📪 پیام جدید
- تو ...
- آهه واقعا که . چرا نمیخوای بهشون بگی که تمام این مدت جاسوس من بودی ؟چرا نمیخوای بگی ثانیه به ثانیه اتفاقات تو جنبش رو به من میگفتی ؟ها ؟چرا زبونت بند اومده ؟
با حرف های لوکاس هر پنج نفر گروه جنبش علیه شاهنشاهی خون آشامان به سمت آن دو می آمدند .
لوسیفر بر خلاف آرامش همیشگی اش اینبار آشفتگی عمیقی درونش را فرا گرفته بود :« من .... من هیچوقت جاسوسی نکردم ...»
- لوسیفر ، تو نکردی ولی من کردم .
- تو ... ازم سو استفاده کردی .... پست فطرت ....
- اره من پست فطرتم ولی تو ... باید بگم هدف اسونی بودی .
ندای لیدیا در آمد :« لوسیفر ؟ اون چی میگه ؟ بگو که حرفاش دروغه . چرا هیچی نمیگی؟ »
- من ... من .... حرفاش ...
#سباستینمککویین
#دایگو
📪 پیام جدید
لوسیفر زبانش را گم کرده بود . نمیدانست چه بگوید که اثبات حرف بی. ثباتش باشد . خود هم نمیدانست که کدامین حرف درست است .
سرش پر از هیاهوی است هیاهویی که جوابی برایش ندارد . صدای آمادئوس هم اینبار در آمده بود :« لوسیفر ، تو بهمون ... دروغ گفتی . این غیر قابل بخششه... »
نگاه لوسیفر به زمین بود ولی لحظه ای همه جا ساکت شد . اول فکر کرد خیال خودش است ولی بعد چاقوی در قفسه سینه اش و قطره های خون ریزان را دید.
لوکاس چاقوی زرین اش را در قلب لوسیفر فرو کرده بود و بعد در صدم ثانیه ای مشتی به دل لوسیفر زد و او را دوباره به دیوار پشتی اش کوبید.
#سباستینمککویین
#دایگو
📪 پیام جدید
- دیدی لوسیفر ؟ بهت گفتم که حریف اسونی هستی .حتی دروغ گفتن هم باعث میشه بیشتر بشکنمت.دیگه دیر شده ، برای مقابله خیلی وقته دیر شده .خداحافظ لوسیفر .
لوسیفر دیگر صدایی جز صدای فریاد های آن پنج نفر نمی شنید .
- لوسیفر نه . لعنتی ...
- اون عوضی چیکار کرد ؟
- تف بهش انتظار اینو نداشتم .
- از زیر اگر ها بیاریدش بیرون ، باید سریع درمانش کنم .
لوسیفر نیمه جان و تقریبا بیهوش زیر آوار ها افتاده بود .کاشچی و آمادئوس سعی داشتند او را از زیر آوار بیرون بکشند . او را گوشه ای کشیدند و سپس لیدیا سریع به سمت اش آمد تا زخم قلبش را درمان کند ولی کار از کار گذشته بود آن چاقو استخوان سینه اش را شکسته بود و قلبش را دو نیم کرده بود .
#سباستینمککویین
#دایگو
📪 پیام جدید
- خیلی خب . نفس بکش لوسیفر درمان میکنم . آروم باش ....
- لی..دیا...من ...
خون از دهان لوسیفر به بیرون پرت شد و کلمه اش را نیمه تمام گذاشت .اشک های لیدیا پی در پی روی صورت لوسیفر می افتاد .
- حرف نزن ... درمانت میکنم باید بهم بگی حرفش حقیقت داشت یا نه ... خواهش میکنم
- من ... زنده ...نمیمونم ...ولی .... میخوام یه چیزی رو .... بهتون بگم ...قسم میخورم که من ....هیچ اطلاعاتی رو به کسی ندادم ....
دوباره مقداری خون از دهان لوسیفر بیرون زد و انکار که نوید نفس آخرش را میداد ...اینبار ...هر پنج نفرشان داشتند گریه میکردند ...
#سباستینمککویین
#دایگو
📪 پیام جدید
لوکاس کمی دور تر داشت از منظره لذت می برد گفت :« هی بذارید خیالتون رو راحت کنم ... اون هیچ خیانتی بهتون نکرده این منم که دوست داشتم با این کار نابودیش رو ببینم اونم به چشم خودم . »
آمادئوس بعد از حرف لوکاس وحشیانه به سمتش هجوم برد....
ولی حالا ...
چشمان لوسیفر برای همیشه بسته شده بودند ....
پایان .
#سباستینمککویین
#دایگو
خب... چالشها رو بخونید و توی نظرسنجی شرکت کنید تا برنده مشخص بشه، همه شرکت کنیدااا
خیلی ممنون.