پرسید هیولا کیست؟ پاسخ دادید تویی.
اما او هیولا نبود، کور بودید که نتوانستید ببینید او هیولا نبود. شاید چهرهی ترسناک داشت، شاید چشمانش خون گرفته و وحشی بودند اما مگر قلبش را ندیدهاید؟
مگر ندیدهاید با هر تپش نور میرهاند و با هر نفسی که فرو میدهد شادی پس میدهد؟
ندیدید. ندیدید که نیزههای شیطانیتان را در سینه نحیفش فرو بردید، ندیدید که بر روح لطیفش ننگ شیطان زدید. شیطان شما بودید.
هیولا شما بودید.
گفت:《یک روز به دیدنت میآیم. و آنروز ستارهای در آسمان خاموش خواهد شد، میدانی که افسانهای میگوید هر ستاره در آسمان نشاندهنده یک جسم بر روی زمین است.》
و پس از آنکه عهد هرروزهاش را با سنگ قبر بست، گل رز را پر پر کرد و یک گلبرگ را مثل همیشه با خود برداشت. میخواست در کتابی بگذارد که صاحب سنگ قبر به او داده بود.
با خود پنداشته بود، تا وقتی هر صفحه با گلبرگ گل رز تزئین نشود و کتاب به پایان نرسد، ستاره او نیز خواهد درخشید. اما پس از آن... پس از آن بالاخره او را میدید.
شماره "۱"
شارلوت اشکهایش را پاک کرد:《نه... من... من.》 آهی کشید و به اسپایک گفت:《اسپایک من یه کار وحشتناک کردم
وقتی اسپایک از لوگان جدا شد، به سمت خانه فردی راه افتاد. قدمهایش سبک بود و درون آن شب سرد به یک سایه میمانست. شاید هم واقعا یک سایه بود، سایهای در زندگی دیگران.
هنگامی که به عمارت خانوادگی فردی رسید، از دیوارش بالا رفت تا به پنجره اتاق فردی برسد، اسپایک هیچگاه با در ورودی میانه خوبی نداشت. پنجره را آرام هل داد و وارد اتاق شد، وقتی وارد شد مادر فردی با دیدن او جیغ زد.
فردی لباسهایش را در آورده بود و با بالاتنه عریان، بیحوصله روی تختش دراز کشیده بود، مادرش روی صورت او خم شده بود و با پنبه زخمهایش را تمیز میکرد. مادر فردی اخم کرد با صدایی که ناراضی بودن درش نهان بود گفت:《کاش از این به بعد از در بیای اسپایک.》
اسپایک دستانش را در جیبش کرد:《ببخشید.》
مادر فردی صورتش را در هم کشید و پنبه را به دست اسپایک داد:《میرم یه چیزی بیارم بخورید.》
خانواده فردی از اسپایک خوششان نمیآمد، حتی از او دوری هم میکردند اما ترجیح دادند اسپایک دور و بر فردی باشد تا لوگان. اگر آنها میدانستند اسپایک در گذشته که بوده و چه کارهایی میکرده قطعا تغییر نظر میدادند.
اسپایک با دیدن صورت زخمی فردی اخم کرد، شیشه خوردهها زخمهای کوچک و بزرگ به جا گذاشته بودند، اما فردی شانس آورده بود چشمانش آسیب ندیده بودند. زخمها هم به نظر زیاد عمیق یا خطرناک نمیآمدند.
اسپایک پنبه را مانند مادر فردی روی یکی از زخمها گذاشت و با پوزخند گفت:《حداقل الان دیگه ادعات نمیشه از ما خوشگلتری.》
فردی با چشمانی که پشت چند تار مو مخفی شده بودند به اسپایک نگاه کرد:《با این قیافه هنوزم از تو یکی خوشگلترم.》
شماره "۱"
وقتی اسپایک از لوگان جدا شد، به سمت خانه فردی راه افتاد. قدمهایش سبک بود و درون آن شب سرد به یک سای
اسپایک با بدجنسی پنبه را روی زخم فشرد، فردی فریادی از درد زد و با دستی که روی بازویش خالکوبی قلب داشت به پهلوی اسپایک کوبید. اسپایک عقب کشید و خندید:《خیله خب وحشی نشو.》
چشمان فردی غمگین شدند، اسپایک دریافت که او به چه فکر میکند:《بهش فرصت بده، پشیمونی رو از همین الان تو چشماش دیدم.》
فردی چشمانش را بست:《منم نفرت رو تو چشماش دیدم.》
اسپایک گفت:《خودتم میدونی پشت همهی اون هارت و پورت کردنا و عصبانیتاش فقط یه پسر بچهست که دیگه کم آورده.》
چشمان فردی آغشته به اشک شدند:《من نیاوردم؟》
اسپایک خودش را کنار او روی تخت جا کرد و نشست:《همهمون آوردیم. الای رو دیدی؟ دوباره شروع کرده به کندن زخماش. شارلوت دوباره پوکه درآورده، فردی همهمون کم آوردیم.》
فردی سر جایش نشست:《تو چی؟ تو نیاوردی؟》
اسپایک سکه کوین را از جیبش درآورد:《من خیلی وقته که دیگه کم نمیارم. من تموم شدم فردی.》
تلفن اسپایک زنگ خورد و سکوت دردناک را شکست:《الو؟》
لوگان با صدای ترسیده گفت:《اسپای... اسپایک الای... اسپایک.》
از شدت ترس نفسنفس میزد، اسپایک با نگرانی فریاد زد:《لوگان الای چی؟》
لوگان با گریه پشت تلفن گفت:《خودتو سریع برسون خونه الای تروخدا اسپایک... تروخدا.》
اسپایک از جایش بلند شد:《خیله خب خیله خب آروم باش. دارم میام.》
با چشمان وحشتزده به فردی نگاه کرد:《ماشین باباتو وردار فردی زودباش.》
گاهی اینگونه میشود.
گاهی شیشه میشکند اما صورتی را زخم نمیکند، یک رگ را زخم میکند.
روزی روزگاری، زن بازیگری با یک مرد کافهدار رابطه برقرار کرد، روزی روزگاری شیطنتهای آنها بچهای ناخواسته را به وجود آوردند.
آن بچه زیر مشت و لگد بزرگ شد، سنگینی نفرت مادرش بر قلبش و درد انزجار پدرش روی شانههایش بود، آنها آنقدر سنگین بودند که روزی آن پسر شکست.
میان دعواهایتان به او هم توجه کنید یک قلب اگر بشکند دیگر نمیتپد، یک رگ اگر پاره شود دیگر وصل نمیشود.
#پسران_خیابان
دوران خوشی تموم شد، الان دیگه تاریکی میاد...
میاد و پسران خیابان رو با خودش میبره...🥀