هدایت شده از صندوقچه راجرز (پارکر)
میشه لینک اینجارو خیرات کنین؟
https://eitaa.com/Stevengranetrogerse
بیاید قول میدم خوش بگذره🤓
https://eitaa.com/dragonbook/16297
منظورت چیه معلومه که آرهههه
تو بهم وایب الیزابت سوان رو میدی یه جورایی با آسترید اژدهاسواران... نمیدونم چرا ولی یکمم کلاریس لاروی پرسی جکسونی_(وقتایی که خوش اخلاقه_)😂
کتابخون هم تو ابزارک گفته بود.
کتابخون وایب آنه شرلی و سیسیلی قصههای جزیره(فیلمش) بااا بل تو دیو و دلبر و روزی روزگاریه_
هرماینی هم داره توششش
شماره "۱"
الایجا آنقدر خودش را روی صندلی جمع کرد که اندازه یک بچه شد. اسپایک نگاهی به آنها انداخت و در حالی که
بیست و سوم مِه ۱۹۷۶
《سه روزه هیچی نخوردم. شیکمم داره غرش میکنه و مثل یه تیکه گوشت بی مصرف افتادم یه جا، حتی جون ندارم بدوم و دزدی کنم.
از وقتی اون دار و دسته جدید اومده اینجوری شده، نونمو بریدن لعنتیا. دیروز به یکیشون برخوردم، ازم چندسال بزرگتر بود و هیکل درشتی داشت. اسمش راج بود، اسم مزخرفیه میدونم.
هیچی گیرم نیومد چون انقدر کند بود لومون داد، نزدیک بود گیر بیوفتم! ولی بهم گفت رئیسش از من خوشش میاد و برم تو دار و دستهشون.
هه! فک کن استیو افسانهای، گرگ تنها، بره واسه یکی دیگه دزدی کنه! این همه خفت و خاری رو کجای دلم بذارم؟》
چهارم ژوئن ۱۹۷۶
《با رئیس راج ملاقات کردم، اسمش داگلاسه و میان سال میزنه. راستش یکم باحاش حال کردم، البته اون ریشای کثیفش واقعا رو مخ بودن ولی معلوم بود که با بقیه سر دستهها فرق داره.
حس میکنم مرد خوبی باشه، به فکر زیردستاش بود مثل... مثل یه پدر؟ گفت میتونم پیششون بمونم. گفت میتونیم خانواده بشیم. دروغ چرا بدم نیومد از پیشنهادش ولی... ریسکش بالاست، نمیدونم راستش.》
ششم ژوین ۱۹۷۶
《به طور رسمی عضو دار و دسته داگلاس شدم. الان تقریبا یه شبانه روز رو پیششون گذروندم و واقعا حس خوبی داشت. در طول روز با هم دزدی و گدایی میکنیم و شب که میشه با هم تقسیم میکنیم. داگلاس از من خوشش اومده، همش با افتخار نگاه میکنه، مخصوصا وقتی فهمید سواد دارم. ازم پرسید از کجا یاد گرفتم، منم گفتم یه مدت تو یه مدرسه قایمکی زندگی میکردم.
اونم باورش شد، یکم خره میدونم.》
بیست و نهم ژوئن ۱۹۷۶
《سرم شلوغه نمیتونم چیزی بنویسم، شرمنده! همینقدر بدونید که دارم میشم نورچشمی داگلاس!》
شماره "۱"
بیست و سوم مِه ۱۹۷۶ 《سه روزه هیچی نخوردم. شیکمم داره غرش میکنه و مثل یه تیکه گوشت بی مصرف افتادم یه
اول آوریل ۱۹۷۷
《تولدم مبارک هاها. داگلاس واسم یه چاقوی ضامندار خرید، راج هم اون فندک خوشگله رو که چندوقت پیش قاپیده بود رو بهم داد. تولد پرباری بود، و بهتر از همه اینکه دوباره دیدمش!
یادتونه چندوقت پیش از اون دختره گفتم؟ همون که یه ماه گرفتگی رو چشم چپش داشت؟ دوباره دیدمش. زخمی شده بود، خواستم لمسش کنم که راست و ریس کنم زخمشو، اونم با زانوش زد وسط پاهام و فرار کرد. حس بدی بود پسر، ولی من بی خیالش نمیشم.》
پنجم آوریل ۱۹۷۷
《ده امتیاز برای استیو افسانهای! اسم دختره ساراست. با مامان مریضش تو یه خونه خرابه زندگی میکنه. تعقیبش کردم، وضع مامانش خیلی بده جدی. دختر جالبیه، قوی و سرکش، از دخترایی که قوین و محل سگ به پسرا نمیدن خوشم میاد. متکبرای جذاب.》
دهم آوریل ۱۹۷۷
《استیو افسانهای با دلبری از داگلاس بالاخره رضایتشو گرفت تا سارا رو بیاره دار و دسته یوهووو. راج میگه من احمقم که بی خیال دختره نمیشم، منم به راج گفتم که اونم احمقه که بی خیال اون دختر معلمه نمیشه چون دو سال از خودش بزرگتره.
بهش برخورد، فحشم داد.》
پانزدهم آوریل ۱۹۷۷
《قرار نبود اینجوری بشه. قرار نبود. قرار نبود. لعنت بهت داگلاس، ما قرار بود خونواده باشیم، خونواده بهَم آسیب نمیزنه. میدونستم داگلاس فرق کرده ولی فکر نمیکردم رفته باشه سمت مواد. اونم نه مصرفش، تولیدش!
مردهشور آشپزخونه و خودتو ببرن داگلاس. میگه ما پیشرفت میکنیم. میگه اینجوری پولدار میشیم. لعنت بهت داگلاس من پول نمیخوام من بابا میخوام. لعنت بهت داگلاس اون بچه پول نمیخواست، اون بچه چشم میخواد.
لعنت بهت داگلاس کورش کردی، حالم ازت بهم میخوره.》
اول مه ۱۹۷۷
《حس میکنم دیگه داگلاس رو نمیشناسم. همه چی افتضاح شده، فکرم مدام درگیره، هنور کابوس چشم اون پسره جلوی چشمامه. سارا ازم متنفر شده، حتی با اینکه تو دار و دستهس. راج هم خیلی کم میبینم، موفق شده مخ اون معلمه رو بزنه.
همهچیز وحشتناک بود پس یه سیگار دزدیدم. دیروز دزدیدم، بعد کشیدنش یه ساعت داشتم بالا میاوردم. ولی بازم کشیدم، یه بسته رو تموم کردم. بعد بازم دزدیدم. داگلاس دعوام کرد ولی مگه مهمه؟ گور باباش.
گور بابای همهشون.》
دهم مه ۱۹۷۷
《همیشه دلم میخواست بدونم چاقو خوردن چه حسی داره، خب فهمیدم. حسش مزخرفه حس میکردم میخوام جون بدم. بالاخره یکی از دار و دسته حسادتش انقد زیاد شد که زهرشو ریخت، تو خواب اومد سراغم و در گوشم گفت: ببینم الان داگلاس جونت میتونه نجاتت بده.
بعد چاقو رو فرو کرد تو شیکمم و رفت. لعنتی حس میکردم دارم تجزیه میشم، کلی خون بود، داد زدم و کمک خواستم اما انقدر دردش زیاد بود که نتونستم خیلی بلند داد بزنم. اشکم در اومده بود و سعی داشتم با دستم زخمو ببندم تا خونریزی نکنه، ششهام داشتن آتیش میگرفتن. آخر سر راج پیدام کرد، میخواستم سرش داد بزنم و بگم بهم دست نزنه. میخواستم فحشش بدم و بگم برگرده پیش خانم معلم جونش، ولی انقدر جون نداشتم. فقط با چشمای محو و بین بی هوشی و به هوشی تونستم بگم: دلم نمیخواد بمیرم.
واقعا نمیخواستم، بعدشم سیاهی بود.》
یازدهم مه ۱۹۷۷
《سارا واسم سوپ پخت! راج میگه نگرانم شده بود! بالاخره! یوهووو
دم اون کسی که بهم چاقو زد گرم، عروسیم دعوتش میکنم. داگلاس هم بدجور عصبی و نگران بود. چندین و چند بار سعی کرد از زبونم بیرون بکشه که کار کی بود، میدونستم ولی نگفتم. چون اگه داگلاس میفهمید بلایی بدتر از کور کردنش انجام میداد.》
_گزیدههایی از دفترچه خاطرات استیو، زندگی از نگاه یک پسر خیابان.
#پسران_خیابان