هدایت شده از گردبادهایمغزمنツ
587.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌪گـردبـادهـایمـغـزمـنᥫ᭡
🤍𝑵𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒈𝒊𝒗𝒆 𝒖𝒑, 𝒈𝒓𝒆𝒂𝒕 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒕𝒂𝒌𝒆 𝒕𝒊
مرض چیست؟ بله من هستم که الان به جای جواب دادن ناشناستی تلنبار شده میخوام برم پارت بنویسم تا ناشناسای بیشتری تلنبار بشن رو هم_
شماره "۱"
لوگان تلفنش را از جیبش در آورد و شماره فردی را گرفت، یک بوق... دو بوق... در بوق سوم فردی تلفن را برد
شارلوت احساس میکرد میخواهد بالا بیاورد، او دهان لق نیست اما اتفاقی که آنروز افتاد باعث شد نتواند چیزی را که میداند در خودش سرکوب کند.
هرچند وقت یکبار، وقتی شارلوت خیال میکند همهچیز تمام شده دوباره سر و کله فیلیپ ویلسون پیدایش میشود. آنروز شارلوت از خانه گاس به خانه درک میرفت، دوباره نتوانسته بود گاس را ببیند. آنوقت بود که سر و کله فیلیپ پیدا شد و دوباره مسخرهاش کرد. هرچقدر بزرگتر میشد بی رحمتر میشد.
فشار روی شارلوت آنقدر بالا بود که دلش میخواست پوکه گلوله را در دست بگیرد و آنقدر آن را با دستانش بازی دهد که در پوستش حل شود.
وقتی هم تلفن فردی عصر همانروز زنگ خورد و شک شارلوت درباره هویت واقعی لوسی به یقین تبدیل شد، دیگر نتوانست به چیزی فکر کند.
باید به کسی میگفت باید خودش را خالی میکرد و میان اسپایک و لوگان، اینبار لوگان را انتخاب کرد. چون ذهن خودخواهش میدانست اگر لوگان بفهمد سراغ ویلسونها میرود و کاری که شارلوت توانایی انجام دادنش را نداشت، انجام میداد.
بخش خودخواه شارلوت میخواست از لوگان استفاده کند، همان بخشی که در تمام آن سالها پس از آن حادثه شکل گرفت.
در تولد هم فکرش همش درگیر بود، آنقدر که حتی متوجه نشد کِی کیک را بریدهاند و شارلوت در آشپزخانه برای دوری از جمعیت تنها کیک میخورد. ذهنش خیلی درگیر بود.
وقتی خامه سبز کیک را در دهانش گذاشت و آنرا با زبانش آب کرد، قطره اشکی از گوشه چشمانش پایین افتاد. خامه بعدی نیز اشک دیگری به همراه داشت.
با صدای اسپایک از جا پرید:《قطعا گریه نمیکنی چون دوقلوها بزرگ شدن دیگه؟》
به چهارچوب در تکیه داده و دست به سینه بود.
شماره "۱"
شارلوت احساس میکرد میخواهد بالا بیاورد، او دهان لق نیست اما اتفاقی که آنروز افتاد باعث شد نتواند
شارلوت اشکهایش را پاک کرد:《نه... من... من.》
آهی کشید و به اسپایک گفت:《اسپایک من یه کار وحشتناک کردم.》
و اشکهای بیشتری آمدند. اسپایک روی صندلی رو به روی او نشست و گفت:《مثلا چی؟》
شارلوت با چنگال به بافت نرم و اسفنجی کیک ضربه زد:《فردی ارتباط خا... خانوادگیش با ویلسونها رو از ما مخ... مخفی کرد.》
اسپایک کمی اخم کرد:《خب؟》
شارلوت با چشمان تر به او نگاه کرد:《درباره لوسی هم بهم... بهمون دروغ گفت.》
اسپایک کمی روی میز خم شد:《شارلوت چیکار کردی؟》
شارلوت چشمانش را بست:《منم هر چی فهمیدمو به... به لوگان گفتم.》
ناگهان قلب اسپایک در معدهاش افتاد:《چ... چی؟》
از پشت میز بلند شد و دستانش را لابهلای موهایش کرد:《میدونی چیکار کردی اصلا؟ آدم قحط بود؟ شارلوت گان؟》
شارلوت خودش را کمی جمع کرد:《فکر میکردم لوگان میتونه انتقام منو از ویلسونها بگیره.》
اسپایک فریاد زد:《گان قبل اینکه بره سراغ ویلسونها میره سراغ فردی.》
صدایش را کمی پایین آورد:《شارلوت گان یه انبار باروته با یه جرقه منفجر میشه و خودش و اطرافیانشو میفرسته رو هوا. اونوقت تو چیکار کردی؟ کبریت روشن کردی واسش؟》
شارلوت حالا واضح گریه میکرد:《متاسفم متاسفم... نمیخواستم اینجوری بشه.》
اسپایک خواست که از آشپرخانه بیرون برود. شارلوت پرسید:《ک... کجا میری؟》
اسپایک با اخم گفت:《میرم گندتو جمع کنم. همونجور که همیشه گندای شما رو جمع میکنم.》
از آشپزخانه و سپس از خانه بیرون رفت.
لوگان در تاریکی تلوتلو خوران و با شانههای خمیده راه میرفت. وقتی به خانهشان رسید، سرش پایین بود اما متوجه شد که اسپایک با آن لباسهای سیاهش به دیوار خانه تکیه داده. لوگان از کنارش رد شد تا به خانه برود، اما اسپایک دستش را روی شانه او گذاشت و متوقفش کرد. گفت:《تو یه احمقی. یه احمق واقعی.》
میتوانست از روزنه نور ابروی شکسته و صورت خونین و مالین او را ببیند. صورت اسپایک از نگرانی و عصبانیت جمع شد. لوگان با صدای گرفته گفت:《الان نه بلکی. امشب نه.》
اسپایک رو به روی او ایستاد:《واقعا؟ شیشه تو صورت فردی میشکونی؟ تو صورت رفیقت؟》
لوگان اخم کرد و درحالی که بند بند وجودش از درد فریاد میزد، فریاد کشید:《رفیق؟ رفیق آدم بهش دروغ نمیگه.》
اسپایک هم متقابلا فریاد زد:《تو میدونستی فردی پولداره. میدونستی خانوادهش مجبورش میکنن یه سری کارارو انجام بده میدونستی. ولی انقدر احمق بودی که بدون فکر کردن اون کارها رو کردی اونقدر احمق بودی که چشماتو رو همه کارایی که برای ما کرده بستی. گان تو انقدر احمقی که میخوای همهچیز رو با مشتات حل کنی ولی چه باور کنی و چه نه یه سری چیزا نیاز به عقل دارن چیزی که تو نداری.》
لوگان دستانش را که از درد کرخت شده بودند در جیب کرد و با صدای ضعیفی گقت:《فکر میکردم یه خونواده پیدا کردم.》
اسپایک خشمش فرو کشید و با تعجب پرسید:《چی؟》
لوگان با چشمان خیس به او نگاه کرد:《فکر میکردم یه خونواده پیدا کردم. یه خونواده که با تمام بدیهام دوستم داشته باشه. که با مشتام کنار بیاد، به خاطر بی پولیم تحقیرم نکنه. یه خونواده که بتونم بهش اعتماد کنم. چندتا رفیق. بلکی من احمقم تو راست میگی، من احمقم که خیال میکردم میتونم به آدما اعتماد کنم. مشکل من فردی نیست مشکل من خودمه چون بازم مثل ابلهها فکر کردم یه کسایی هستن که منو همونجوری ببینن که من میبینمشون. بلکی قلبم درد میکنه... قلبم از خنجرایی که توش فرو رفتن... از دروغایی که شنیده درد میکنه. نمیدونم چقدر دیگه میتونم مشت بزنم، چندتا استخون دیگه میتونم بشکنم تا کاملا بفهمم من تو این دنیا هیچی نیستم. نه برای بابا و مامانم و نه حتی برای دوستام. نمیدونم.》
دیدهای چگونه باران یکهو شدت میگیرد؟ اشکهای لوگان هم به آن میمانست. اسپایک او را در آغوش گرفت و اجازه داد شانههایش برای رفیقش پناه باشند.
مسئله این نیست که کار چه کسی خوب است یا بد، اینکه رازهای دوستت را به دوست دیگرت بگویی، اینکه سیگار بکشی یا پنهان کاری کنی، اینکه قضاوت کنی یا دعوا کنی، مسئله این نیست.
مسئله این است که کسی را داشته باشی تا اشتباهت را پاک کند، کسی را داشته باشی تا تو را در آغوش بگیرد و کسی را داشته باشی تا هوای تو را هنگام پنهانکاری داشته باشد.
#پسران_خیابان
آنا هم مثل شارلوت تو ما در برابر شما اشتباه کرد.
یه چیزی درباره بنی فهمید و به خاطر حسادت... به خاطر اینکه فکر میکرد درسته و چیزای دیگه به همه گفت.
مایا تقریبا تا آخر کتاب به خاطر این کارش قهر کرد و بنی خیلی اذیت شد ولی آخرش... آخرش مایا و آنا آشتی کردن و بنی آنا رو بخشید.
شاید کار درستی نبوده باشه ولی شاید اگه شماها هم تو اون شرایط قرار می گرفتید کار شارلوت رو میکردید، شاید اونقدر خودخواه میبودید که از دوستتون سوء استفاده کنید.
شاید شما هم برای نگه داشتن دوستاتون دروغ می گفتید و پنهان کاری میکردید و شاید اونقدر خسته شده باشید که با یه اتفاق نه چندان بزرگ میترکیدید.
میدونید شاید در یه شرایط مشابه شما هم شارلوت، فردی و لوگان میشدید.