eitaa logo
شماره "۱"
210 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
113 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9753 امیدوارم خوشت بیاد https://castbox.fm/va/6107962 ~~ فردا میرم سراغش ممنوننن
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
📪 پیام جدید ناگهان چهره درد مند و عصبانی لوکاس به پوزخندی وحشیانه تبدیل شد . پوزخندی که هیچکس نمی‌دانست دلیلش چیست . خنده اش قهقهه شد و لوسیفر را بیشتر گیج کرد . سپس بعد از پاک کردن اشک اش با دست گفت :«فکر فقط برای اینکه تو رو بزنم اخودم رو نشون دادم؟.... احمق تر از این نمیشی . حرفت رو اجرا میکنم نه به این دلیل که ازت میترسم بلکه می‌خوام بیشتر بشکنمت . » لوسیفر با چهره ای جدی خود به خود دستش از روی گلوی لوکاس برداشته شد. - منظورت چیه ؟ - هه. لوکاس بشکنی زد و طلسم از روی آن پنج نفر برداشته شد . آنها خیران ایستاده بودند و به لوکاس و لوسیفر که خیره به هم بودند می نگریستند. لوکاس با خنده سرش را کج کرد و گفت :« چیشده لوسیفر ؟ نمیخوای بگی جریان این خنده من و حیرتت چیه ؟»
📪 پیام جدید - تو ... - آهه واقعا که . چرا نمیخوای بهشون بگی که تمام این مدت جاسوس من بودی ؟چرا نمیخوای بگی ثانیه به ثانیه اتفاقات تو جنبش رو به من میگفتی ؟ها ؟چرا زبونت بند اومده ؟ با حرف های لوکاس هر پنج نفر گروه جنبش علیه شاهنشاهی خون آشامان به سمت آن دو می آمدند . لوسیفر بر خلاف آرامش همیشگی اش اینبار آشفتگی عمیقی درونش را فرا گرفته بود :« من .... من هیچوقت جاسوسی نکردم ...» - لوسیفر ، تو نکردی ولی من کردم . - تو ... ازم سو استفاده کردی ‌‌.... پست فطرت .... - اره من پست فطرتم ولی تو ... باید بگم هدف اسونی بودی . ندای لیدیا در آمد :« لوسیفر ؟ اون چی میگه ؟ بگو که حرفاش دروغه . چرا هیچی نمیگی؟ » - من ... من .... حرفاش ...
📪 پیام جدید لوسیفر زبانش را گم کرده بود . نمی‌دانست چه بگوید که اثبات حرف بی. ثباتش باشد . خود هم نمی‌دانست که کدامین حرف درست است . سرش پر از هیاهوی است هیاهویی که جوابی برایش ندارد . صدای آمادئوس هم اینبار در آمده بود :« لوسیفر ، تو بهمون ... دروغ گفتی . این غیر قابل بخششه... » نگاه لوسیفر به زمین بود ولی لحظه ای همه جا ساکت شد . اول فکر کرد خیال خودش است ولی بعد چاقوی در قفسه سینه اش و قطره های خون ریزان را دید. لوکاس چاقوی زرین اش را در قلب لوسیفر فرو کرده بود و بعد در صدم ثانیه ای مشتی به دل لوسیفر زد و او را دوباره به دیوار پشتی اش کوبید.
📪 پیام جدید - دیدی لوسیفر ؟ بهت گفتم که حریف اسونی هستی .حتی دروغ گفتن هم باعث میشه بیشتر بشکنمت.دیگه دیر شده ، برای مقابله خیلی وقته دیر شده .خداحافظ لوسیفر . لوسیفر دیگر صدایی جز صدای فریاد های آن پنج نفر نمی شنید . - لوسیفر نه . لعنتی ... - اون عوضی چیکار کرد ؟ - تف بهش انتظار اینو نداشتم . - از زیر اگر ها بیاریدش بیرون ، باید سریع درمانش کنم . لوسیفر نیمه جان و تقریبا بیهوش زیر آوار ها افتاده بود .کاشچی و آمادئوس سعی داشتند او را از زیر آوار بیرون بکشند . او را گوشه ای کشیدند و سپس لیدیا سریع به سمت اش آمد تا زخم قلبش را درمان کند ولی کار از کار گذشته بود آن چاقو استخوان سینه اش را شکسته بود و قلبش را دو نیم کرده بود .
📪 پیام جدید - خیلی خب . نفس بکش لوسیفر درمان میکنم . آروم باش .... - لی..دیا...من ... خون از دهان لوسیفر به بیرون پرت شد و کلمه اش را نیمه تمام گذاشت .اشک های لیدیا پی در پی روی صورت لوسیفر می افتاد . - حرف نزن ... درمانت میکنم باید بهم بگی حرفش حقیقت داشت یا نه ... خواهش میکنم - من ... زنده ...نمیمونم ...ولی .... می‌خوام یه چیزی رو .... بهتون بگم ...قسم میخورم که من ....هیچ اطلاعاتی رو به کسی ندادم .... دوباره مقداری خون از دهان لوسیفر بیرون زد و انکار که نوید نفس آخرش را میداد ...اینبار ...هر پنج نفرشان داشتند گریه میکردند ...
📪 پیام جدید لوکاس کمی دور تر داشت از منظره لذت می برد گفت :« هی بذارید خیالتون رو راحت کنم ... اون هیچ خیانتی بهتون نکرده این منم که دوست داشتم با این کار نابودیش رو ببینم اونم به چشم خودم . » آمادئوس بعد از حرف لوکاس وحشیانه به سمتش هجوم برد.... ولی حالا ... چشمان لوسیفر برای همیشه بسته شده بودند .... پایان .
منظورت چیههه
چرا اینجوری شدددد
واییی