eitaa logo
شماره "۱"
153 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
6 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
آقای هابسون و استلا پس از رضایت دادن به پیوند، به خانه برگشتند. در ماشین نیمی از حواس آقای هابسون در
پس از ساعت‌ها فشار و عمل طاقت فرسا بالاخره عمل به پایان رسید، وینسل مطمئن بود لیلیث از بهشت مراقبش بود تا عمل موفقیت‌آمیز باشد، مگر می‌شد پس از این همه سال اولین عمل به این خوبی پیش برود؟ به هر حال حالا دیگر هلگا قلبی جدید داشت، قلبی که روزی متعلق به زنی بود، قلبی که خیلی‌ها را به زندگی برگرداند، نه از مرگ جسم، بلکه از مرگ روح. پس از گذشت هفته‌ها، هلگا بالاخره آنقدر حالش خوب شد تا از بیمارستان مرخص شود و به پرورشگاه برگرد، پرورشگاهی که در آن ولی خواهر و برادر منتظرش بودند تا بازگشت او را خوش آمد بگویند. حالا دیگر زندگی برای وینسل پس از آن عمل دوباره به روال قبل برمی‌گشت، او دوباره روپوش پزشکی‌اش را می‌پوشید و به بیمارستان می‌رفت. آقای هابسون هم زیر قولش نزد، خانه‌شان را عوض کرد و خانه‌ای در نزدیکی پرورشگاه گرفت و در جواب ابراز نگرانی آقای اندرسن، او را مطمئن کرد که هلگا هیچ چیزی نخواهد فهمید. استلا و هلگا به یک مدرسه رفتند و در آخر پس از گذشت چند ماه، استلا جرئت نزدیک شدن به هلگا را پیدا کرد، هلگا هم آنقدر اجتماعی و مهربان بود که با کمال میل استلا را به عنوان دوست خود بپذیرد. شاید استلا اوایل به خاطر قلب تظاهر به دوستی با هلگا می‌کرد، یا شاید آقای اندرسن و آقای هابسون آن اوایل از یکدیگر متنفر بودند، اما زمان همانگونه که همه‌چیز را التیام می‌بخشید، رابطه‌ی آنها را نیز التیام بخشید. آقای اندرسن و آقای هابسون پرچم صلح را بالا بردند و دوستی را به جای دشمنی قرار دادند و استلا آنقدر از شرایط جدید و بودن در کنار هلگا لذت می‌برد، که از یک جایی به بعد واقعا دوستش شد آنقدر که گاهی داستان قلب را فراموش می‌کرد! و اینچنین شد که دوستی محکمی میان استلا و هلگا شکل گرفت و حتی تا سال‌ها بعدش از هم نگسست، اما رازی میان آن دو بود و رازها روزی برملا خواهند شد و همه چیز را نابود خواهند کرد، حتی محکم‌ترین دوستی‌ها را، و البته چیزی نیز به نام مشکلات، ذهن نیمه‌بالغ افراد را وادار به حسادت‌جویی می‌کند و حسادت دوست از هر چیزی بدتر است. پس طوفانی در راه بود، اما هیچکس نمی‌دانست آن آرامش، آرامش قبل از طوفان است‌.
نشستم برای داستانک‌های قدیمی اسم نوشتم و مطالبی که هر چند وقتی ه بار می‌ذارم هم نوشتم و شد این:
داستانک‌ها: : تفکری بر روی جنگ : تفکری بر روی نژاد پرستی : تفکری بر روی اعتیاد : تفکری بر روی رفاقت : تفکری بر روی زندگی مطالب ادامه دار: زنده ماندن در شرایط سخت
داستانی هم که الان داره نوشته میشه تا تموم شدنش اسم نخواهد داشت و بقیه اینا رو هم می‌تونید از طریق هشتگ پیدا کنید بخونید🙃
هدایت شده از Omlet
You & ?
شماره "۱"
You & ?
چه گوگولیه مرسیییی
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9276 نمیدونم اینم ایده جالبیه! ولی به قول بابام اولش باید به یه جایی برسم که پول داشته باشم بتونم اینکارو بکنم😂 ~~~ آره سرمایه می‌خواد ولی حتما بهش فکر کننن
📪 پیام جدید میخوام تو چالش شرکت کنم ولی یکی از انشاهای قدیمی ام مال راهنمایی رو بفرستم. داستانش جالب بود ولی راجب قلمش هیچ ایده ای ندارم چون خودمم چند ساله نخوندمش. اگه بده دیگه به بزرگی خودتون ببخشید😂💔 ~~ هوری هوری هوریاااا
📪 پیام جدید روی بام آسمان خراش می‌ایستم و به زیر پایم نگاه می‌کنم. ارتفاع آنقدر زیاد است که انسان‌ها، تنها نقاط سیاه کوچکی هستند. آری آنها همیشه به همین اندازه دور و بی‌اهمیت بودند. ولی من کور شده بودم. شایدم طلسم شده بودم که از بهشت به اینجا آمدم. آری بهشت. خانه من. ولی حال باید با جهنم به این زندگی پایان دهم. سال‌ها پیش بود که فرشته‌ای بودم مانند دیگر فرشته‌ها. محبوب خدا و بهره‌مند از تمامی نعمات. بالای بزرگ و سفیدم را که به رنگ نقره‌ای می‌درخشیدند، باز می‌کردم و در سرتاسر بهشت پرواز می‌کردم. بلندای هیچ آبشاری به محدوده پروازم نمی‌رسید. قامت هیچ درخت استواری نمی‌توانست بالاتر از من برود. هیچ پرنده تیزبالی به پای سرعتم نمی‌رسید. ادامه دارد...
📪 پیام جدید وقتی پرواز می‌کردم، دنباله ردای سفیدم پیچ و تاب خوران سعی در عقب نیفتن از من داشت. یه سفال طلاییم در باد می‌چرخید و گردنم را قلقلک می‌داد. چشمان آبیم از امید می‌درخشید و غنچه لبانم جز به خنده گشوده نمی‌شد. ولی یک روز، در آب برکه‌ای تصویری مرا مبهوت خود کرد. چشمانی درخشان و لبخندی دلربا. یک لحظه تمام هستی‌ام را میان آن دست‌ها دیدم. فرشتگان دیگر مدام مرا از تماشایش باز می‌داشتند ولی گویی کر شده باشم، حرف هیچ یک را نمی‌شنیدم. عشق و محبت خدا را فراموش کرده بودم که به دنبال توجه او بودم. و یک روز در برابر خدا ایستادم و تقاضا کردم. خواسته‌ای را که مصلحتم در آن نبود ولی من پافشاری کردم. ادامه دارد...