به لیندای عزیزم
لیندا، متاسفم که بدون خداحافظی رفتم، اما طاقت نداشتم تا ببینم که کنار کسی دیگر میخندی. با هر بار نور ذوقی که در چشمانت آشکار میشد، ذوقی که برآمده از عشقت بود، قلب من با درد خالی و پر میشد.
من رفتم، چون نمیتوانستم ببینم مردی شجاعت انجام کاری را داشت که من نداشتم. من احساس میکردم که لیاقت تو چیزی بیشتر از من است، ولی بدان که با تمام وجودم، با تکتک ذرههای انسانیتم، عاشقت هستم و عاشقت میمانم.
امیدوارم کنار آن مرد خوشبخت شوی، خوشبختیای که اگر با من میماندی، به آن نمیرسیدی.
دوست دارت، مارکو.
خب دیگه فکر کنم کافی باشه برای امشب،
هم براتون نشوتم هم فعالیتهای دیگه کردم، راضی باشید ازما، دم شما گرم که عکس فرستادید و نظرسنجی پر کردید، تا فردا رای بدید که جایزه مربوط به داستانکه و ممیخوام بنویسم.