کافه که زده میشه هر روز جنگ و دعوا هست، بعضیا طرفدار غریبههای امیدوار و بعضیها طرفدار آشنا های خطرناک رو میگیرن. خیلی ها هم فقط نگاه میکنن.
دعوا و شیشه شکستن ها و چاقو کشی ها به آتش زدن کافه میرسه.
کتک کاری و جایی میرسه که امیت و امیلی و جک خودشون رو کبود و آش و لاش درحالی مییابن که دارن به کافهی سوخته، به آرزوهای برباد رفته نگاه میکنن..
وقتی آدما خسته و درمونده میشن اشتباه هاشون رو میندازن تقصیر دیگران پس اون شب تو خونه امیت و جک با هم دعوا کردن و ترسو بودن و نابود شدن رو انداختن تقصیر همدیگه.
شاید از اول همینجوری بود چون اون شب کمبود ها و احمقیت هاشون رو به رخ همدیگه کشیدن و معلومه که تو عصبانیت حرفایی زده میشه. بحث تا جایی ادامه یافت که امیت حرفی که روز ها تو دلش مونده بود رو گفت، اینکه فقط به خاطر جک آیندهش رو دست این آرزو داده و دانشگاه نرفته.
جک هم در کمال خشم از این گفت که اگه پوما و اصرار های جک نبود الان امیت و امیلی تو خیابون آیندهشون رو رقم میزدن.
حرفها، اشتباهها، رفاقت ها.
یک شهر داریم و یک پل و نمیدونیم باید چجوری نگهش داریم
سکوت خونه رو برداشت و تحیر و سردرگمی و غم و خشم در چشمان دو تا جوون چشم میزد که صدای فریادی از بیرون اومد، دختر کوچولویی گم شده بود و نزدیک شب بود، وقتی که گرگ ها بیرون میومدن.
امیت و جک بیرون رفتن برای کمک، خلاصه جک نزدیک جنگل شد و صدای جیغ شنید، اون دختر کوچولو رو در حالی یافت که اشک میریخت و با گرگی چشم تو چشم شده بود. دختر رو فرستاد که بره و خودش با گرگ رو در رو شد.
اون شب سه تا تیر از تفنگ یکی از پسر های شهر خارج شد، یکی خورد به درخت یکی به جک و یکی هیچکس نفهمید به کی.
جک مرد.
دختر کوچولو نجات یافت.
امیت با بار عظیمی از پشیمونی و درد موند که تنها راه کم کردنش رو توی قصاص پسر تفنگدار میدید.
روز ها گذشت و مردم شهر همگی رو در روی امیت و امیلی دراومدن، پسر تفنگدار مهمتر بود.
انگار نه انگار جک مرده و قهرمان شده بود، انگار نه انگار امیت و امیلی چقدر خاطره باهاشون داشتن همه تحقیر میکردن و ناسزا میگفتن.
روزهای سخت و درد آور برای امیت و امیلی تا اینکه پوما برای تصمیم نهایی یعنی اعدام شدن یا نشدن پسر به شهر اومد.
و همه متوجه شدن که جک پسر ستارهی بسکتبال شهر بوده، همه متوجه شدن که جک نوهی یه خیر بزرگ بوده.
همه متوجه شدن که جک از خانوادهای بود که همینجور که حالا، قبلا هم از صهر طرد شده بودن.
نورث بریج سه بار خانواده رو از پوما گرفته بود، یکی پدرش رو توسط گرگ ها، یکی پسرش رو توسط معدن و یکی نوهش باز هم توسط گرگ ها.
شهر و مردمانش با قضاوت ها و خودبزرگ بینی ها پوما رو نابود کرده بودن.
در آخر پوما پسر رو بخشید و حرف هایی زد که همه از خودشون به خاطر چیزی که بودن متنفر بشن.
اونا برای ابراز پشیمونی خیلی کار ها کردن اما امیت دیگه نابود شده بود، پس تصمیم گرفت از شهر بره تا شاید بتونه خودش رو پیدا کنه، پوما و امیلی هم تو شهر موندن چون با تمام کاستی ها عاشق نورث بریج بودن.
پشیمونی تا ابد روی شهر سایه انداخت.
اینجا نورث بریجه. ما از یه پل چوبی شروع شدیم که تو جنوب شهره و همه چیز ماست. ما گرگ داریم، ساختمون شهرداری، تیم بسکتبال ضعیف، معدن فرو ریخته، جنگل سبز، اختلاف طبقاتی و مردمی که عاشق همدیگرند، قضاوت میکنن و انسان هستند. جایزالخطا.
اینجا نورث بریجه.
و این بود داستان یک شهر تو ذهن من.
البته هنوز هم میتونید هر دو تا چالش رو انجام بدید ها، درباره داستانم نظر بدید و اینکه خیلی سعی کردم خلاصهش کنم کلی شخصیت داره.
*هنوز هم نوشته نشد_*
زمینهایمان را بارور کرد و ما تا ابد از او ممنون هستیم.
ای الههی کشاورزی به زمینهای ما برکت بده.
در روستایی که کشیش اریکه کشیشی میکرد زنی به اسم هلن استالی زندگی میکرد، او زنی میانسال بود با زمین کشاورزی خیلی خیلی بزرگ که تنها با دو کارگرش آن را همیشه بارور و پر محصول نگه میداشت.
مردم همیشه متعجب بودند او چگونه میتواند در حال دست تنها بزرگ کردن دختر زیبایش و از شر خواستگارها دور نگه داشتنش، به زمین کشاورزی و فعالیت های خیریه برسد و آنقدر وقت اضافه پیدا کند که هر روز عصر در ایوان خانهاش دو ساعت کتاب بخواند.
خانم استالی علاوه بر زمین خودش به خیلی از مردم روستا هم کمک میکرد و با توصیههایش زمین ها را از خشکی در میآورد.
او سه سال پشت سر هم، جایزهی بهترین کشاورز منطقه را گرفت! حتی مردم برای کاندید شدن در شورای منطقه هم از او درخواست کردند اما او هرچه قدر وقتش را میتوانست مدیریت کند از پس این یکی بر نمیآمد.
خانم استالی در یک کلبه با دختر جوانش زندگی میکرد، همان که کل روستا با خبر بودند معشوقهی کشیش اریکه است.
امروز هم مانند تمام روزهای دیگر روی زمین مشغول بود که کشیش اریکه دوباره سر و کلهاش پیدا شد.
خانم استالی عینکش را با ژاکتش پاک کرد و گفت:《خونه نیست.》کشیش اریکه دستپاچه پاسخ داد:《با خودت کار دارم.》
خانم استالی نگاهی به او کرد و تا خواست نگاه کوبندهای به او بدهد چشمانش را دید. چه بر سر پادشاه جهان زیرین آمده بود که حالا اینگونه نگاه میکرد؟
خانم استالی با دلسوزی گفت:《 تصمیم خودشه، از دست من کاری بر نمیاد، باید سعی کنی دلش رو دوباره به دست بیاری.》
کشیش اریکه با ناامیدی گفت:《اصلا نمیخواد من رو ببینه چه برسه به اینکه بهم فکر کنه. از من متنفره.》خانم استالی دستکشهایش را در آورد و گفت:《از تو متنفر نیست. از هادس متنفره، بهش نشون بده که تغییر کردی. که شدی کشیش اریکه، من میدونم هندز جایی ته قلبش تو رو دوست داره.》
کشیش اریکه هم این کار را کرد، به پرسفونه نشان داد که تغییر کرده و بعد از کلی رفت و آمد بالاخره دلش را به دست آورد.
پس وقتی اریکه جواب مثبت را گرفت و تبدیل به خوشبخت ترین آدم روی زمین شد برای تشکر از مادر زد آیندهاش به مزرعه رفت.
خانم استالی روی ایوان خانه نشسته بود و با پیرزن همسایه چای مینوشید. اریکه همان نزدیکی ها ایستاد تا صحبتهای آن دو تمام شود، او شنید که پیرزن میگوید:《شنیدم امسال هم جایزه رو میخوان به تو بدن. من هنوزم نفهمید البته مطمئنم کل مردم روستا نفهمیدن که تو چجوری مزرعه به این بزرگی رو بارور نگه داشتی.》و منتظر جوابی شد که هیچوقت از دهان خانم استالی بیرون نمیآمد.
کشیش پیش خودش خندید و در ذهنش گفت:
《معلومه، چون اون الههی غلاته》
#خدایان_فانی
قسمت دوازدهم
شماره "۱"
آپولو هرمس هفائستوس زئوس پوسایدون آرس دیونیسوس هادس آتنا هرا آرتمیس هستیا
تا الان اینا رو نوشتم فقط آفرودیت مونده؟!
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/5028
خب پس تازه اولشی
اون اتفاق مربوط به اواسط همین جلده
#هیچکس
#دایگو
~~~
آره وقت نمی کنم بخونم😢
باشه مرسی بریم ایشالا که چیزی نیست