شماره "۱"
بعد از انجام هر ماموریت نیل بیشتر عذاب وجدان میگرفت و توی خودش غرق میشد و هروی بیشتر عادت میکرد.
لیندا و نیل داخل یکی از منطقههای شهر راه میرفتند، لیندا شیرین زبونی میکرد و با ذوق از چیزهای مورد علاقهاش حرف میزد.
نیل اول که لیندا بهش پیشنهاد بیرون رفتن را داد حیرتزده شد، اما خوشحالیاش بر شَکش غلبه کرد.
لیندا پرسید:《چجوری با هروی آشنا شدی؟》نیل با به خاطر آوردن آنروز که مانند یک قرن پیش میمانست، گرم شد و گفت:《اون کتک خورده بود و ازش خون میرفت. من نجاتش دادم.》لیندا با تعجبی که نتوانست پنهان کند کفت:《تو نجاتش دادی؟ و حالا اون این کار ها رو میکنه؟》 نیل با اخم پرسید:《چه کارایی؟》
لیندا که متوجه اشتباه خود شد لبخند زد و گفت:《اوه هیچی، روزمون رو خراب نکنیم. من به رستوران خوب سراغ دارم و شکمم به غار و قور افتاده، بزن بریم.》
و آنها به سمت رستوران راه افتادند، فارغ از اینکه نیل بداند چه چیزی در انتظارش است.
#ما_در_برابر_دنیا
شماره "۱"
لیندا و نیل داخل یکی از منطقههای شهر راه میرفتند، لیندا شیرین زبونی میکرد و با ذوق از چیزهای مورد
بعد از اینکه در رستوران یک شام حسابی خوردند و لیندا حساب کرد به سمت سازمان راه افتادند. خیابان ها خلوت و تاریک بود، که تنها با نور چراغهای داخل خیابان روشن بودند.
نیل بالاخره جرئت کرد و سوالی که فکرش را مشغول کرده بود پرسید:《چی باعث شد امروز اینجوری با من رفتار کنی؟ نگو که تصمیم گرفتی عاشقم بشی. باور نمیکنم.》
لیندا به او نزدیک شد و روبه رویش ایستاد. و همانطور که حرف میزد دست هایش را روی نیل میگذاشت و بیشتر به صورت او نزدیک میشد:《چرا؟ اتفاقا تصمیم گرفتم عاشقت بشم، تو خیلی بامزهای، من از پسرهای جذاب خوشم میاد. و میدونی؟ به نظرم کمی تفریح میان این همه کار بد نباشه، اینطور فکر نمیکنی؟》نیل دستپاچه شده بود، لیندا بالاتر و جلوتر میامد، آنقدر که دماغش به دماغ نیل خورد، نیل با خود فکر کرد:《خداوندا، چشمهایش از نزدیک زیباتر هم هست...》اما دردی ناگهانی در شکمش پیچید و افکارش را قطع کرد. نیل تلوتلوخوران به شکمش نگاه کرد و چاقویی را که تا دسته درونش فرو رفته بود نگاه کرد، خون پیراهن سفیدش را سرخ میکرد و درد درون مغزش فریاد میکشید، نفسش بند آمده بود و چشمهایش تار میدید.
بر زمین که افتاد، آخرین چیزی را که دید رفتن لیندا بود.
شنیدهاید موقع مرگ زندگی آدم از جلوی چشمانش میگذرد؟ زندگی نیل از جلوی چشمانش گذشت.
تمام لحظاتش با هروی، تمام دردهایش که هروی درمان کرد و تمام غمهای که هروی به شادی تبدیل کرد،
زندگی نیل با هروی گذشت، با رفاقت با او، با رویا پردازی و تلاش برای به عمل رساندن آرزویش با او. تمام زندگی نیل با او بود، با هروی،
حسی زیباتر از امید و پاکتر از عشق، حسی خطرپذیرتر از مرگ و پر پیچ و تاب تر از زندگی.
رفاقت. چون در یک رفاقت همهی اینها با هم است.
#ما_در_برابر_دنیا
شاید فکر کنید که این قسمت آخره. نه نیست، یکی دیگه هم هست که یا همه چیز توش بدتر میشه و یا بهتر، تا فردا خماری بکشید.
یوهاهاها
راستی
اگه صدای آرچر نخوندید پس حرفی از عشق کتابی نزنید🙄 آرچر یه مرد کتابی خفنه و تو این کتاب از گوگولیترین عشق ها رو مشاهده میکنیدددد
تا آخر نخوندم اسپویلم نکنید، البته خودم یه چیزی دیدم که فکر کنم اسپویل باشه. ایشالا که نباشه😶
شماره "۱"
راستی اگه صدای آرچر نخوندید پس حرفی از عشق کتابی نزنید🙄 آرچر یه مرد کتابی خفنه و تو این کتاب از گوگو
تراویس هیل هم یه عوضی به تمام معناست، باور کنید قشنگ از همون مردای مزخرف چیزه. اه اه،
کی گفته کتاب عاشقانه قشنگ نیست؟ عاشقانههای آروم اونایی که همه چیز ملایم پیش میره، اونا مند به وجد میارن🥺
هر شب شب بخیر میگم، چون شاید یکی اینجا کسی رو نداره بهش شببخیر بگه، به قول راوی، شببخیر ای کسی که هیچکس بهت شببخیر نمیگه.