یکی بیاد جلوی منو بگیره انقدر از استرنجر تینگز ادیت نبینم😭
خیلی احمقانهست که فیلمو ندیده دارم ادیتاشو میبینم، میدونم😔🤡
بیاید بهم انگیزه بدید که به جای نگه داشتن ایدهها و داستانک تو سرم، بشینم بنویسمش
یه سوالی ذهنم رو مشغول کرد، لطفا همگی بدون تعارف و رک بیاید بگید تا الان چرا اینجا موندید؟
واقعا دلم میخواد بدونم
(اینه فعالیتی هم ندارم بی تاثیر نیستا_)
فریاد زد:《من روزی زنده بودم، من اینجا بودم حرفم را باور کن. من نفس کشیدم، من خلق کردم، احساس کردم.》سپس بر روی زانوانش افتاد.
او شروع به گریستن کرد و زیر لب زمزمه کرد:《من زندگی کردم. من اینهمه سختی نکشیدم که حالا به من بگویی این زندگی نبوده است، من این همه تکه تکه نشدهام که حالا به من بگویی شرط یکپارچه بودن است...
من اینهمه زنده نماندم که تو بگویی زندگی به نفس کشیدن نیست.》
پسرک دست برد و از میان تمام ستارگان در آسمان، یکی را برگزید و گفت:《این ستارهی من است، این آرزوی من است، هدفم.》او تاآخر عمرش ستاره را رها نکرد، هر جا رفت و هر کار کرد، برای ستاره بود. در آخر وقتی روحش را برای ستاره به مرگ داد، مرگ نیز او را داخل همان ستاره کرد و به آسمان فرستاد. حالا او آنجاست، در آسمان است و منتظر نشسته تا کسی دیگر او را هدف خود بخواند.