هروی از رستوران هم رد شد تا بالاخره او را دید.
درون سرش غوغایی بود از سرزنشها برای کاری که کرده بود و آرزو ها برای زنده ماند نیل.
نیل غرق در خون و چشمان باز روی سنگ فرش تاریک خیابان دراز کشیده بود، ستارهها درون چشمانش انعکاس میکردند و چاقو درون شکمش جای گرفته بود.
نیل با چشمان لرزان که تمرکز زیادی نداشتند به هروی نگاه کرد و در حد نجوا گفت:《اومدی؟》
هروی با اشک کنار او نشست و گفت:《معلومه که اومدم، همیشه میام. متاسفم متاسفم》در حالی که هروی عذرخواهی میکرد و میگریست، نیل سختترین کار عمرش را کرد. دستش را بالا برد و دست هروی را گرفت، خون سرخ دست هروی را نیز قرمز کرد. نیل با صدای لرزان گفت:《پری بی بال من، از پرواز دست نکش، روزی بالهایت در میایند.》سپس بدنش از تنفس ایستاد.
چگونه عذاب وجدان را توصیف کنیم؟
چگونه باید گفت او اشک میریخت در حالی که این حس فقط تکهای کوچک از گریههای هروی بود؟
چگونه وجود معجزه را باید نقل کرد؟
صدای گریههای یک پسر بر سر جنازهی دوستش.
صدای خاطرات دو پسر که در هوا معلق بودند،
صدای عذاب وجدان،
صدای شکافته شدن گوشت و پوست و سرباز کردن زخم،
صدای پاره شدن پیراهن،
صدای بیرون زدن دو بال بزرگ آبی و سفید از زیر کتفهای پسری، و خونها و نوری که از بال پرتاب شدند.
هروی دستها و بالهایش را دور نیل حلقه کرد.
شاید خدا رحم کرد، شاید مسیح ضمانت کرد، شاید هادس دلسوزی کرد، شاید اودین فرصت داد، شاید اوزیریس خواست، شاید خواهران سرنوشت لبخند زدند،
یا شاید هم یک معجزه رخ داد.
اما نوری تابید، از پرهای بالهای هروی بیرون زد، رنگ خون را روشن کرد، اشکها را انعکاس داد و خیابان را روشن کرد.
صدای دم.
بازدم،
و باز هم دم.
حسی زیباتر از امید و پاکتر از عشق، حسی خطرپذیرتر از مرگ و پر پیچ و تاب تر از زندگی.
رفاقت. چون در یک رفاقت همهی اینها با هم است.
پس از آن را فقط خدا میداند، به هر حال این نیز یک داستان بود.
و هر داستان از واقعیت میآید.
#ما_در_برابر_دنیا
یکی از عقایدم، مورد علاقههام و به نظرم زیباییهای دنیا رفاقته، این داستان تقدیم به رفاقت، امیدوارم قشنگ شده باشه.
https://eitaa.com/station_34/20480
پایانش که خوب بوددد، فقط یکم فردریک بکمنی نوشتم😅🥺
https://eitaa.com/station_34/20482
داری جدی میگییی؟
به این فکر کن آخرش همه چی درست شد😔😁