هدایت شده از نفور؛𝑩𝒂𝒎 𝑵𝒆𝒔𝒉𝒊𝒏𝒂𝒏
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون گفت دوست دارم،ولی...
𝑩𝒂𝒎 𝑵𝒆𝒔𝒉𝒊𝒏𝒂𝒏ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ
شماره "۱"
پشت در، گاس روی ویلچر نشسته بود و آهسته اشک میریخت. اما حتی آنقدر توانایی نداشت که با دستان خودش اش
سال ۲۰۰۶، شنبه.
داخل کافهای کوچک و شلوغ پر بود از افراد و صدای خندهها و حرفها. خندهها به حرفها برخورد میکردند و از میان دود موجود در کافه میگذشتند. پشت پیشخوان، گوشهای کوچک در کافه یک صندلی و چند دستگاه برای خالکوبی وجود داشت.
و البته که هر جا سخن از دردسر بود، چهار پسر جوان و یاغی دریمز گریویارد نیز آنجا حضور داشتند.
لوگان که حالا پس از گذشت هفت سال دعوا کردن بدنش بیشتر روی فرم آمده بود و موهایش را به تازگی مرتب کوتاه کرده بود، لبخندی زد تا دندانهای سفیدش با پوست سیاهش تضاد به وجود بیاورند:《لعنت به پوست رنگ پریده و سفیدت کنن.》
اسپایک، از هفت سال پیش موهایش را در همان حال نگه داشته بود و حالا نیمی از صورتش را پوشانده بودند، با بزرگتر شدند و جا افتادن اجزای صورتش بیش از پیش جذاب و مورد توجه دیگران مخصوصا دخترها قرار گرفته بود. او روی صندلی خالکوبی نشسته بود و لباسش را درآورده بود، داشت پشتش را خالکوبی میکرد!
اسپایک از میان دندانهای قفل شدهاش با درد گفت:《لعنت بهت... گان. خیلی... خیلی درد داره.》
فردی، بالای سر اسپایک ایستاده بود، دستگاه خالکوبی در یک دستش و سیگاری در دست دیگرش بود. با دقت روی پشت اسپایک خم شده بود و موهای بلوندش مثل همان هفت سال پیش مجعد و آشفته بودند. سیگاری هم پشت گوشش برای روز مبادا داشت، از دو سال پیش جوری سیگار میکشید که گویی زندگیاش به آن بند است. گفت:《آخراشه انقد غر نزن دیگه. منم این کارو کردم چقدر سوسولی تو.》
اسپایک دستش را از درد مشت کرد:《دا... داری قلب روی بازوتو با... آی... با اون کوفتی که داری... داری پشت من میکشی مقایسه می...میکنی؟》