eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
182 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
ناز ترین پیامک بازییییی فقط کسایی که خوندن میفهمن😭😄
-صدای آرچر
این جمله شاید همه جا باشه ولی واقعا قلبم رو اکلیلی کرد پس عررررر😭 وای آرچر و اون شخصیت شکنندش>>> شخصیت مورد علاقه‌م آنیییی😔😂
https://eitaa.com/Nummer_ett/15005 پس قراره یکم مربوط به فردی باشه؟ ~~ جدیدا خیلی باهوش شدین نمی‌تونم سوپرایزتون کنمم
https://eitaa.com/Nummer_ett/14971 لعنتی، کاملا حدس میزدم فردی دختر باز باشه🤣🤣🤣 ای جان... ~~ بعل_
https://eitaa.com/Nummer_ett/14934 حله داداش. اگه کارکتر جدید اومد خودم نگهش می‌دارم برات کسی نبرتش.😂😂 آقا جدیدا پیامات فکر آدمو جاهای بدبد میبرنا. ~~~ 🤣🤣
رند مثل کتابخون_
خب من باید برم خیلی سعی کردم ناشناسا رو تموم کنم نشد_ اومدم پارت میدمم
بیدار باشید مثلا ساعتای دو_
مدیا دقیقا داری واسه چی عذرخواهی می‌کنی؟ اعصاب منو خورد نکن می‌زنمتا تو مجازی کسی قرار نیست به خاطر اینکه خودتی و ذهنیاتتو میگی توبیخت کنه یا حداقل من نمی‌کنم من اونا رو گفتم و ففط هم به خاطر تو نبود بقیه هم بودن فقط نمی‌خوام به خاطر نوشته‌های من سوء تفاهم بشه و حق الناسی چیزی بیوفته گردنم عذرخواهی نکننن
شماره "۱"
پسر بچه‌ای بامزه و تپل با لپ‌های همیشه سرخ و عاشق شکلات. موهای فرفری داشت و رابطه‌اش با آقای تایلور
این برای توعه مدیا. برای تو که یه پسر خیابانی. داخل سر فردی چیزهایی بودند که اگر می‌توانست، آنها را نابود می‌کرد. روی تختش دراز کشیده بود و حالا که تنها بود دلش می‌خواست فریاد بزند. پیراهن بر تن نداشت و خالکوبی قلب واقعی انسان روی بازویش خودنمایی می‌کرد. سیگاری میان دو انگشت کشیده‌اش بود و بویش باعث می‌شد تنفس کند. اتاق فردی بزرگ و بهم‌ریخته بود، پر بود از وسایل گران‌قیمت و چیزهایی که لوگان عقده‌شان را داشت، اما فردی هیچکدام را نمی‌خواست. فردی فقط خانواده‌ای خواست که او را همانگونه که بود بپذیرند. صدای در بلند شد و به دنبالش زنی گفت:《فرِد شام حاضره.》 فردی از اینکه فرد صدا شود متنفر بود. در جواب مادرش فریاد زد:《گشنه‌م نیست.》 مادرش گفت:《خودت می‌دونی پدرت خوشش نمیاد که سر شام حاضر نشی.》 پس فردی با غرغر و ناسزا لباسش را پوشید تا به شام برود چون باید پدرش را راضی نگه می‌داشت. همیشه خدا. موهایش داخل چشم‌هایش فرو می‌رفتند و نیمی از خالکوبی‌اش زیر آستین تی‌شرت آشکار بود. اهمیتی نمی‌داد. مهم نبود چقدر جلوی دیگران بی پروا باشد، نقشه بکشد و بخندد، داخل خانه او فقط بچه‌ی بی‌عرضه‌ای بود که خنده برایش معنا نداشت. با بدخلقی و اکراه روی میز بزرگی نشست که فقط خودش و پدر و مادرش آنجا بودند. حتی غذا هم برایشان زیاد بود. همیشه زیاد، فردی نمی‌دانست آنها می‌خواهند چه چیزی را به چه کسی ثابت کنند. پدرش نیم‌نگاهی همراه با انزجار به او انداخت و گفت:《فردا شب خونه ویلسون‌ها شام دعوتیم.》 فردی از ویلسون‌ها متنفر بود. چنگال در نخود فرنگی کرد:《فردا نیستم.》 پدرش اخم کرد:《باید بیای فرد》