eitaa logo
شماره "۱"
349 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
همسایه قربونت برم بابت فورواردی که زدی و حتا تگمم دادی
شماره "۱"
لوگان که از ذوق سر از پا نمی‌شناخت گفت:《خدایا منم می‌خوام.》 و با حسرت به پوستش نگاه کرد. چند ماهی می
شارلوت پشت گردنش را که باید در واقع موهایش رویش را می‌پوشاندند، خاراند. قرار بود موهایش آنجا باشند اما آن‌ها را بی رحمانه کوتاه کرده بود پس نسیم صبحگاهی می‌توانست به آن قسمت از گردنش بوسه بزند. یک سال می‌شد که موهایش را به محض کمی بلند شدن پسرانه می‌زد، البته کوتاهی آنها پسرانه بودند، وگرنه مجعد و پرپشت بودند. رنگ موهایش، که به آبی پررنگ تغییر کرده بودند نیز هم‌نوازی زیبایی با آسمان بالای سرش داشت. وقتی این تغییرات را در خود ایجاد کرد، کلانتر تا چند روز هر از چند گاهی با تعجب به او نگاه می‌کرد، هنوزم که هنوزه باورش نشده بود که دخترش دست به چنین کارهایی بزند. شارلوت زنگ در خانه درک را برای بار سوم زد و آن را آنقدر نگه داشت تا در محکم توسط درک باز شد. از هفت سال پیش تغییر زیادی نکرده بود، هنوز همانقدر بی ادب و بی حوصله بود:《یه بار دیگه اینحوری زنگ بزنی دستتو قطع می‌کنم دختره‌ی....》 و بقیه فحشش را زیر لب گفت. شارلوت با لبخند بزرگ و درخشان گفت:《اسپایک خونه‌ست؟》 از وقتی شنیده بود اسپایک خالکوبی کرده سر از پا نمی‌شناخت تا صبح شود و برای دیدنش به پیش اسپایک بیاید. درک با اخم به او نگاه کرد و به خودش گفت:《دردسر. همه‌تون یه مشت دردسرید. دردسررر.》 غرغرکنان داخل خانه شد و شارلوت هم به دنبالش راه افتاد. شارلوت با قدم‌های سریع خودش را به اتاق اسپایک رساند و بدون هیچ در زدنی در با باز کرد. اما وقتی اسپایک را که هنوز در رخت خواب خوابیده بود، دید، بادش خوابید. دستانش را در جیب‌های کت چرمی‌اش کرد و با لب و لوچه آویزان به سمت اسپایک رفت.
شماره "۱"
شارلوت پشت گردنش را که باید در واقع موهایش رویش را می‌پوشاندند، خاراند. قرار بود موهایش آنجا باشند ا
ویل و وین گفته بودند که اسپایک پشتش را خالکوبی کرده و از شانس بد شارلوت اسپایک همیشه با لباس می‌خوابید. شارلوت آهی کشید. طره‌ای از موهای اسپایک که جلوی چشمانش افتاده بودند را گرفت و محکم کشید:《بیدار شوووو》 اسپایک با وحشت از خواب پرید و سر جایش نشست. وقتی شارلوت را دید، دستش را روی موهای کشیده‌ شده‌اس گذاشت و از فحش‌های درک به او داد. شارلوت با لبخند گفت:《خیلی تنبلی. حالا زود باش خالکوبیتو نشونم بده.》 اسپایک چشمانش را با بدخلقی بست و دوباره دراز کشید:《جایی نیست که بتونم نشونت بدم.》 شارلوت اخم کرد:《ویل گفت پشتته.》 اسپایک با همان چشمان بسته و با بی اعتنایی گفت:《خیلی پشتمه. زیادی پشته.》 شارلوت از لباس مشکی اسپایک گرفت و آن را کشید:《برام مهم نیست می‌خوام ببینمش.》 اسپایک بی‌توجه به ضربان قلب بالا رفته‌اش گفت:《بابات بفهمه کلمو می‌کنه.》 شارلوت از سر کنجکاوی گوشه پایینی لباس اسپایک را کمی بالا داد:《نمی‌فهمه.》 اسپایک دستش را پشتش آورد و زد روی دست او. شارلوت تنها موفق شد دم اژدها را ببیند. اسپایک روی تخت جا به شد، چشمانش هنوز بسته بودند:《بعدا برات عکس می‌گیرم.》 شارلوت خودش را گوشه پایینی تخت جا داد و نشست:《چه فرقی می‌کنه خودم ببینم یا تو عکس بگیری؟》 اسپایک با پایش زد به پشت او:《فرقش اینه که من الان حال ندارم لباسمو درارم.》 شارلوت با مشت زد به پای اسپایک:《خیلی آدم مزخرفی هستی.》 و با دلخوری ساختگی از روی تخت بلند شد. گفت:《حالا که اینجوریه اون هودی مشکیه‌ت رو بر می‌دارم مال خودم.》 اسپایک پوزخند زد:《مال خودت ازش ده تا دارم.》 و هشت‌تایش دست شارلوت بود، شارلوت نهمی را برداشت و از اتاق بیرون رفت. رابطه میان شارلوت و اسپایک رابطه عجیبی بود، آن‌ها مثل دو تا دوست خیلی نزدیک رفتار می‌کردند مثل یک خواهر و برادر. اما گاهی اتفاقاتی میافتد، گاهی ضربان قلب اسپایک بالا می‌رفت چیزهایی درونش رخ می‌داد که به قول لوگان عشق بودند. اسپایک نمی‌دانست شارلوت هم اینگونه است یا نه، اما کلانتر مرز مشخصی میان او و دخترش گذاشته بود و شارلوت هم هرگاه شوخی‌ای در این مورد از سوی لوگان یا فردی می‌شنوید، آن را پس می‌زد و می‌گفت:《ما فقط دوستیم.》 اسپایک این‌ها را می‌دانست، اما قلبش نه. قلب احمق او.
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
شماره "۱"
ویل و وین گفته بودند که اسپایک پشتش را خالکوبی کرده و از شانس بد شارلوت اسپایک همیشه با لباس می‌خواب
در کوچه پس کوچه‌های لندن، جایی که فق از در و دیوارش می‌بارید و زمینش به خاطر دویدن‌های پسران خیابانی، دچار حفره شده بود، پسری ایستاده بود. دست در جیب به دیوار تکیه داده بود و موهای کثیف زرد و طلایی رنگش پیشانی‌اش را پوشانده بودند. از هفت سال پیش ظاهرش تفاوت زیادی نکرده بود، اما درونش پر بود از تغییرات نا‌خوشایند. چه کسی می‌توانست فکر کند پیتر هشت ساله با خنده‌ی درخشان و بزرگ، آنقدر نمی‌خندید که خنده را از یاد برده بود؟ زندگی با او خوب تا نکرده بود. اسپایک با او خوب تا نکرده بود. بعد از آنکه پیتر و کوین نامه مادر اسپایک را پیدا کردند، پیتر از امیدوار بودن و انتظار کشیدن دست کشید. لبخندش را فرو خورد و درِ قلبش را به روی همه بست. اسپایک برای پیتر مانند کوین برای اسپایک بود، یک الگو، یک خانواده‌. چه اتفاقی میافتد اگر کسی که در دنیا بیش از همه به او اعتماد داری قولش را بشکند و تو را تنها بگذارد؟ از نظر پیتر حس توفان داشت. حس مرگ در آتش‌سوزی. وقتی اسپایک برای همیشه رهایشان کرد، کوین کم‌کم به فکر زندگی جدید افتاد، کار درست و حسابی پیدا کرد، روزهایش را به کار کردن گذراند، و شب‌هایش با عزمی راسخ‌تر از قبل دنبال مدرک جمع کردن علیه داگلاس می‌افتاد. او می‌گفت:《داگلاس برای یه مدتی تو سکوته بعدش بر می‌گرده و ما باید چیزی برای دفاع از خودمون داشته باشیم‌.》 کوین نشان نمی‌داد اما پیتر دریافت که چگونه دلش از دست اسپایک شکست، و هر شب چگونه منتظر بازگشت او بود. بر خلاف پیتر کوین هنوز توانایی امیدوار شدن را داشت. و چاد کوچولو که حالا هفت سال سن داشت، او پدیده خلقت بود.
شماره "۱"
در کوچه پس کوچه‌های لندن، جایی که فق از در و دیوارش می‌بارید و زمینش به خاطر دویدن‌های پسران خیابانی
پسر بچه‌ای بامزه و تپل با لپ‌های همیشه سرخ و عاشق شکلات. موهای فرفری داشت و رابطه‌اش با آقای تایلور همچو پدربزرگ و نوه واقعی می‌مانست. کوین، پیتر و چاد از آن روز به بعد در اتاق بالای مغازه آقای تایلور زندگی می‌کردند. پیتر از افکارش بیرون آمد و به ساعتش نگاهی انداخت، وقتش شده بود. او شروع کرد به راه رفتن تا به یک خانه‌ی بزرگ و ویلایی رسید. با مهارتی که در آن هفت سال به دست اورده بود از دیوارش بالا رفت، تا به پنجره طبقه دوم رسید، باز بود. آرام و بی صدا همچو باد از پنجره داخل اتاق رفت. اتاق بزرگ و شلوغ بود که از وسایلش معلوم بود اتاق یک دختر پول‌دار است. پیتر دست در جیب کرد و به دیوار کنار پنجره تکیه داد تا صاحب اتاق بیاید. چند دقیقا بعد در اتاق باز شد و دختری تقریبا پانزده ساله، با موهای بلند و سیاه و لباس‌های خواب وارد اتاق شد. دستش را از دیوار گرفته بود و چشمانش بی تعادل به جایی خیره شده بودند، طرز راه رفتن و نگاه کردنش نشان می‌داد که او نابینا است. دختر خودش را به صندلی کنار پیانو رساند و روی آن نشست. با لحن نامطمئن گفت:《پی...پیتر؟》 پیتر با بدخلقی گفت:《چندبار بهت گفتم پنجره رو ببند وقتی از اتاق میری بیرون؟ من خودم می‌تونم بازش کنم.》 دختر که خیالش راحت شد گفت:《یادم رفت.》 پیتر پوفی کرد و خودش را روی تخت دختر انداخت:《زود باش کارتو کن، دیشب کوین بهم توپید، گفت خیلی دیر میرم خونه. خیلی گیر میده اه.》 دختر با سرزنش به سمت صدای او نگاه کرد:《این چه طرز حرف زدنه. اون فقط نگرانته.》 پیتر زیر لب غرغر‌های نامفهوم کرد. دختر روی صندلی چرخید و وقتی رو به روی پیانو قرار گرفت انگشتانش را روی کلاویه‌های آن گذاشت. کمی جای آن‌ها را درست کرد سپس شروع کرد به نواختن. پیتر نشان نمی‌داد اما عاشق این صدا بود، عاشق این بود که چشمانش را ببندد و با این صدا به هیچ‌چیز فکر نکند. چشمان دختر حتی طرف کلاویه‌های پیانو هم نبودند، او با اینکه نابینا بود از خیلی بینا‌ها بهتر می‌نواخت. انگشتانش روی کلاویه‌های پیانو می‌رقصیدند، آنها مثل شنای قو آرام و مثل پرواز عقاب سریع بودند. پس از گذشت چند دقیقه دختر آهنگ را تمام کرد و نفس عمیق و صداداری کشید. پیتر چشمانش را باز کرد:《پیشرفت کردی.》 چشمان دختر مانند ستاره‌ی همیشه نزدیک ماه برق زدند:《واقعا؟》 اما طولی نکشید که چشمانش دوباره غمگین شدند:《کاش مامان و بابام هم همین باور رو داشتن.》 پیتر گفت:《بی خیالشون بابا کی به اونا اهمیت میده. اونا احمقن که بهت افتخار نمی‌کنن.》 معمولا از کسی اینگونه تعریف نمی‌کرد، اما دختر بعد از گذشت تقریبا یک سال برایش جایگاه خاصی پیدا کرده بود. مخصوصا اینکه تلاش‌هایش برای بهتر شدن را هر شب مشاهده می‌کرد. دختر گفت:《بابام... امروز با هم دعوا کردیم و گفت... پیتر بازم گفت که از داشتنم متنفر و پشیمونه.》 اشک در چشمان بی فروغ و کدرش جمع شده بود. پیتر با تمام لطافتی که می‌توانست گفت:《گوش کن نائومی. برای من مهم نیست بابای از خود راضیت چی میگه، برای تو هم نباید مهم باشه. به چیزای بهتر فکر کن مثلا اون مرده که گفت خیلی خوب می‌نوازی و می‌خواد ببرتت تو گروهش. هوم؟》 نائومی دماغش را بالا کشید و اشک‌هایش را پاک کرد:《درسته درسته. باید به اون فکر کنم.》 پیتر از جا برخاست و به سمت پنجره رفت:《خیله خب من دیگه میرم. کار نداری؟》 نائومی گفت:《از رو کتابخونه پولتو بردار.》 پیتر عاشق این بخش شب بود، البته او دیگر به خاطر پول نمی‌آمد اما به پول هم نه نمی‌گفت. از میان کتاب‌های نائومی پاکتی برداشت و در جیب گذاشت. پیتر به سمت پنجره رفت و گفت:《تا فردا.》 و از پنجره بیرون رفت. یک سال از وقتی که پیتر به قصد دزدی وارد این خانه شد، می‌گذشت. همان موقع بود که نائومی را دید، دختری فاقد اعتماد به نفس با روحیه حساس که نابینا بود. نابینا بودن نائومی نقص بزرگی برای خانواده‌اش محسوب می‌شد، آنقدر بزرگ که آنها اهمیت خاصی به او نمی دادند. پس نائومی هم یاد گرفته بود چگونه همراه با آنها و در عین حال، بدون آنها زندگی کند. بزرگتر که شد دریافت موسیقی نجات‌دهنده است. اولین باری که پیتر او را دید نائومی به او گفت او را لو نمی‌دهد به شرط اینکه به موسیقی‌اش با پیانو گوش کند. پیتر هم ناچار شد قبول کند، آن موقع نائومی تازه شروع کرده بود به صورت خودساخته پیانو یاد بگیرد. به عنوان نابینایی که خودش نواختن را بدون هیچ شنونده‌ای یاد گرفته بود خیلی خوب می‌نواخت، گویی از اول می‌دانست باید چگونه انگشتانش را روی کلاویه‌های سیاه و سفید حرکت دهد. از آن شب به بعد قرار شد پیتر هر شب به دیدن نائومی بیاید و به پیانو نواختن او گوش بدهد، در عوض هم نائومی به او پول یا غذا می‌داد.
شماره "۱"
در کوچه پس کوچه‌های لندن، جایی که فق از در و دیوارش می‌بارید و زمینش به خاطر دویدن‌های پسران خیابانی
پیتر اولین دوست و آدم نزدیک به نائومی بود، او بهترین آدم برای اولین دوست نبود اما پیتر با کمی زمان، دریافت که باید نسبت به نائومی چگونه رفتار کند. و این‌گونه شد که پیتر هر شب از دیوار بالا می‌رفت و نائومی هرشب برای او می‌نواخت.
تاداممم
نائومی و شارلوت دقیقا قطب مخالف همن ولی هردوتاشون🛐🛐