شماره "۱"
لبخند غمگین میزنم:《حالا میفهمی چرا هیچکس دور و ورم نمیاد.》
نمیتوانی تا ابد مرا دوست بداری. هرکس مرا دوست داشت نابود شد، و به محض آنکه از دوست داشتنم رها شدند رشد کردند.
من آفتم، مانع رشدم.
شماره "۱"
نمیتوانی تا ابد مرا دوست بداری. هرکس مرا دوست داشت نابود شد، و به محض آنکه از دوست داشتنم رها شدند
نوشتههام کلیشهای شدن نمیخوام
چرا هر فیلم یا کتابی درباره هاکی هست یه چیز همجنس*گرایی داره🥀
آدم باشید دیگه خب من الان هاکی میخواممم
هدایت شده از لیلی کامبربچ~
لعنت به بغضی که تو گلو گیر میکنه
نه میره پایین نه میاد بالا
https://eitaa.com/anbaryyy_e/7804
اولین اینکه شما پیام بده من محل نذارم کلانکم
دوم اینکه ویدار واقعا این روزا هم سرش شلوغه هم حالش خوش نیست حتی نمیتونم کتاب بخونم ایگی میدونه
شماره "۱"
https://eitaa.com/anbaryyy_e/7804 اولین اینکه شما پیام بده من محل نذارم کلانکم دوم اینکه ویدار واقعا
اگه کس دیگهای هم فکر میکنه بی محلی میکنم یا دلخورش کردم واقعا شرمندهم به خدا از قصد نبوده
شماره "۱"
نمیتوانست تصویر مادر رو به مرگش را از جلوی چشمانش دور کند. آنقدر دوید تا به دامنه تپهها رسید، جای
اسپایک با شوق عجیب و نا آشنایی در سینهاش از خواب بیدار شد. آنروز قرار بود به خانه فارلندها برای ناهار برود. از اتاقش بیرون رفت، درک هنوز خواب بود.
در این چندروز یاد گرفته بود که درک زیاد میخوابد، خرید نان با اسپایک بود و آشپزی با درک البته اگر حوصلهاش را داشت. بیشتر روز را در تعمیرگاه میگذراندند و شب، سریالهای قدیمی درک را تماشا میکردند.
بعد از گذشت چند ساعت بالاخره وقت رفتن فرا رسید، اسپایک موهایش را جمع کرد و لباسهایی که درک برایش خریده بود را پوشید. وقتی داخل آینه نگاه کرد، خودش را نشناخت. زمین تا آسمان با اسپایک خیابانها فرق داشت. با نگاه کردن به خودش، به یاد پیتر و کوین افتاد و عذاب وجدان دوباره بر دلش سنگینی کرد.
شانههایش کمی خمیده شدند، دستانش را در جیب کرد و از خانه بیرون رفت. اسپایک جلوی در تعمیرگاه ایستاد و در حالی که درک تا کمر داخل کاپوت ماشین خم شده بود به او گفت:《من دارم میرم.》
درک با صدای ناواضح پاسخ داد:《به...》
اما حرفش را نصفه گذاشت. اسپایک پشت گردنش را مالید:《یکم... یکم دستپاچهام. استرس دارم... میدونی.》
درک فریاد زد:《اون آچارو بده. اون عطری که گفتمو زدی؟》
اسپایک آچار را به درک داد:《آره زدم.》
درک گفت:《خب پس نترس، دخترا عاشق این عطرن.》
گونههای اسپایک سرخ شدن:《چی! نه... نه من واسه شارلوت نمیگم... نه... من...》
درک کمرش را صاف کرد و آهی کشید:《میری یا بیرونت کنم؟》
آشکارا درک عاشق اسپایک بود. اسپایک سرش را تکان داد و به سمت خانه فارلندها راه افتاد.
در جایی دیگر درون آنشهر کوچک، در خانهای مدفون با آرزوها، خون آرام راه خودش را از میان پرزهای سفید فرش پیدا میکرد و جاری میشد. خون، سرخ که به رنگ غروب خورشید بود.
پسری با لباسهای پاره و تن کبود و زخمی، خونین و مالین روی زمین دراز کشیده بود. اگر سینهاش به آرامی بالا و پایین نمیشد آدم میپنداشت که مرده!
پسر حتی گریه هم نمیکرد. اما در عوض کمی آنطرفتر مردی با وضعیت آشفته به دیوار تکیه داده بود و سخت میگریست. شانههایش بالا و پایین میشدند و به شدت بوی الکل میداد.
پسر با درد سرش را به سمت او کج کرد و از میان لبهای خشک و پاره شدهاش، با صدای ضعیفی گفت:《من... خوبم.》
مرد با چشمانی که همچو کاسه خون سرخ بود به او نگاه کرد:《متاسفم. متاسفم. نمیخواستم اینجوری بشه. متاسفم.》
با دستانش صورتش را پوشاند. پسر چشمانش را به سختی بست و در حالی که آرام آرام هوشیاریاش را از دست میداد گفت:《اشکالی نداره... من... خوبم.》
اما خوب نبود.
مگر یک پسرک دوازده ساله چقدر توان دارد که هرشب کتک بخورد؟
معلوم است که خوب نبود.
مگر یک تن چقدر میتواند کبود باشد؟
مگر یک چشم چقدر میتواند بگرید؟
مرد آرام و نامتعادل از جایش بلند شد. پسر را که از لاغری رنج میبرد بغل گرفت و روی مبل گذاشت. پدر بودن کار سختیست، مخصوصا اگر زنت رهایت کرده باشد و همهچیزت را باخته باشی.
مخصوصا اگر معتاد الکل باشی.
#پسران_خیابان