eitaa logo
شماره "۱"
351 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
177 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از لیلی کامبربچ~
لعنت به بغضی که تو گلو گیر میکنه نه میره پایین نه میاد بالا
ویدار دارم کم کم ماهی کتاب میشم. خواستم بیام دعوا که چرا نظر جدیدم راجع‌به پارت آخرو نذاشتی بعد یهو دیدم خودم اصلا نفرستادمش و تو ذهنم نظر دادم.🤣 ~~~ هعی خدا بیچاره من که منتظر نطرهای شما می‌شینم... ماهی کتاب😂😂
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
https://eitaa.com/anbaryyy_e/7804 اولین اینکه شما پیام بده من محل نذارم کلانکم دوم اینکه ویدار واقعا این روزا هم سرش شلوغه هم حالش خوش نیست حتی نمی‌تونم کتاب بخونم ایگی می‌دونه
شماره "۱"
https://eitaa.com/anbaryyy_e/7804 اولین اینکه شما پیام بده من محل نذارم کلانکم دوم اینکه ویدار واقعا
اگه کس دیگه‌ای هم فکر می‌کنه بی محلی می‌کنم یا دلخورش کردم واقعا شرمنده‌م به خدا از قصد نبوده
شماره "۱"
نمی‌توانست تصویر مادر رو به مرگش را از جلوی چشمانش دور کند. آنقدر دوید تا به دامنه تپه‌ها رسید، جای
اسپایک با شوق عجیب و نا آشنایی در سینه‌اش از خواب بیدار شد. آن‌روز قرار بود به خانه فارلندها برای ناهار برود. از اتاقش بیرون رفت، درک هنوز خواب بود. در این چندروز یاد گرفته بود که درک زیاد می‌خوابد، خرید نان با اسپایک بود و آشپزی با درک البته اگر حوصله‌اش را داشت. بیشتر روز را در تعمیرگاه می‌گذراندند و شب، سریال‌های قدیمی درک را تماشا می‌کردند. بعد از گذشت چند ساعت بالاخره وقت رفتن فرا رسید، اسپایک موهایش را جمع کرد و لباس‌هایی که درک برایش خریده بود را پوشید. وقتی داخل آینه نگاه کرد، خودش را نشناخت. زمین تا آسمان با اسپایک خیابان‌ها فرق داشت. با نگاه کردن به خودش، به یاد پیتر و کوین افتاد و عذاب وجدان دوباره بر دلش سنگینی کرد. شانه‌هایش کمی خمیده‌ شدند، دستانش را در جیب کرد و از خانه بیرون رفت. اسپایک جلوی در تعمیرگاه ایستاد و در حالی که درک تا کمر داخل کاپوت ماشین خم شده بود به او گفت:《من دارم میرم.》 درک با صدای ناواضح پاسخ داد:《به...》 اما حرفش را نصفه گذاشت. اسپایک پشت گردنش را مالید:《یکم... یکم دستپاچه‌ام. استرس دارم... می‌دونی.》 درک فریاد زد:《اون آچارو بده. اون عطری که گفتمو زدی؟》 اسپایک آچار را به درک داد:《آره زدم.》 درک گفت:《خب پس نترس، دخترا عاشق این عطرن.》 گونه‌های اسپایک سرخ شدن:《چی! نه... نه من واسه شارلوت نمیگم... نه... من...》 درک کمرش را صاف کرد و آهی کشید:《میری یا بیرونت کنم؟》 آشکارا درک عاشق اسپایک بود. اسپایک سرش را تکان داد و به سمت خانه فارلند‌ها راه افتاد.
در جایی دیگر درون آن‌شهر کوچک، در خانه‌ای مدفون با آرزوها، خون آرام راه خودش را از میان پرز‌های سفید فرش پیدا می‌کرد و جاری می‌شد. خون، سرخ که به رنگ غروب خورشید بود. پسری با لباس‌های پاره و تن کبود و زخمی، خونین و مالین روی زمین دراز کشیده بود. اگر سینه‌اش به آرامی بالا و پایین نمی‌شد آدم می‌پنداشت که مرده! پسر حتی گریه هم نمی‌کرد. اما در عوض کمی آن‌طرف‌تر مردی با وضعیت آشفته به دیوار تکیه داده بود و سخت می‌گریست. شانه‌هایش بالا و پایین می‌شدند و به شدت بوی الکل می‌داد. پسر با درد سرش را به سمت او کج کرد و از میان لب‌های خشک و پاره شده‌اش، با صدای ضعیفی گفت:《من... خوبم.》 مرد با چشمانی که همچو کاسه خون سرخ بود به او نگاه کرد:《متاسفم. متاسفم. نمی‌خواستم اینجوری بشه. متاسفم.》 با دستانش صورتش را پوشاند. پسر چشمانش را به سختی بست و در حالی که آرام آرام هوشیاری‌اش را از دست می‌داد گفت:《اشکالی نداره... من... خوبم‌.》 اما خوب نبود. مگر یک پسرک دوازده ساله چقدر توان دارد که هرشب کتک بخورد؟ معلوم است که خوب نبود. مگر یک تن چقدر می‌تواند کبود باشد؟ مگر یک چشم چقدر می‌تواند بگرید؟ مرد آرام و نامتعادل از جایش بلند شد. پسر را که از لاغری رنج می‌برد بغل گرفت و روی مبل گذاشت. پدر بودن کار سختیست، مخصوصا اگر زنت رهایت کرده باشد و همه‌چیزت را باخته باشی. مخصوصا اگر معتاد الکل باشی.
شخصیت‌هایی خواهم ساخت هرکدام با یک درد و هر کدام نمادی از انسان‌های گم‌شده در این جهان. شخصیت‌هایی خواهم ساخت که در جهان هیچکس به آنها توجهی نمی‌کنند، می‌سازم و به دیگران نشان می‌دهم که باید به آنها هم توجه کنند! کار من این است... کار یک نویسنده این است...
خوابم نمی‌بره شاید یه پارت دیگه هم نوشتم...
شماره "۱"
در جایی دیگر درون آن‌شهر کوچک، در خانه‌ای مدفون با آرزوها، خون آرام راه خودش را از میان پرز‌های سفی
وقتی اسپایک به خانه فارلندها رسید، متوجه شد مردی جلوی در ایستاده و با وی صحبت می‌کند. کنجکاوی‌اش گل کرد و پشت دیوار قایم شدتا استراق سمع کند. مرد داشت می‌گفت:《تا کِی؟ بالاخره که چی؟》 وی جواب داد:《لوکاس تو باید درکش کنی. اون فقط چهارده سالشه، طاقت همه اینا براش سخته.》 انگار مرد پدر لوگان بود. او گفت:《مگه من چی کم گذاشتم؟ من که دارم همه تلاشمو می‌کنم》 وی او را سرزنش کرد:《لوکاس تمام تلاشای تو باعث نمیشه اون بتونه با از دست رفتن مادرش کنار بیاد. کمک پولی رو که قبول نمی‌کنی حداقل بذار مراقب پسرت باشیم. اونم برای من مثل ویل و وین خودم.》 لوکاس گفت:《آخه... آخ...》 وی میان حرفش پرید:《اینجوری براش بهتره.》 لوکاس بالاخره تسلیم شد:《خیله خب. من واقعا ممنونم، امیدوارم بتونم جبران کنم.》 و از آنجا رفت. کمی بعد اسپایک از پشت دیوار بیرون آمد در خانه را زد. در باز شد و چهره شاد و بشاش شارلوت پدیدار شد. او با خوشحالی پرید بغل اسپایک و او را در آغوش گرفت. اسپایک آنقدر شوک شد که حتی نتوانست نفس بکشد! چند ثانیه بعد شارلوت با گونه‌های سرخ و دستپاچه عقب کشید و گفت:《چیزه... یعنی سلام. آره سلام. بیا تو.》 اسپایک سرش را پایین انداخت و وارد خانه شد، هیچکس ندید اما گونه‌های او هم می‌سوخت. وقتی اسپایک وارد خانه شد با استقبال گرم فارلندها رو به رو شد، البته همه به جز کلانتر. او فقط تمام محبتش را در یک دست محکم و سلام گنجاند. و البته لوگان. لباس‌هایی که آن‌روز پوشیده بود برخلاف قبلی‌ها هیکلش را کمی لاغر و قد بلند نشان می‌دادند و در تنش آزاد بودند. لوگان با دیدن اسپایک فقط به او اخمی کرد و رد شد.
شماره "۱"
وقتی اسپایک به خانه فارلندها رسید، متوجه شد مردی جلوی در ایستاده و با وی صحبت می‌کند. کنجکاوی‌اش گل
سر ناهار نیز یا لوگان به او نگاه نمی‌کرد یا وقتی نگاه می‌کرد با اخم همراه بود. به غیر از او، اسپایک حس می‌کرد در خانه است و فارلندها را چندین سال است می‌شناسد‌. این حس را میان پرحرفی‌های شارلوت، شوخی‌های ویل و وین، مهربانی‌های وی و گوش شنوای کلانتر می‌شد پیدا کرد. پس خانواده داشتن اینگونه بود. وقتی بالاخره وقت رفتن فرا رسید، غمی ناشناس در قلب اسپایک جوانه زد. پس از خداحافظی با همه جلو در ایستاده بود و آماده رفتن. که ناگهان وقتی دستش را در جیبش کرد، دریافت چیزی سر جایش نیست. سکه‌ی کوین. با اخم و ترس به اطرافش نگاه کرد تا آنکه لوگان را دید، در سایه به دیوار تکیه داده بود و نیشخندی روی لبش بود. نیشخندی که اسپایک آن را زیاد در خیایان‌ها دیده بود. با صدای وی از جا پرید:《چیزی شده؟》 اسپایک نگاهش را از لوگان گرفت و گفت:《نه... نه چیزی نیست.》 خداحافظی کرد و رفت. اسپایک می‌خواست از لوگان عذرخواهی کند، می‌خواست به او نشان بدهد که دشمنش نیست اما این بازی را او شروع کرده بود و اسپایک کسی نبود که وسط بازی برود. او یک روز شاهزاده خیابان‌ها بود، به هر حال این لقب دلیلی داشت. شب که شد، وقتی شهر در سکوت فرو رفت و پتوی تاریکی را روی خودش کشید، اسپایک تازه از خواب بلند شد. لباس‌های سیاهش را پوشید و جوری که درک را از خواب بیدار نکند، از خانه بیرون رفت. نسیم خنک شبانه لای موهایش می‌پیچید و روحش را طراوت می‌بخشید. وقتی به خانه فارلندها رسید، قلنج انگشتانش را شکاند و روی دیوار جا دست پیدا کرد تا از آن بالا برود‌. می‌خواست به طبقه دوم برود، جایی که اتاق مهمان یعنی اتاق موقت لوگان در آنجا بود. با زحمت خودش را به طبقه دوم رساند و به پنجره کمی فشار آورد، از شانس خوبش پنجره قفل نبود. آرام و با قدم‌های نرم و بی‌صدا وارد اتاق لوگان شد. لوگان آرام روی تخت خواب بود. اسپایک کمی به او نگاه کرد، خطوط چهره و بدنش را از نظر گذراند. چهره اسپایک زیر روزنه نور مهتاب، به بی‌رحمی و بی حسی اسپایک خیابان‌ها شده بود. آرام جلو رفت و دستش را روی دهان لوگان گذاشت. لوگان با ترس از خواب پرید، چشمانش گرد شده بودند و زیر دست اسپایک نفس‌نفس می‌زد. اسپایک سرش را نزدیک سر او کرد و آرام گفت:《من دلم نمی‌خواست کار به اینجا بکشه. ولی مثل اینکه تو اینو خیلی خوب می‌خوای. سکه رو بده و منم میرم.》 لوگان دست از تقلا کردن کشید. انگشت وسطش را بالا آورد و با آرامش به اسپایک نشان داد. اسپایک با خشم او را رها کرد و عقب رفت:《تو چه مرگته؟》 لوگان ابرویش را بالا داد:《من نیومدم تو تخت تو واس خاطر یه سکه مسخره.》 آرامش عجیبی داشت. اسپایک اخم کرد و به دروغ گفت:《مسئله سکه نیست. فقط اینکه هیچکس از من دزدی نمی‌کنه.》 لوگان سر جایش نشست:《کسیم منو از جا خوابم بیرون نمی‌کنه.》 《من بیرونت نکردم، درک کرد.》 《و به خاطر تو انجامش داد.》 《واقعا عقده اونو داری؟ فکر می‌کنی خودم خواستم این بلاها سرم بیاد و مجبور بشم پیش پیرمردی بمونم که دهنش چفت و بست نداره؟》 لوگان پس از کمی مکث سکه‌‌ای را به طرف اسپایک پرتاب کرد:《من تو زندگیم فقط عقده پول دارم‌.》 اسپایک سکه را در هوا قاپید و نگاهی به لوگان انداخت:《الان صلح کردیم؟》 لوگان از تخت بیرون آمد و رو به روی او ایستاد:《اگه از پولدار‌ها متنفری، آره.》 اسپایک لبخند کجی زد و دستش را جلو آورد:《اسپایک.》 لوگان لبخند دندان‌نما زد و به اسپایک دست داد:《بِلَکی (سیاه واسه لقب) واست مناسب تره. لوگان.》 اسپایک ابرویش را بالا داد:《پس تو هم گان(اسلحه)》
می‌تونم به جرئت بگم رفافت لوگان و اسپایک شاهکاریه دومی نداره