eitaa logo
شماره "۱"
156 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
5 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/picses/1886 خواهش میکنم خیلی شبیه بودن بهت هم گربه هم پری😂 ببخشید اگه نقاشی یکم زشته😶‍🌫
الان نمیتونم ولی یکم دیگه میام ایستگاه رو حسابی شلوغش میکنمممم
و اون یکی ایستگاه اصلی رو😂
https://eitaa.com/picses/1887 چون خیلی حرفه ای نیستن و اینا😂😭 چشم حتمااااااا باید روبلاکس هم بازی کنیم حتما معرفی کردی بهم ولی نیومدی زیاد بازی کنیما😁
https://eitaa.com/mrxcollection/705 خواهش میکنممم✨🌱
https://eitaa.com/picses/1888 چی معلومه که نکردم تازه یه مدت انقدر بازی می‌کردم الان امتحانا نمیزاره😂
📪 پیام جدید سال ۲۹۹۹ همین که چشم هایم را که باز کردم، با یک ابرسوسک چشم لیزری که لباس بتمن را پوشیده بود مواجه شدم. چیز عجیبی نبود، در این سرزمین هر روز دو سه موجود جدید به وجود می آمدند. هر روز فردی یک ترکیب جدید از افسانه های قدیمی می زدند و اسم خودشان را می گذاشتند مخترع. ارواح عمه شان. وقتی دیدم سوسک غول پیکر هیچ تکانی نمی خورد، گفتم نکند مرده ام و با استفاده از تناسخ _که البته هیچ گاه به آن اعتقاد نداشتم_ در عالم شخصیت اصلی آن کتاب عتیقه بیرون آمدم، که فکر کنم مسخی چیزی نام داشت و اثر نویسنده ای به اسمِ... خب، اسمش را یادم نمی آید. چرا آن طور نگاه می کنید؟ شما خودتان به یاد دارید داستان های شکسپیر را چه کسی نوشت؟
📪 پیام جدید به هر حال، زیاد از دیدن آن تعجب نکردم. با خونسردی از خواب نه چندان ناز بلند شدم و از تختم پیاده شدم. چشمان سوسک دنبالم کردند و تا آشپزخانه به دنبالم آمدند. سوسک که دید چشمانش مرا نمی ترسانند، خودش دست به کار شد و به دنبالم آمد.لیوان را از کابینت در آوردم و توی دستگاه چای ساز سریع السیر قرار دادم. دکمه را زدم و صدای قرژ بلندی_راستش خودم هم نمی دانم چنین اسم آوایی وحود دارد یا نه_ داد که سوسک را تقریبا ۵ متر پراند. هه هه بگیر!که آمد! لیوان را در آوردم. صندلی را بیرون کشیدم و با خونسردی روی آن نشستم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. همه جا خراب شده بود و هر کس داشت چیزی می جوید. بله، درست نوشتم، چیزی می جوید. و منظورم از هرکس هر اختراعی‌ست.
📪 پیام جدید چیز چندان دندانگیری قابل دیدن نبود،هوا که همیشه خاکستری بود و اختراعات هم همیشه بودند. او! یک مارمولک با ردای آن فیلم که اسمش... اممم... تری سانر؟ نمی دانم، به هر حال ردایی شبیه آن بچه جادوگر ها پوشیده بود و داشت با جارویش زمین را رفتگری می کرد._ صبر کن ببینم، مگر آنها برای پرواز کردن نبودند؟_ سوسک که از بی توجهی من خسته شده بود، ناگهان خودش را لو داد:《هی! پنج ساعته بالا سرت وایسادم منتظرم پاشی زهره ترک شی ولی فعلا ناهید ترک هم نشدی!》 _این یه اصطلاح خیالیه عزیزم، اونا اسم سیاره‌ن. چشمانش اندازه ی کله ی من شدند:《عزیزم؟ داداش تو باید بترسی ازمن و از من بخوای خونت یا خونه‌ت رو نخورم! یا لااقل... فحشی، چیزی بدی! ولی خدایی عزیزم؟》
📪 پیام جدید لبخند هم نزدم:《به هر حال تو یه سوسکی مثل بقیه هستی، اینطور نیست؟》 چشمانش را بالا انداخت(جدی می گویم، آنها را با دستانش از حدقه در آورد و انداخت بالا، که تقریبا تا سقف رسید و بعد گذاشتشان سر جایشان):《من یه ابر‌بت‌سوسکم!》 _از آشنایی خوشبختم ابر‌بت‌سوسک. چایی میل داری؟ بی معطلی گفت:《اره!》 و چایم را قاپید. با کنجکاوی به من نگاه می کرد که عصبانی شوم، اما من گفتم:《باشه، هر جور میلته، ولی اون دهنیه.》 و به لیوانی که تا دو دقیقه ی پیش دست من بود اشاره کردم.