😅
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1439
شاگردی بیش نیستم چه معلمی اخه ولی ممنونم.
فاذر-
#دایگو
~
به نظرم خیلی هم خوب درس میدی، دیگه حرف نباشه😄
شماره "۱"
تو یه پرورشگاه یه گوشه از دنیای بزرگ زندگی میکرد هرشب یواشکی بچههارو روی سقف شیروانی جمع میکرد و
زمان گذشت...
او حالا بزرگ شده
خیلی بزرگ
او حالا تنهاست
خیلی تنها
او حالا آسمانش تاریک است
خیلی تارک
شاید اگر آن همه ستاره را به زمین نمیآورده اکنون کورسوی نوری در آسمان بود تا راهنمایش باشد
آرزوی او کودکی بود
آرزویش برگشت زمان بود...