ایگدراسیل:
گلیلیلیلیلی
وای چقدر مهمممم
خب حالا برای چی اینو گفتیم؟
جهت حرفای چرت🤣🤣
ایگدراسیل:
خب بزارید یه خاطره بگم حالا که فهمیدید😂
امروز پسر داییمون پی اس اورده و من و ویدار چی بازی کردیم؟
بعله فوتباللللل🤣
*فرق بین کارت زرد و قرمزم نمیدونم😂*
اره خلاصه انرژی زنانه واین حرفا
بعد پسر خالهمون *کوچیک تر از ماس یه پنج سالی*
خوابیده بود زمین حرص میخورد که چرا من نزدیک دروازه بودم دایره رو نزدم🤣🤣🤣🤣
ویدار:
حالا فکر میکنید کی برد؟
معلومه مننننن
با پاری سن ژرمن یه گل خیلی خوشگل زدم دروازه آرژانیتن رو سوراخ کردممم
*قیافه مسی دیدنی بود🤣*
ایگدراسیل:
سخن بیهوده میگع *سعی در با ادب بودن*
این نامردا به من کفتن واسه شوت دایره بزنم
ده بار رفتم نزدیک دروازه دایره زدم هی میزد بیرون
آخرش برگشتن میگن باید مربع میزدی واسه شوت🥸
د آخع الان میگی؟😂
هیچی واگرنه سوراخ شده بود دروازه ویدار
و منم نمیدونستم تیمی که انتخاب کردم مسی داره *از مسی خوشم نمیادددد رونالدو بهتره_*
ویدار:
چرت میگه نمیدونم به چی حسودی میکنه هفت بار کراش ماشینی بازی کردیم هفت بارشم برد حالا من یه بار بردم داره میثووووزه😂😂
ایگدراسیل:
ولی حرص خوردن پسر خالهم🤣🤣
هی میگفت دایرهههه
دایره بزنننننن
خوابیده بود زمین حرص میخورد
دسته رو گرفته بود میگفت بزار ببرم
نمیزاشت بازی کنم کثافت😂
دیشب هم انقدر مصاحبه شخصیتهای دونده هزارتو دیدیم صدا مامان بزرگمون دراومد دعوامون کرد بخوابیم🌚🤣
ویدار:
آره خلاصه وای میستادیم ظرف میشستیم هر پنج ثانیه یه بار یهو به هم نگاه میکردیم میگفتیم: don't. lie. to. me😂
الانم میخوایم بریم فیلم خطای ستارگان بخت ما ببینیم افسرده بشیم خودکشی کنیم_
ایگدراسیل:
ما هردو ثانیه
Because of her?🤣🤣
لازمه بگم با لهجه نیوت بخونید؟🌚
الان مغزتون پوکیده، اره؟😏 *زرت😂*
کم از اسپویل دونده هزارتو ۳ افسرده شدیم میریم یه فیلم غمگین دیگه هم ببینیم
خب حضور من رو به طور مستقیم از دست دادید دیگهههه
این روز رو به عنوان روزی به یاد میارید که نزدیک بوددددد ایگدراسیل به طور مستقیم تو کانال حرف بزنه😂 *با لحن کاپیتان جک اسپارو بخونید*
وای دارم چرت میگم دیگع😂❤️🔥
خدافظیییی
شماره "۱"
ویلسونها ثروتمندترین افراد در دریمز گریویارد بودند، آنها همچنین نفوذ سیاسی بالایی داشتند. هرگاه خان
لوگان از درد ساخته شده بود، نه به طور استعارهای، او واقعا از درد ساخته شده بود. شروع زندگیاش درد داشت، در ادامه نیز درد رهایش نکرد و او آنقدر درد کشید که به آن اعتیاد پیدا کرد.
وقتی مادرش مرد، دریافت که درد باعث میشود مشکلات را فراموش کند، درد روح چیزی بود که درونش وجود داشت و درد جسم آن چیزی بود که میتوانست ایجادش کند.
اولین باری که به صورت جدی دعوا کرد دو ماه پس از مرگ مادرش بود، در یک کافه نشسته بود. حتی دقیق متوجه نشد چه اتفاقی افتاده، فقط یک لحظه روی صندلی بود و لحظه دیگر خودش را در حالی دریافت که به مردی بزرگتر از خودش مشت میزند.
استخوان روی استخوان فرود میآمد، خون از پوست شکافته همچو رود از میان سنگلاخ میخروشید و درد بود که ایجاد میشد. درد باعث شد لوگان برای لحظاتی همهچیز را فراموش کند، درد، قلبش را به تپش میانداخت و هیجان را در خونش به جوش و خروش در میآورد.
درد او را هشیار میکرد.
به خاطر همین وقتی شارلوت در مهمانی به او گفت درباره دوست دختر فردی چه فکری میکند لوگان به دل خیابان زد و دنبال درد گشت.
شارلوت کنار او نشست، به او گفت که حس میکند فردی دروغ میگوید و تمام حدسیاتش را برملا کرد. لوگان پرسیده بود:《چرا به من میگی؟》
و شارلوت پاسخ داده بود:《چون اگه واقعا اینطور باشه تو کسی هستی که میتونی کاری رو انجام بدی که من نمیتونم، ترکیب صورت ویلسونها رو بیاری پایین.》
شارلوت لوگان را اینگونه شناخته بود، پس لوگان هم همانگونه رفتار کرد.
جلوی عمارت ویلسونها ایستاده بود و دستانش را با انقباضباز و مشت میکرد، آنها آماده بودند تا درد بکشند و درد ایجاد کنند.
شماره "۱"
لوگان از درد ساخته شده بود، نه به طور استعارهای، او واقعا از درد ساخته شده بود. شروع زندگیاش درد د
لوگان تلفنش را از جیبش در آورد و شماره فردی را گرفت، یک بوق... دو بوق... در بوق سوم فردی تلفن را برداشت:《لوگان؟》
لوگان یک دستش را در جیبش فرو کرد:《کجایی؟》
لوگان میتوانست او را از پنجره طبقه بالای عمارت ویلسونها ببیند. نور ملایمی میزد و او را آشکار میکرد، کت و شلوار پوشیده بود، سیگاری میان دو لبش گذاشته بود و تلفن روی گوشش بود. قلب لوگان فشرده شد، او شبیه ثروتمندانی میرسید که لوگان از آنها نفرت داشت.
فردی پاسخ داد:《گفتم که پیش لوسیام. چطور؟》
اشک چشمان لوگان را تسخیر کرد:《احیانا لوسی طبقه بالای خونه ویلسونهاست؟》
فردی از پشت پنجره خشکش زد:《چ...چی؟》
لوگان فریاد زد:《من بهت اعتماد داشتم.》
فردی از پشت پنجره دستش را لا به لای موهایش کرد:《م...من میتونم توضیح بد... بدم.》
لوگان دستش را در جیبش مشت کرد:《توضیحی وجود نداره فردی. تو به ما دروغ گفتی، به خودتم دروغ گفتی. بذار بهت بگم فردی تو کلا دروغی، پیش خودت، پیش ما، پیش خانوادهت، پیش دوست دخترات. و میدونی چیه؟ من تو کل زندگیم دو تا خط قرمز بیشتر ندارم.》
سنگی از جیبش درآورد و محکم به پنجرهای که فردی پشت آن ایستاده بود پرتاب کرد:《یکیش پوله. یکیش دروغ عوضی.》
لوگان تلفن را قطع کرد و برگشت که برود، سنگ شیشه را شکاند اما لوگان برنگشت تا بفهمد چه بلایی سر فردی آمد. برایش مهم نبود، دیگر برایش هیچچیز مهم نبود. احساس میکرد در روحش خنجر فرو رفته باشد، پس به کلوپ شبانهای رفت تا آن درد را در جسمش هم ایجاد کند.
دختر با مدل موهای پسرانه آلمانی و پرسینگ روی بینی از لوگان پرسید:《رو چندتا؟》
لوگان با خونسردی گفت:《رو همش.》
دختر ابروی شکستهاش را بالا انداخت:《مطمئنی؟ حریفای امشب خطریان ها》
لوگان که بند بند وجودش برای دعوا و درد التماس میکرد گفت:《پس قراره خوش بگذره.》
لوگان آنشب از هر شبش بهتر دعوا کرد، تمام پولها را برد و تک به تک حریفهایش را به زانو درآورد، لوگان آنشب همچو شیطان شده بود. ابرویش شکست، انگشتانش در رفتند و بدنش پر شد از کبودی و زخم. او عاشق آنشب شد.
وقتی همهچیز به پایان رسید، لوگان کف خیابان دراز کشید خون و عرق روی پولهای اطرافش میچکیدند و آنقدر خسته بود که نه خونی که در چشمش فرو میرفت برایش مهم بود و نه دردی که با فروکش آدرنالین در بدنش هویدا میشد.
فقط برایش ستارگان جلوی چشمش در آسمان و پولهای کنارش مهم بودند. چهره آن دختر پرسینگ دار جلوی منظره ستارگان آمد:《تلفنت خودشو کشت.》
لوگان فقط به او نگاه کرد، دختر همسن او به نظر میرسید، شبیه کسانی بود که میخواهند همرنگ جماعت شوند اما خودشان در واقع متفاوت بودند. با صدای آرام گفت:《کسیو میشناسی که نیاز به پول داشته باشه؟》
قفسه سینهاش از درد فریاد میزد. دختر با تعجب پرسید:《آ...آره فکر کنم. چطور؟》
لوگان آرام و درحالی که صورتش از درد درون و بیرونش جمع شده بود از جا بلند شد. وقتی ایستاد کمی تلو تلو خورد و رو به دختر گفت:《این... پولا رو بده بهش.》
تلفنش را از او گرفت و سلانه سلانه به دل شب زد.
#پسران_خیابان