eitaa logo
شماره "۱"
349 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
لوگان رفت و لوکاس را با شانه‌های خمیده و قلبی مالامال از غم تنها گذاشت. او آرام روی خاک نشست و رو به
من عاشق این اکیپم، اسپایک حواسش به همه هست و مراقبه تو دردسر نیوفتن، لوگان با سرکشی دردسر می‌سازه، الایجا پره از استرس و بی قراری و فردی پولداریه که نقشه می‌کشه. من عاشق این چهارنفرم که همشون تو زندگی خودشو شخصیت متفاوت و پر از درد دارن ولی تو این گروه همه‌چیز متفاوته.
شماره "۱"
باشههه
فدات ممنونم
هدایت شده از 🕊The crazys🕊
‌ ● خواننده‌ی آخرین آهنگی که گوش دادی میشه اسمت ● اسم آخرین کتابی که خوندی میشه لقبت ● تعداد صفحه‌های اون کتاب میشه سنت ● رنگ بلوزت میشه رنگ پوستت ● آخرین ایموجی‌ای که استفاده کردی میشه حالت صورتت الان طبیعتا باید شبيه يه موجود افسانه‌ای شده باشی... کدومشونی؟ ‌ 
شماره "۱"
‌ ● خواننده‌ی آخرین آهنگی که گوش دادی میشه اسمت ● اسم آخرین کتابی که خوندی میشه لقبت ● تعداد صفحه‌
اولیویا رودریگر نفرینی بر عشق حقیقی_ ۳۵۵ طوسی😂 😂 یا خدا چمیدونم_ حس می‌کنم شبیه او موجوده شدم که جلو خونا‌ها گریه می‌کرد اعضای خونه‌ش می‌مردن اسمشو یادم نیست_
برید اینو باحاله😂
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
شماره "۱"
لوگان رفت و لوکاس را با شانه‌های خمیده و قلبی مالامال از غم تنها گذاشت. او آرام روی خاک نشست و رو به
تخم‌مرغ از دست لوگان رها شد و به دیوار خورد. مثل انفجار بمب، اما در مقیاس کوچک‌تر ترکید و زردی‌اش را روی خانه به جا گذاشت. فردی هورا کشید و گوجه‌ای را پرتاب کرد. اسپایک با نیشخند یک تخم مرغ برداشت و زد روی گوجه فردی و فریاد کشید:《اینم املت واسه پولدارا.》 لوگان دستانش را بالا برد گفت:《آره پولدارای عوضی بخورید.》 و تخم‌مرغی به الایجا داد تا به خانه بزند. خانه‌ی مورد هدفشان، خانه‌ای ویلایی با پنجره‌های بزرگ بود. ایوانش زیر نور خورشید می‌تابید و دیوارش از سنگ‌های تمیز و قیمتی برق می‌زد. صدای خنده‌های بی ریای پسرها داخل محله‌ی پولداری و خالی از آدم می‌پیچید. لوگان تخم مرغ دیگری پرتاب کرد و از فردی پرسید:《این خونه خالیه رو از کجا گیر آوردی تو؟》 فردی با لبخند کج، سرش را جوری کج کرد که از لای موهایش بتواند ببیند:《خونمونه. مامان بابام رفتن سفر کاری.》 هر سه نفرشان خشکشان زد. فردی تخم‌مرغ دیگری انداخت و با خنده گفت:《نترسید من ازشون متنفرم. هم خونه‌م هم خونواده‌م.》 الایجا با درکی عمیق گوشه ناخنش را جوید:《یعنی لو نمی‌دیمون؟》 فردی گفت:《اگه قول بدید اون دیوارو برام پر از گوجه و تخم مرغ کنید نه.》 پس پسران دست به کار شدند و تا غروب یک دیوار املتی ساختند. آن ساعات بهترین ساعات زندگی تک تک‌شان شد. با فرا رسیدن شب، وقت خداحافظی نیز فرا رسید. اما هیچکدام رغبتی نداشتند. لوگان به اسپایک گفت که با او به خانه درک می‌رود و همان لحظه چشمان الیجا را دید که غمگین و مضطرب شدند. به او گفت:《اوضاع تو خونه‌تون خوبه که بری؟》 الایجا به زمین نگاه کرد:《شاید.》 اسپایک از فردی ‌که لبخندش محو شده بود پرسید:《تو چی؟》
شماره "۱"
تخم‌مرغ از دست لوگان رها شد و به دیوار خورد. مثل انفجار بمب، اما در مقیاس کوچک‌تر ترکید و زردی‌اش را
فردی با لبخند خسته گفت:《اوضاع خونه هیچوقت واسه من خوب نیست.》 گویی همیشه باید بخندد. لوگان دست در جیب کرد:《حالا که اینطوره پس همه امشب میریم پیش بلکی.》 رفتن به اتاق اسپایک سخت‌تر از آن بود که خیال می‌کردند، باید از پنجره می‌رفتند تا درک بیدار نشود و فردی و الایجا تا به حال در عمرشان از هیچ دیواری بالا نرفته بودند. وقتی سر انجام هر چهار نفرشان به زمین اتاق اسپایک رسیدند، خسته و خیس از عرق سرد بودند. اما هنگامی که به همدیگر نگاه کردند، اختیارشان را از دست دادند و بلند بلند خندیدند. اسپایک میان خنده پچ‌پچ کرد:《هیسس درک بیدار میشه.》 اما او نمی‌دانست که درک خیلی وقت بود بیدار شده بود. او در تختش دراز کشیده بود و در حالی که از همه‌چیز خبر داشت لبخندی بر لب داشت. چه می‌شد کرد؟ زندگی است دیگر. درک در تمام عمرش تنها بود اما حالا در دوران پیری دور و برش پر شده بود از پسرانی که به خانه نیاز داشتند. آن‌شب الایجا روی تخت خوابید و بقیه‌شان روی زمین. فردی سرش را روی بالش نگذاشته خر و پفش بلند شد و ماندند لوگان و اسپایک. اسپایک دستش را مانند عادت همیشگی زیر سر گذاشت:《نمی‌خوای درباره مامانت چیزی بگی؟》 لوگان همان حالت را به خود گرفت و گفت:《هر چی بود رو باهاش دفن کردم. مامانمو زیر خاک اونا رو تو خودم.》 اسپایک گفت:《یعنی نمی‌خوای هیچی بگی؟》 《اصلا چرا واست مهمه؟》 《گفتم شاید بخوای برای آخرین بار از گوشام استفاده کنی.》 《اون وقت چرا آخرین بار؟ می‌خوای خودکشی کنی؟》پوزخند زد. اسپایک چشمانش را بست و گفت:《نه می‌خوام برگردم لندن. به خیابونا.》 لوگان سریع به سمتش برگشت:《واسه چی؟》 اسپایک پاسخ داد:《نمی‌تونم بی خیال گذشته‌م بشم. هنوز باید یه سری چیزا رو درست کنم.》 دیوار دور لوگان داشت فرو می‌ریخت:《بر می‌گردی؟》 اکر اسپایک می‌رفت او تنها می‌شد. تنهای تنها. اسپایک دست لاغرش را پیش برد و آرام دست سرد او را گرفت. رنگ پریدگی‌ پوستش متضاد پوست سیاه لوگان بود:《شاید.》 لوگان دستش را عقب نکشید، فقط چشمانش را بست تا اشک همانجا بماند:《منم باهات میام.》 اسپایک کمی دست او را محکم‌تر گرفت:《نمیشه.》 گویی حالا اسپایک از او بزرگتر باشد، گویی لوگان پسر بچه‌ی ترسیده‌ای بیش نیست. لوگان دوباره گفت:《منم باهات میام. اینجا چیزی واسه من نیست.》 صدای فردی به گوش رسید:《من یکم پول دارم. می‌تونیم ماشین بگیریم.》 آن‌دو سرشان را بلند کردند و فردی را دیدند که به سقف نگاه می‌کند. لوگان سریع دستش را از دست اسپایک بیرون کشید:《از کی بیداری؟》 فردی لبخند دندان‌نمایی زد و به او نگاه کرد:《اونقدر که ببینم مثل بچه‌های شیش ساله گریه می‌کنی و عین دخترا دستشو گرفتی.》 لوگان خواست با خشم مشتی نثارش کند که اسپایک نیم خیز شد و او را گرفت. پس تنها فحش‌های لوگان به فردی رسید. صدای مضطرب الایجا از بالای تخت به گوش رسید:《می... میشه منم... بیام؟》 لوگان ابروهایش را بالا انداخت و به اسپایک گفت:《دیدی بلکی؟ راه فراری نیست.》 و اینگونه شد که پسران خیابان کارشان به خیابان افتاد.
شماره "۱"
فردی با لبخند خسته گفت:《اوضاع خونه هیچوقت واسه من خوب نیست.》 گویی همیشه باید بخندد. لوگان دست در جیب
شارلوت احساس می‌کرد الان است که بالا بیاورد. دستانش سرد شده بودند و وقتی در خانه دوست قدیمی‌اش، گاس کامرون را زد عرق کرده بودند. کمی بعد مادر گاس، خانم کامرون در را باز کرد‌. از آن‌چیزی که شارلوت به یاد داشت لاغرتر شده بود و زیر چشمانش گود اعتاده بودند. شارلوت سریع و با خجالت گفت:《سلام خانم کامرون. ببخشید مزاحم شد من... من اومدم گاس رو ببینم. البته اگه امکان داره.》 خانم کامرون با حالتی میان ناراحتی و مهربانی گفت:《متاسفم عزیزم امروز هم نمیشه.》 از وقتی آن حادثه پیش آمده بود شارلوت هرچند وقت یکبار به دیدن گاس میامد. خانم کامرون او را بخشیده بود اما گاس نه، هنوز موفق نشده بود حتی یک بار هم گاس را ببیند. شارلوت گفت:《پس... پس میشه بهش یه چیزی... بگم؟》 خانم کامرون کنار رفت و گفت:《حتما.》 شارلوت با قدم‌های لرزان وارد خانه شد. دستش با پوکه گلوله بازی می‌کرد و در دلش چیزی همچو اسب وحشی پیچ و تاب می‌خورد. وقتی به پشت در اتاق گاس رسید متوقف شد. می‌توانست سایه‌ی روی ویلچر نشسته او را ببیند. روی زمین نشست و دستش را مثل چندین و چند بار قبل روی در چوبی گذاشت، با صدای آرام گفت:《سلام گاس. منم شارلوت. مامانت گفت... امروزم نمی‌خوای منو ببینی. نمی‌دونم می‌خوای تا کی ادامه بدی ولی... ولی من بی خیال نمیشم. نه تا وقتی که رو در رو خودم همه چیز رو واست تعریف نکنم. امروز روز سالگرد ساخته شدن تام و جریه. فیلم... مورد علاقه‌ت. یادمه چقدر این روز واسه مهم بود. واست یه چیزی آوردم که شاید دوست داشته باشی. خدا... خداحافظ.》 کمی دیگر آنجا ماند تا ببیند در باز می‌شود یا نه. و وقتی نشد با چشمان خیس از خانه بیرون رفت.
شماره "۱"
شارلوت احساس می‌کرد الان است که بالا بیاورد. دستانش سرد شده بودند و وقتی در خانه دوست قدیمی‌اش، گاس
پشت در، گاس روی ویلچر نشسته بود و آهسته اشک می‌ریخت. اما حتی آنقدر توانایی نداشت که با دستان خودش اشکش را پاک کند. الایجا گفت:《ایده بدیه. ایده بدیه.》 لوگان نیز گفت:《بهترین ایده‌ی عمرمه.》تازه به لندن رسیده بودند و چهارنفری داخل پیاده‌رویی ایستاده بودند، مانند صخره‌ای در میان سیل جمعیت به چشم می‌آمدند. فردی پرسید:《حالا چی؟》 اسپایک نفس عمیق کشید:《حالا میریم خونه‌ی من.》 هر قدم به سوی خیابان‌های قدیمی، اضطراب بیشتری برای اسپایک به همراه می‌آورد. تا آنها از آن سوی لندن به خیابان‌های محل زندگی سابق اسپایک برسند، شب شده بود و به جای خورشید ماه نظاره‌گر آنها بود. و بالاخره اسپایک آنجا بود. رو به روی مغازه آقای تایلور ایستاده بود. با دیدن آنجا موجی از خاطرات بر سرش ریخت، تمام دویدن‌هایش در خیابان، قفل بازکردن‌ها، جیب‌بری‌ها، خندیدن‌هایش با پیتر، آموزش‌هایش با کوین. همه و همه آنقدر ناگهانی و دردناک آمدند که اگر لوگان او را نمی‌گرفت می‌افتاد. الایجا پرسید:《مطمئنی آماده‌ای؟》 اسپایک به سایه‌ی پشت پرده در اتاق بالای مغازه آقای تایلور نگاه کرد. نمی‌دانست چگونه اما مطمئن بود که او کوین است. کمی تکه‌تکه راه می‌رفت و بچه‌ای بغلش بود. او کوین بود، همان‌کسی که به خاطر اسپایک معتاد شده بود، همان کسی که به خاطر اسپایک تا ابد کابوس می‌دید. او کوین بود همان کسی که به خاطر اسپایک نقشه‌های چندساله‌اش به هم ریخته بودند، همان کسی که به خاطر اسپایک تیر خورده بود. به خاطر اسپایک. همه‌چیز به خاطر اسپایک بود. اگر اسپایک نبود کوین و پیتر هم آسوده زندگی می‌کردند. اسپایک ناگهان این را دریافت، مانند جرقه‌ای که با برخورد سنگ‌های چخماق، غاری را روشن می‌کند ذهن اسپایک را روشن کرد. او با چشمان خیس گفت:《اونا بدون من راحت‌ترن.》 لوگان با اخم پرسید:《چی؟》 اسپایک چشمانش را بست و قطره اشکی پایین چکید:《تا الان هر بدبختی‌ای کشیدن به خاطر من بوده‌. اونا بدون من راحت‌ترن.》 دریافتن این قضیه همچو خنجری بود که در قلبش فرو می‌رفت. او آرام آرام جلو رفت و جلوی در زانو زد. نامه‌ی مادرش را از جیبش درآورد، نامه‌ای که گوشه نداشت و پر بود از لک و تاشدگی. نامه را زیر سنگی جلوی در مغازه گذاشت‌. سپس زغالی از روی زمین برداشت و روی زمین نوشت:《متاسفم. دوستتون دارم.》 و برای همیشه با گذشته‌ای خداحافظی کرد. با نامه‌ی مادرش، کوین، چاد، پیتر، آقای تایلور و مغازه‌اش و خیابان‌ها. با لندن. اسپایک به همراه پسران دیگر به دریمز گریویارد برگشت، زخمی که آن‌شب به روحش وارد شد، هیچگاه خوب نشده.
و این‌چنین داستان‌های قابل روایت ما در بچگی پسران خیابان به پایان رسیدند:)