درون سپیدی بیکران، هیچ چیز جز انسان نبود. او تنها قدم میزد، با خود آواز میخواند و ذهنش از این همه تنهایی کسالتبار خسته و درمانده شده بود.
روزی از همین روزهای خستهکننده، دروازهای میان سپیدی باز شد و مردی خوشپوش و جذاب از آن بیرون آمد، او لبخندی دنداننما داشت و ملبس سیاه بر تن کرده بود. مرد تعظیمی کرد و گفت:《من زندگی هستم بانوی من، آیا تمایل دارید با من برقصید؟》انسان هم که چارهای جز این نمیدید، در خواست او را پذیرفت.
رقص شروع شد و انگشتان انسان در میان انگشتان زندگی جای گرفتند، در ابتدا همه چیز خوش بود اما با گذشت چند دقیقه، زندگی انسان را چرخاند و با یک دور چرخش، آندو وارد فضای دیگری شدند، فضایی تاریکتر با کورسویی از نور.
انسان گیج و متحیر شد اما به رقصیدن ادامه داد، کمی دیگر نیز گذشت و کورسوهای نور کمتر میشدند، ناگهان از درون تاریکی، تیری آمد و بر روی شانهی انسان نشست. درد وجودش را تسخیر کرد و او با چشمان متحیر به لبخند زندگی نگاه کرد.
این رقص طولانی تر بود، آنقدر زمان گذشت که فضا کاملا تاریک شد و هر چند دقیقه یکبار تیری پرتاب میشد و به انسان میخورد. هیچ تیری به زندگی نمیخورد و او خم به ابرو نمیآورد. چرخی دیگر زده شد اما نه تنها فضا تغییر نکرد بلکه تیرهای ببشتری پرتاب شدند، تیرها گوشت انسان را میشکافتند و روحش را از هم میدریدند، آنقدر درد و ترسش زیاد شد که دیگر توان رقصیدن نداشت و بر روی زانوانش افتاد.
در حالی که انسان از درد و ناامیدی بر زمین چنگ میزد، نجوایی در گوشش زمزمه کرد:《رها کن، حسش کن و ازش لذت ببر.》
پس انسان نیز رها کرد، تیرها را درآورد و درد را با تمام وجود چشید. سپس از روی زانوانش بلند شد، با دستان خونین دستش را دوباره به زندگی داد و رقصیدن را از سر گرفت، از رقصیدن لذت برد و درد را فراموش کرد.
زندگی خندهای زیباتر کرد و یک بار دیگر انسان را چرخاند.
فضا به مکانی سپیدتر تغییر کرد. حالا انسان خوشحال بود، از زندگیاش لذت میبرد و با شور و هیجان به رقص با زندگی میپرداخت.
ساعتها که گذشت، دروازهای دیگر باز شد و اینبار مرد جذاب دیگری با کت و شلوار سیاه و غمانگیز وارد شد. رو به زندگی کرد و گفت:《حالا وقتش است.》سپس رو به انسان کرد و با تعظیم خود را معرفی کرد:《من مرگ هستم، رقص شما با زندگی دیگر باید به اتمام برسد، از این جا به بعد نوبت همراهی من است.》زندگی رو به انسان لبخند دلگرم کننده ای زد و دستانش را رها کرد. مرگ جلو آمد، دستان انسان را گرفت و او را به سمت خود کشید.
مرگ انسان را در آغوش گرفت و در گوشش آرام زمزمه کرد:《نترس، من کنارت هستم، نگران نباش.》سپس انسان در مرگ حل شد و با او یکی شد.
مرگ و زندگی کمی به یکدیگر نگاه کردند، بعد از گذشت لحظاتی، مرگ به سراغ در آغوش کشیدن انسان دیگری رفت و زندگی نیز برای رقصیدن با انسان بعدی قدم برداشت.
شماره "۱"
«عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست...» برای ویدار 😭😭✨✨✨✨✨✨❤️🔥
وای ممنونمممم😍😍💖
حس میکنم بهش نیاز داشتممم
شماره "۱"
درون سپیدی بیکران، هیچ چیز جز انسان نبود. او تنها قدم میزد، با خود آواز میخواند و ذهنش از این همه
خودمونیما ولی این یکی واقعا جذاب شد
بذارید براتون یه کوچولو تحلیلش کنم، جدا از اون چیزایی که احتمالا خودتون هم متوجه شدید، به همرنگی و شباهت بین مرگ و زندگی دقت کنید
و به فضاهایی که وارد میشدن اولش خوب و روشن بود بعد وارد نوجوونی شد، هر تیر که مشکلی بود و کورسوهای نور یعنی بزرگتر شدنش.
نمیدونم گفتم شاید متوجه نشید، وای خیلی خوشم اومد ازششسرترجهره😭✨✨
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8786
چی؟ کی گفته ویدار لجبازه؟🙄😁
#النا
~~
کدوم لجبازی؟ من که چیزی نمیبینم*صدای سوت*
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8787
مجبوره🤝🏻
#النا
~~
اگه تو میگی که حتما اینطوره😂
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8789
مرسی واقعا😶 مردی به نام اوه بعدش هر آنچه پسرم باید راجب دنیا بداند رو خوندم و بعدی هم مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است رو میخوام بخونیم*خیلی یکم به ترتیب پیش نمیرم؟*
#النا
~~
ویییکزیمپیکووو آفرینننن، دیدی چقدر قشنگ بوددد
نه تک جلدین ترتیب خاصی ندارن فقط بعد مادربزرگ، بریتماری اینجا بود رو بخون.
ولی وای جوری که تیکهها تو مادربزرگ سلام رساند کنار هم قرار میگرفتن>>>
وای ذوق کردممم