eitaa logo
شماره "۱"
353 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق چیز جالبی‌ست، در دنیای واقعی نمی‌توان آن را یافت. به همین خاطر نویسندگان عشق‌هایِ رویاهایشان را نوشتند و کسانی که از گشتن اما پیدا نکردن عشق، خسته بودند، آن را در کتاب‌ها خواندند. به همین خاطر، رابطه برقرار کردن با کسانی که کتاب می‌خوانند، ساده نیست. چرا که آنها عشق‌هایی به استواری سرو دیده‌اند و با شخصیت‌هایی به جذابی تصوراتشان آسنا شده‌اند. پس انتظارشان بالا است و هیچگاه به عشق کم راضی نمی‌شوند. ❤️‍🔥 برای Adrienne از طرف شماره "۱"
اقرار می‌کنم دوست داشتم دختری باشم در دهه ۹۰ میلادی. دوست داشتم لباس‌های صورتی و سفید دامن‌دار بپوشم و برای دورهمی شبانه دخترانه آماده شوم. ما آهنگ‌های مایکل جکسون گوش می‌کردیم و فیلم تایتانیک می‌دیدیم و از خجالت آب می‌شدیم. احساس می‌کنم آن زمان همه چیز زیباتر بود، سادگی‌اش بیشتر بود و عمق زندگی بیشتر، کاش در همان سال‌ها می‌ماندیم. 🛍 برای Ng از طرف شماره "۱"
وقتی در روزهای مشوش و پرهیاهوی زندگی‌ام، برای اولین بار روزنامه خریدم تا بخوان، با سرتیتری مواجع شدم:《یک روز خودم را پبدا می‌کنم.》 حس عجیبی داشت، آن روزها واقعا حس گمگشتگی می‌کردم. حس می‌کردم درون اقیانوسی بی‌کران، یک ماهی قرمز کوچک هستم و هر چقدر رو به جلو می‌روم به جایی نمی‌رسم. آن روز، آن تکه از روزنامه را بریدم و پس از آن، همیشه و همه جا کنار خودم نگه داشتم. و همان یک تکه روزنامه باعث شد که به رودخانه خودم برسم و دیگر هیچگاه سر و کارم به اقیانوس، نرسد. اگر این سرنوشت نیست، پس سرنوشت چیست؟ 📰 برای ستاد مبارزه با بیکارا از طرف شماره "۱" پ.ن: خیلی پروفایل باحالیهه، عاشق نوع شرکتت شدم
آره خب منم آدمم. گاهی دلم می‌خواهد بی‌خیال این جهان دیوانه بشم و رها از همه‌چیز فقط چند لحظه‌ای هیچ‌کاری نکنم. گاهی دلم می‌خواهد فریاد بزنم و اشک بریزم و این ‌کار ها را بدون دلیل هم انجام دهم. گاهی خسته‌ می‌شوم، آنقدر که می‌خواهم بروم، به گونه‌ای که انگار هیچ وجود نداشته‌ام. 🥀 برای _☆_ از طرف شماره "۱" پ.ن: جمله خیلی قشنگی گفتیا
رازی که راجع‌ به او وجود داشت جهان پنهانش بود. درون زیرزمینش یک تلوزیون قدیمی و کوچک وجود داشت که با روشن کردنش می‌توانست وارد آن شود، شاید بگویید مانند جومانجی اما نه او اینگونه وارد آن نمی‌شد. او فیلم را درون تلوزیون به نمایش می‌گذاشت و اجازه می‌داد تنها نور درون تاریکی زیرزمین و زندگی‌اش، آن باشد. سپس چند ساعتی از تمام جنایت‌هایی که دنیا در حق امیدهای انسان‌ها می‌کرد، دور می‌شد. یک تلوزیون کافی بود تا او خود را از مرداب متعفن زندگی دور نگه دارد. تنها یک تلوزیون. 💿 برای ؛ Sonder از طرف شماره "۱"
روح کودکی را با ذوق‌ها و آرزوهایش می‌کشند و یکنواختی بزرگسالی را درونش جای می‌کنند. می‌شکند تمام تخیلاتش و جوانه می‌زد تمام رنج‌هایش. دوستانش را از دست می‌دهد، غم و تنهایی او را فرا می‌گیرد و همه چیز را بیش‌ از حد احساس می‌کند. میان عشق‌ها و نفرت‌ها سردرگم می‌شود و بیش از حد می‌فهمد. از ابتدایِ انسان، این گونه شادی و سادگی کودکانه را با جنایت بزرگسالی تعویض می‌کردند و نامش را نوجوانی می‌گذاشتند. 🐚 برای ، از طرف شماره "۱" پ.ن: وایب پروفایلات خیلی خوبنننن
درون تلاطم‌های دریای سیاهِ دنیا، یکی بود یکی نبود، یکی هم گمشده بود. گمشده به هر جا می‌رفت و هر کاری می‌کرد تنها آب می‌دید و آب. تنها سردی بود و امواج. صبح‌ها با حرکت جزر و مد بیدار می‌شد و شب‌ها با آنها به خواب می‌رفت. تازیانه‌های طوفان دریا آن‌قدر زیاد بود که صورتش را با عمیق‌ترین زخم‌ها می‌آراست. اما او تسلیم نشد، با همان دو بازوان خسته‌اش تا ابد را شنا کرد، آنقدر شنا کرد که بالاخره به چیزی به نام مرگ رسید. آیا این آزادی وِی بود یا اسارتی دوباره؟ 🚬 برای Paradox از طرف شماره "۱" پ.ن: ما که به گرد پای شما نمی‌رسیم ولی این ته فلسفی و عمیق نوشتنمونه
چه چیزی بیشتر از کتاب می‌توانست تمام انتظار‌های برگشت سربازش از جنگ را برآورده کند؟ جنگ جهانی بود و او نیز عشقی داشت. عشقی که جنگ او را از وی دور نگه می‌داشت و نمی‌گذاشت او را داشته باشد. پس به سراغ کتاب‌های عشقش رفت و کتاب خواندن را شروع کرد. کلمات او را به درون خود می‌کشاندند و ساعات کشدار را کوتاه و غیرقابل انعطاف می‌کردند. پس از مرگ عشقش هم همینطور بود، نامه جان‌سپاری‌اش که آمد هیچکس مرهمش نشد جز کتاب‌ها. انتظار وصال معشوق، غم از پایان تلخ سربازش و شادی پایان جنگ همه و همه برای او درون کتاب‌ها رخ داده بود. 📚برای Miko از طرف شماره "۱"
جادوگر را دیوانه نامیدند و وسایلش را شکستند. کلبه‌اش را سوزاندند و جوهر و وِرد بود که به همراه کتاب و معجون می‌سوخت. خودش را نیز به چوبی بستند و جلوی چشمان خورشید، محکوم به شعله‌ور شدنش کردند. آنگاه هشدارها و نشانه‌ها را ندیدند ولی وقتی خشکسالی و قحطی شد، دریافتند. وقتی فرزندانشان در آغوششان مردند، دریافتند. وقتی جنگل‌هایشان مورد خشم خورشید قرار گرفت، دریافتند. وقتی همه چیزشان به نابودی رسید، دریافتند که این‌ها مجازات رفتارشان با جادوگر است. چون جادوگر به راستی دیوانه بود و خونخواری یکی از صفات برترش. 🩸برای هلدینگ ثبت نشده از طرف شماره "۱"
با تمام مبارزه‌ها و جنگ‌هایمان باز هم شکست خوردیم. دوست من می‌دانم ‌زندگی به ما چقدر سخت گرفت و مانند یک رقیبِ خیلی ماهر ما را تسلیم خود کرد، اما مگر می‌توان ناامید شد؟ به تو قول می‌دهم ما روزی برروی سکوی جام‌ها می‌ایستیم و جایزه‌ی ایستادگیمان را می‌گیریم. به جهانیان نگاه می‌کنیم و غرور در ما جاری می‌شود. به تو قول می‌دهم، ما حقمان را از جهان خواهیم گرفت. 🥊 برای Nirvana (AJ's girl) از طرف شماره "۱"
گربه‌ سیاه شومی زندگی‌ام را نجات داد. او از روی شیشه‌های شکسته رد شد و شمع‌های نیمه‌سوز را خموش کرد، به من نشان داد که می‌توان غیرممکن‌ها را ممکن کرد و امید به زنگی‌ام آورد. چگوته به آن مخلوقات زیبا شوم می‌گویند؟ آنها که نرم و زیبایند و چشمانشان تا عمیق‌ترین لایه‌های انسان را می‌کشافد، پس چگونه آن را از خود می‌رانند؟ 🐈‍⬛️ برای Mahya از طرف شماره "۱"
بانوی من غمگین‌ترین چشم‌ها را داشت. او زیباترین ستاره‌ی آسمان‌ها بود، آنقدر که دل آسمانِ شب را برده و او را شیفته‌ی خود کرده بود. اما تنها من می‌دانستم که چرا همیشه اشک در چشمان غمگینش حلقه زده است و چرا همیشه می‌پرسد آیا درخت افرایی در سرزمین فانیان وجود دارد یا نه. چون بانوی من پسری داشت، پسری عاشق که عشق او، دریادی بود، دریاد درخت افرا. خیلی تلخ است که چگونه پدر و مادرها به خاطر علاقه زیاد به فرزندانشان، دست به چه کارهایی می‌زنند. 🍃 برای Elena از طرف شماره "۱" پ.ن: این برای یکی از داستانامه، خیلی به وایبش میومد