سر گشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
برای کسی که در کلبهاش از ماجراجوییهای خودش و رفیقش میگوید ولی چون درخت سرو بزرگی جلوی کلبه اوست کمی گمنام مانده. مگر میشود این ماجراجو زیر هزاران تماشاچی داشته باشد.
بیایید تا با او در دل داستاهایش سفر کنیم.
آقای ایکس
دوست دارم که خودم را ز خودم دور کنم
خود من با خود من در خود من میجنگد
کلاغها خبری رسانند. اینکه کمپ دیگری پیدا شده، بیایید با اگل سفالگری و رس گردنبند امسالمان را درست کنیم و به یاد ماجراجوییهایمان بیافتیم کلمات که در گوشمان نجوا میشود روی کاغذ جاری کنیم.
بیایید به کلبه پرسی جکسون فن
نجوای کلمات
اردوگاه دورگهها
میخندم اما چشمانم رنگ غم دارد؛
باشم یا نباشم واقعا دنیا چه کم دارد؟
برای گوجه فن که هرروز به حاضران در کلبهاش املت میدهد. به درد و دل آنها گوش میکند. همه از او هدیه میخواند و او بی چون و چرا دوباره تقدیمشان میکند.
بیایید دور هم به صرف املت
املت/Omlet