روح، افسارگسیخته منفجر میشود و قلب را میشکند تا خود را رها سازد، قلب هم محکمتر میتپد و استخوان را زیر فشار خود لِه میکند، پس خون با جوش و خروش در رگها طغیان میکند و هر چه دارد را میگذارد بر پای پاره کردن رگها.
این مرگ نیست، غم هم نیست، حالتیست که نمیدانم چیست، اما وقتی اتفاق افتاد، من، دیگر منِ قبل نشد.
مرده را که آتش زدند، خاکسترش درخت شد. درختش که رشد کرد، تنفسش، هوا شد. هوا که بالا رفت، از جو خارج شد و با ستارگان همنشین شد. و اینگونه بود که انسان جاودانه شد و وهنگامی که روحش در گردش میان زندگان بود، جسمش از کنار ستارگان آن را تماشا میکرد.
میبینی؟ مرگ تو را هیچ خواهد ساخت، آقندر که حتی کوچکترین ذرهای در جهان فانیها از تو به جای نخواهد ماند و وقتی که کامل از یاد ها بروی، حتی روحت هم باقی نمیماند.
_خواهش میکنم، برادر.
+خواهش نکن، مثل یک مرد بمیر. این مجازات قلب لطیف توست.
_پس خاطراتمان چی؟ لحظاتی که کنار یکدیگر بودیم؟ برادریمان چی؟
پسر به چشمان حزنانگیز برادرش نگاه کرد، پسر دیگر نیز به چشمان بی رحم برادرش خیره شد، چشم در برابر چشم.
پسر چشمان بی رحمش را بست و شمشیر را در قلب برادرش کرد، چشمان حزنانگیز او تهی از نور زندگانی شدند. سپس خود، با چشمانی بی رحم اما قریب به پشیمانی، گفت:
《خاطرات فراموش میشوند، لحظات میگذرند و برادرها میمیرند. اگر برادرم بودی مرا در آشفتگی تنها نمیگذاشتی.》
پسر دوباره چشمان خود را بست و این بار شمشیر را در قلب خود فرو کرد،
چشمها نیز پس از مرگ، چشم میمانند، اما بدون فروغ.
هدایت شده از قــافِخیـال☁️
#عروسیِ_سیب_زمینی_ها🥔
دعوتتون میکنم به عروسیِ نوه ی دختر داییِ خانِ سیب زمینی!
__________
میخوام یک مجلس عروسی رو نقاشی کنم🧃
شما این پیام رو فور میکنید و لینکتون رو برام ارسال میکنید. (اگر ممبر هستید اشکال نداره) منم نقاشی شمارو در نقش یک سیب زمینی تو اون عروسی میکشم. و نشون میدم که چیکاره ی عروس یا داماد میشدید و اصلا چه کار هایی اونجا انجام میدادید؟؟😂🥔
__________
من؛ برای ارسال لینک:
@ZS5959
__________
https://eitaa.com/Qaf_khial ☁️
هدایت شده از Omlet
1_11854640857.attheme
حجم:
42.5K
✏️شماره۱ .
دلنوشتههای یک نویسندهی خلوتدوست؛
صادق، خیالپرداز، گاهی تلخ، همیشه عمیق.
هدایت شده از Omlet