شماره "۱"
آقای هابسون و استلا پس از رضایت دادن به پیوند، به خانه برگشتند. در ماشین نیمی از حواس آقای هابسون در
پس از ساعتها فشار و عمل طاقت فرسا بالاخره عمل به پایان رسید، وینسل مطمئن بود لیلیث از بهشت مراقبش بود تا عمل موفقیتآمیز باشد، مگر میشد پس از این همه سال اولین عمل به این خوبی پیش برود؟ به هر حال حالا دیگر هلگا قلبی جدید داشت، قلبی که روزی متعلق به زنی بود، قلبی که خیلیها را به زندگی برگرداند، نه از مرگ جسم، بلکه از مرگ روح.
پس از گذشت هفتهها، هلگا بالاخره آنقدر حالش خوب شد تا از بیمارستان مرخص شود و به پرورشگاه برگرد، پرورشگاهی که در آن ولی خواهر و برادر منتظرش بودند تا بازگشت او را خوش آمد بگویند. حالا دیگر زندگی برای وینسل پس از آن عمل دوباره به روال قبل برمیگشت، او دوباره روپوش پزشکیاش را میپوشید و به بیمارستان میرفت.
آقای هابسون هم زیر قولش نزد، خانهشان را عوض کرد و خانهای در نزدیکی پرورشگاه گرفت و در جواب ابراز نگرانی آقای اندرسن، او را مطمئن کرد که هلگا هیچ چیزی نخواهد فهمید. استلا و هلگا به یک مدرسه رفتند و در آخر پس از گذشت چند ماه، استلا جرئت نزدیک شدن به هلگا را پیدا کرد، هلگا هم آنقدر اجتماعی و مهربان بود که با کمال میل استلا را به عنوان دوست خود بپذیرد.
شاید استلا اوایل به خاطر قلب تظاهر به دوستی با هلگا میکرد، یا شاید آقای اندرسن و آقای هابسون آن اوایل از یکدیگر متنفر بودند، اما زمان همانگونه که همهچیز را التیام میبخشید، رابطهی آنها را نیز التیام بخشید. آقای اندرسن و آقای هابسون پرچم صلح را بالا بردند و دوستی را به جای دشمنی قرار دادند و استلا آنقدر از شرایط جدید و بودن در کنار هلگا لذت میبرد، که از یک جایی به بعد واقعا دوستش شد آنقدر که گاهی داستان قلب را فراموش میکرد!
و اینچنین شد که دوستی محکمی میان استلا و هلگا شکل گرفت و حتی تا سالها بعدش از هم نگسست، اما رازی میان آن دو بود و رازها روزی برملا خواهند شد و همه چیز را نابود خواهند کرد، حتی محکمترین دوستیها را، و البته چیزی نیز به نام مشکلات، ذهن نیمهبالغ افراد را وادار به حسادتجویی میکند و حسادت دوست از هر چیزی بدتر است. پس طوفانی در راه بود، اما هیچکس نمیدانست آن آرامش، آرامش قبل از طوفان است.
نشستم برای داستانکهای قدیمی اسم نوشتم و مطالبی که هر چند وقتی ه بار میذارم هم نوشتم و شد این:
داستانکها:
#داستان_جنگ: تفکری بر روی جنگ
#دوستی_از_فضا: تفکری بر روی نژاد پرستی
#روزهای_خوب_و_بد: تفکری بر روی اعتیاد
#دو_برادر
#ما_در_برابر_دنیا: تفکری بر روی رفاقت
#زندگی_تا_زندهای: تفکری بر روی زندگی
مطالب ادامه دار:
زنده ماندن در شرایط سخت
#خدایان_فانی
#مصاحبه_با_شخصیتها
داستانی هم که الان داره نوشته میشه تا تموم شدنش اسم نخواهد داشت و بقیه اینا رو هم میتونید از طریق هشتگ پیدا کنید بخونید🙃
شماره "۱"
داستانی هم که الان داره نوشته میشه تا تموم شدنش اسم نخواهد داشت و بقیه اینا رو هم میتونید از طریق ه
میدونم اسماشون ضایعست به روم نیارید_
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9276
نمیدونم اینم ایده جالبیه! ولی به قول بابام اولش باید به یه جایی برسم که پول داشته باشم بتونم اینکارو بکنم😂
#little_M
#دایگو
~~~
آره سرمایه میخواد ولی حتما بهش فکر کننن
📪 پیام جدید
روی بام آسمان خراش میایستم و به زیر پایم نگاه میکنم. ارتفاع آنقدر زیاد است که انسانها، تنها نقاط سیاه کوچکی هستند. آری آنها همیشه به همین اندازه دور و بیاهمیت بودند. ولی من کور شده بودم. شایدم طلسم شده بودم که از بهشت به اینجا آمدم. آری بهشت. خانه من. ولی حال باید با جهنم به این زندگی پایان دهم.
سالها پیش بود که فرشتهای بودم مانند دیگر فرشتهها. محبوب خدا و بهرهمند از تمامی نعمات. بالای بزرگ و سفیدم را که به رنگ نقرهای میدرخشیدند، باز میکردم و در سرتاسر بهشت پرواز میکردم. بلندای هیچ آبشاری به محدوده پروازم نمیرسید. قامت هیچ درخت استواری نمیتوانست بالاتر از من برود. هیچ پرنده تیزبالی به پای سرعتم نمیرسید.
ادامه دارد...
#little_M
#دایگو
📪 پیام جدید
وقتی پرواز میکردم، دنباله ردای سفیدم پیچ و تاب خوران سعی در عقب نیفتن از من داشت. یه سفال طلاییم در باد میچرخید و گردنم را قلقلک میداد. چشمان آبیم از امید میدرخشید و غنچه لبانم جز به خنده گشوده نمیشد.
ولی یک روز، در آب برکهای تصویری مرا مبهوت خود کرد. چشمانی درخشان و لبخندی دلربا. یک لحظه تمام هستیام را میان آن دستها دیدم. فرشتگان دیگر مدام مرا از تماشایش باز میداشتند ولی گویی کر شده باشم، حرف هیچ یک را نمیشنیدم. عشق و محبت خدا را فراموش کرده بودم که به دنبال توجه او بودم. و یک روز در برابر خدا ایستادم و تقاضا کردم. خواستهای را که مصلحتم در آن نبود ولی من پافشاری کردم.
ادامه دارد...
#little_M
#دایگو