eitaa logo
شماره "۱"
349 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
مدیا عاشقتم ادامه بدهههیپیویپدز
شماره "۱"
پشت در، گاس روی ویلچر نشسته بود و آهسته اشک می‌ریخت. اما حتی آنقدر توانایی نداشت که با دستان خودش اش
سال ۲۰۰۶، شنبه. داخل کافه‌ای کوچک و شلوغ پر بود از افراد و صدای خنده‌ها و حرف‌ها. خنده‌ها به حرف‌ها برخورد می‌کردند و از میان دود موجود در کافه می‌گذشتند. پشت پیشخوان، گوشه‌ای کوچک در کافه یک صندلی و چند دستگاه برای خالکوبی وجود داشت. و البته که هر جا سخن از دردسر بود، چهار پسر جوان و یاغی دریمز گریویارد نیز آنجا حضور داشتند. لوگان که حالا پس از گذشت هفت سال دعوا کردن بدنش بیشتر روی فرم آمده بود و موهایش را به تازگی مرتب کوتاه کرده بود، لبخندی زد تا دندان‌های سفیدش با پوست سیاهش تضاد به وجود بیاورند:《لعنت به پوست رنگ پریده و سفیدت کنن.》 اسپایک، از هفت سال پیش موهایش را در همان حال نگه داشته بود و حالا نیمی از صورتش را پوشانده بودند، با بزرگ‌تر شدند و جا افتادن اجزای صورتش بیش از پیش جذاب و مورد توجه دیگران مخصوصا دختر‌ها قرار گرفته بود. او روی صندلی خالکوبی نشسته بود و لباسش را درآورده بود، داشت پشتش را خالکوبی می‌کرد! اسپایک از میان دندان‌های قفل شده‌اش با درد گفت:《لعنت بهت... گان. خیلی‌... خیلی درد داره.》 فردی، بالای سر اسپایک ایستاده بود، دستگاه خالکوبی در یک دستش و سیگاری در دست دیگرش بود. با دقت روی پشت اسپایک خم شده بود و موهای بلوندش مثل همان هفت سال پیش مجعد و آشفته بودند. سیگاری هم پشت گوشش برای روز مبادا داشت، از دو سال پیش جوری سیگار می‌کشید که گویی زندگی‌اش به آن بند است. گفت:《آخراشه انقد غر نزن دیگه. منم این کارو کردم چقدر سوسولی تو.》 اسپایک دستش را از درد مشت کرد:《دا... داری قلب روی بازوتو با... آی... با اون کوفتی که داری... داری پشت من می‌کشی مقایسه می...می‌کنی؟》
شماره "۱"
سال ۲۰۰۶، شنبه. داخل کافه‌ای کوچک و شلوغ پر بود از افراد و صدای خنده‌ها و حرف‌ها. خنده‌ها به حرف‌ها
لوگان که از ذوق سر از پا نمی‌شناخت گفت:《خدایا منم می‌خوام.》 و با حسرت به پوستش نگاه کرد. چند ماهی می‌شد که فردی نقاشی‌هایش را از روی کاغذ به روی پوست آدم‌ها منتقل کرده بود و در آن کافه کار می‌کرد. البته خانواده‌اش نمی‌دانستند، اگر خانواده‌ی پولدار او این قضیه را می‌فهمیدند او را می‌کشتند! شاید هم بدتر، از ارث محرومش می‌کردند! لوگان سرش را به پشت برگرداند:《الای تو خالکوبی نمی‌کنی؟》 الایجا که با اضطراب در آن پشت ناخن می‌جوید گفت:《مگه مغز خر خوردم.》 لوگان بلند قهقهه زد:《مگه ما مغز بلکی رو خوردیم که اینجاییم؟》 فردی دستگاه را از روی پوست اسپایک برداشت تا بلند بخندد، زیر لب گفت:《خدا لعنتتون کنه منو نخندونید اسپایکو بیمارستی می‌کنم.》 الایجا که طاقت دیدن آن صحنه را نداشت از همان پشت گفت:《پس کِی تموم میشه؟》 لوگان قلنج انگشتانش را که از بس شکانده بود دیگر چیزی ازشان باقی نمانده بود، شکاند و گفت:《اه اِلای انقد غر نزن دیگه.》 فردی سیگارش را روی لبش گذاشت و از بالای سر اسپایک بلند شد:《و تمام.》 لوگان مثل فنر جمع‌شده‌ای که رهایش کرده باشی، از جا پرید و با دیدن پشت اسپایک گفت:《وای خدایا. بلکی اگه اینو به شارلوت نشون بدی بدون فک کردن بهت بله رو میده.》 لوگان از اسپایک هم بیشتر ذوق داشت. الایجا با کنجکاوی نزدیک آنها آمد. اسپایک که می‌دانست عاقل‌ترین آنها الایجا است پرسید:《الای، نظرت؟》 الای از بازوی لوگان گرفت تا نیافتد:《خدای من... گند زدن به پشتت اسپایک.》 لوگان از دستان اسپایک گرفت تا بلندش کند:《چرت میگه بابا خیلیم خوشگل شده. همونی که گقتم، الان می‌تونی اون بدن لاغرتو بندازی بیرون و اون ستون فقرات کج و کولتو نشون شارلوت بدی. بعد اونم این شاهکارو می‌بینه و همونجا بله رو میده.》 اسپایک تلوتلو خورد و با اخم و خجالت گفت:《یه بار دیگه این جوک بی مزه رو بگی دندوناتو می‌ریزم تو حلقت گان.》 فردی آرنجش را روی شانه لوگان گذاشت و با لبخند کج گفت:《واسه عکس عروسیت باید بخنده. نیازشون داره.》 سپس سیگار دیگری روشن کرد. اسپایک با کمک لوگان آرام لباسش را پوشید و گفت:《وای به حالتون اگه الای راست بگه. زنده نمی‌ذارمتون. بیا الای.》 و با کمک الای به سمت خانه خودش و درک راه افتاد. اکثر شب‌ها الایجا پیش او می‌خوابید. گاهی بقیه‌شان هم به آنها اضافه می‌شدند اما حالا که رابطه لوگان با پدرش بهتر شده بود بیشتر در خانه خودش می‌خوابید. فردی در حالی که سیگاری بر لب داشت و تکه‌ای از مویش جلوی چشمانش را گرفته بود شانه به شانه لوگان ایستاد:《به نظرت اگه بفهمه واسش اژدها کشیدم چه حالی میشه؟》 لوگان لبخندی به پهنای صورت زد:《چون نمی‌تونه الای رو بزنه و من اونجا نیستم تا منو بزنه، میره تعمیرگاه و اون ون بخت‌برگشته رو می‌زنه.》 و دقیقا هم همان اتفاق افتاد. چه میشه گفت، جوانی بود و رفاقت دیگر، دورانی برای سرکشی و ریسک کردن.
جون میدم
به خدا که جون میدم
مقویمیدمیدیپزمسویپطو
خدایا من نباید عاشق داستان و شخصیت‌های خودم بشم ولی خیلی خوبننیپیدسمدیمسد
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
مدیا غوغا کردی🙏
سعی می‌کنم امشب برای سبک کردن هر چی می‌تونم جواب بدمم
آهان و اینکه اینا به مقدار زیادی واکنش به داستانن پس اگه جواب درست حسابی ندادم بدونید جواب خاصی نداشتم ولی یه لبختد بزرگ رو لبم و کلیییییییی ذوق تو قلبمههههه
https://eitaa.com/Nummer_ett/11878 خبببب فعلا یکشنبه شب اینجام و(فردا راجبش مفصل حرف میزنممممممم)💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗.... ~~~ هوراااااا❤️‍🔥❤️‍🔥 (قلبات خیلی زیاد بودن نمی‌تونستم همه رو کپی کنم_)