یه افسانه هست که میگه:
ستارهها همون تکههای آرزوهای شکسته آدمها هستند که به آسمان رفتند
هروقت ستارهای چشمک میزنه یعنی داره یادآوری میکنه
که آرزوت زندهست
برای فرزند آیریس. ما اینجا شبها که ستارهها بیرون میزنند جمع میشویم و با الهام از هر ستاره کلمهای بر کاغذ جاری میکنیم و صبح که رنگین کمان پس از بارون نمایان میشود سوار بر آن شده، سر میخوریم و به دل رویا میرویم.
بیایید با هم همسفر کهکشان شویم
کلمات ستارهای
سر گشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
برای کسی که در کلبهاش از ماجراجوییهای خودش و رفیقش میگوید ولی چون درخت سرو بزرگی جلوی کلبه اوست کمی گمنام مانده. مگر میشود این ماجراجو زیر هزاران تماشاچی داشته باشد.
بیایید تا با او در دل داستاهایش سفر کنیم.
آقای ایکس
دوست دارم که خودم را ز خودم دور کنم
خود من با خود من در خود من میجنگد
کلاغها خبری رسانند. اینکه کمپ دیگری پیدا شده، بیایید با اگل سفالگری و رس گردنبند امسالمان را درست کنیم و به یاد ماجراجوییهایمان بیافتیم کلمات که در گوشمان نجوا میشود روی کاغذ جاری کنیم.
بیایید به کلبه پرسی جکسون فن
نجوای کلمات
اردوگاه دورگهها