📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9628
منو یادتههههههه؟؟
واااااای😭😭😭
شاید باورت نشه ولی ذوق کردم ✨
#هستی
#دایگو
~~
معلومه که یادمههه مگه میشه یادم برههه
با اون پروفایل های قشنگت
📪 پیام جدید
1-
در بین جمعیت پریان و غولها و الفها راه میرفت، نه درواقع او را میبردند. پاهای زخمیاش دیگر توان مبارزه کردن نداشت. تسلیم شده بود. میگذاشت که او را به سمت آن جایگاه ببرند. جایگاه مرگ.
زنجیرهای آهنینی که به پاهایش بسته شده بود، با هر حرکتش صدا میداد. مانند آهنگی غم انگیز. آهنگی که مرگ را مژده داد.
_ بکشیدش!
_ بسوزانیدش!
_ بمیر، موجود ضعیف!
موجود ضعیف. این کلمه مانند پتکی به سرش کوبیده شد. افکاری که خیلی وقت بود در ژرفای ذهنش دفن شده بودند، دوباره برخاستند و غوغا به پا کردند.
موجود ضعیف. بله، دقیقا به همین دلیل بود که قرار بود او را اعدام کنند. چون ضعیف بود. مانند تمام خانوادهاش و هر کس دیگری که از نژاد او بود. قرار بود اعدام شود چون انسان بود.
#هستی
#دایگو
📪 پیام جدید
2-
در دنیایی جادویی که قدرت حرف اول را میزد، انسان چه ارزشی داشت؟ انسانها نه مثل غولها قوی بودند و نه مثل پریان از جادو استفاده میکردند. انسان، معمولی بود و با بدنی فناپذیر، حتی صد سال هم نمیتوانست زندگی کند. به همین دلیل، دیگر موجودات برای انسان هیچ ارزشی قائل نمیشدند.
چیزی از سمت جمعیت پرت شد و به سرش برخورد کرد. درد داشت. جریانی گرم را روی سرش احساس کرد. آه، خون بود؟ قطرهای خون از روی پیشانیاش رد شد و به پایین چکید. نگاهش همراه با قطره خون به پایین کشیده شد. زنجیرهای بزرگ و سنگین آهنین، دور دستان آسیبدیدهاش بسته شده بود. آن دستها روزی چون برگِ گل لطیف بودند. حس بیعدالتی دوباره در قلبش جوشید. جرمش چه بود که با آن زنجیرها او را به بند کشیده بودند؟
#هستی
#دایگو
📪 پیام جدید
3-
انسان بودن؟ قرار بود بمیرد چون فقط انسان بود؟ چون نمیتوانست از جادو استفاده کند، چون نمیتوانست بیشتر از صد سال زندگی کند، چون قوی نبود و قدرتهای خاصی نداشت، باید میمرد؟
اما حقیقت انسان بودن همین است. ضعیف، شکننده و فناپذیر و البته عاشق. به همین دلیل بود که دیگر نژادها از انسانها متنفر بودند. آنها انسان را پست میدانستند. موجودی پست که با ضربهای به سرش میمرد. موجودی حقیر که احساس داشت. موجودی بیارزش که مایه ننگ طبیعت بود.
هرچند، این موجود میرا، دیگر وجود نخواهد داشت. او آخرین فرد از نژاد انسان بود.
#هستی
#دایگو
📪 پیام جدید
4-
خونآشامها خون خانوادهاش را تا آخرین قطراتش نوشیده بودند. غولها بدن دوستانش را له کرده بودند. پریان همسایگانش را ریز ریز کرده بودند. الفها همشهریهایش را با انواع گیاهان سمی کشته بودند. همهی موجودات جادویی از انسانها متنفر بودند.
اما امروز، این نفرت به پایان خواهد رسید. با مرگ او، موجودات دیگر انسان را به سادگی فراموش خواهند کرد. مانند گلی که در سرمای زمستان پژمرده میشود، انسان نیز از یاد میرود.
صدای فریاد جمعیت در گوشش طنینانداز شد. آنها مرگ او را میخواستند. او را به ستونی بستند. زیر پایش، تلی از چوبخشک روی هم انباشته شده بود.
به چهره تمام کسانی که برای تماشای مرگش آمده بودند نگاه کرد. عادلانه نبود. او هم میخواست زندگی کند.
#هستی
#دایگو
📪 پیام جدید
5-
به آسمان آبی نگاه کرد. قطره اشکی بر گونهاش غلتید. آسمان حتی امروز نیز بسیار زیبا بود. ابرهای سفید پفی در آسمان پراکنده بودند و خورشید، با ملایمت نور خود را بر چهره او میانداخت. لبخند زد. لبخندی از درد. اشکهایش شدت گرفت. نسیم بهاری به صورتش خورد و موهایش را به پرواز درآورد، گویی که میخواست اشکهایش را پاک کند.
مشعلی روشن شد. جمعیت به هیجان آمد. غولی که مشعل را حمل میکرد، آن را بالا گرفت. بعد، با تمام قدرتش آن را به روی هیزمها پرتاب کرد.
آه، صدای سوختن چوب در آتش. یاد آن شبهای زمستانی افتاد که سرش را بر بالین مادرش میگذاشت و مادرش برایش قصه میخواند. جلوی شومینه، درحالی که به آتش نگاه میکرد، با گوش دادن به صدای مادرش به خواب میرفت.
#هستی
#دایگو
📪 پیام جدید
6-
آتش بیشتر شد. صدای سوختن چوب و جرقه زدن از همیشه نزدیک تر شد. فریاد شادی جمعیت. مادرش توسط آن موجودات نفرتانگیز کشته شده بود. قلبش آتش گرفت. آتش دلتنگی بود یا واقعا داشت میسوخت؟ نمیدانست. فقط میدانست که خیلی درد داشت. شعلههای بلند آتش او را احاطه کرده بودند. اشک، صورتش را خیس کرده بود. فریادی سر داد. فریادی از درد و ناامیدی. جیغ جانکاه او به آسمان رسید. و اینگونه، انسانها برای همیشه از روی زمین محو شدند. چنان که هرگز وجود نداشتند.
اما صدای جیغ آخرین انسان، در طبیعت طنینانداز شد. درختان و گلها، تختهسنگها و آبهای جاری، همه آن فریاد غمانگیز که درخواست کمک داشت را شنیدند.
میگویند که طبیعت انتقام میگیرد. روزگار میچرخد و بلایی که روزی بر سر دیگری آوردی، به خودت برمیگردد.
#هستی
#دایگو
📪 پیام جدید
7
طبیعت نیز فراموش نخواهد کرد.صدای جیغ آخرین انسان، همیشه در یادش خواهد بود. باد و طوفان، جیغ او را فریاد میزدند.درختان و گیاهان، درخواست کمک او را زمزمه میکردند. طبیعت به یاد داشت، و روزی انتقام میگرفت، برای بهترین نژادی که تاکنون زیسته بود، برای انسانها. انسانهایی که اگرچه از موجودات دیگر ضعیفتر بودند، اما احساس داشتند و عاشق بودند. همین عشق خالصانه در قلب آنها، باعث میشد تا از هر موجود دیگری قویتر باشند.
اما دیگر موجودات جادویی این را نمیفهمیدند. متوجه این موضوع نبودند و داشتن احساس را مایه ننگ میدانستند.آنها روزی تاوان این کار را پس خواهند داد. آن روز خواهد رسید و تا آن زمان، طبیعت هرگز خون ریخته شده انسانها و صدای قلب آنها که از ترس و غم، محکم میکوبید را فراموش نخواهد کرد.
#هستی
#دایگو