eitaa logo
شماره "۱"
210 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
113 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9919 کار maid نیست احیانا؟ آخه فکر کنم تو خارج که یکشنبه تعطیله نامه ها نمیان. ~~~ بابا دم شما گرم😂 من هنوز درست حسابی نخوندم_
خیلی ریزش داشتیم ، میشه چند تا کتابخون بفرستید اینور؟📚☁️ تگ میزارم*
شماره "۱"
پس از ساعت‌ها فشار و عمل طاقت فرسا بالاخره عمل به پایان رسید، وینسل مطمئن بود لیلیث از بهشت مراقبش ب
با ترکیدن بادکنک در دستان دختر موقرمز، صدای جیغ دختران و پسران اطراف هم بلند شد. دختر موقرمز کمی در سکوت به دیگران نگاه کرد و سپس شروع کرد به قهقه زدن، استلا هابسون هیچگاه نمی‌توانست کاری را به دور از شوخی انجام دهد. هلگا اندرسن فریاد زد:《به جای بادکنک ترکوندن کمک من بیا.》 او به طرز وحشتناکی در حال مبارزه با ریسه‌ها بود. امشب، در پرورشگاه کوچک آقای اندرسن، تولد پسری به نام مکس بود. مکس امشب هجده‌ساله می‌شد و باید خیلی زود اینجا را ترک می‌کرد، پس تمام اعضا جمع شده بودند تا تولد و بالغ شدن او را جشن بگیرند. استلا هم که از هفت روز هفته شش روزش را در پرورشگاه می‌گذراند آنجا بود و با شور و حرارت تمام سعی در کمک کردن داشت. او به سراغ هلگا رفت و شروع به کشیدن ریسه‌ها کرد، در همین حین هلگا گفت:《امروز رفتم بیمارستان دیدن دکتر استفانی، بگو کی رو دیدم.》استلا که از شدت تمرکز دندان‌هایش را محکم به هم می‌فشرد با صدای هومی نشان داد نمی‌داند هلگا کی را دیده است. پس هلگا ادامه داد:《پسرش رو، جک استفانی.》 استلا با تعجب پرسید:《مگه پسر داره؟》هلگا که چشمانش نشان از دل‌باختگی می‌دادند گفت:《آره، دو سال از ما بزرگتره و خیلی خوشگله استلا، مثل...》اما حرفش با جیغ قطع شد، چرا که استلا با دست‌کاری ریسه‌ها باعث شد هلگا را برق بگیرد! استلا با خنده‌ای احمقانه گفت:《ادامه بده، الان درستش می‌کنم.》هلگا که هیچگاه نمی‌توانست از این دختر کله‌پوک دلگیر شود ادامه داد:《اون مثل آسمونه، موهاش رنگ خورشیده و چشماش مثل کهکشان رنگارنگه... اون... اون خیلی قشنگه استلا.》
شماره "۱"
با ترکیدن بادکنک در دستان دختر موقرمز، صدای جیغ دختران و پسران اطراف هم بلند شد. دختر موقرمز کمی در
استلا آخرین ریسه را از او جدا کرد، با کف دست ضربه‌ای به سرش زد و گفت:《مثل اینکه یادت رفته اندرسن. دور بازیگرای کره‌ای و پسرا رو خط بکش، این قانونه! ما قراره زنای خودساخته باشیم، نه دخترایی که برای پسرای خوشگل می‌میرن.》هلگا با شرمندگی گفت:《می‌دونم... فقط حس کردم با بقیه فرق داره. تازه اون کتاب می‌خونه، می‌دونی پسر کتابخون چقدر کم‌یابه؟》استلا خودش را روی مبل رها کرد و گفت:《جیمز موریسون هم کتاب می‌خونه، ولی این دلیل نمیشه که بخوای بهش فکر کنی.》هلگا با آمدن اسم موریسون چهره در هم کشید و گفت:《اون یه پسر خودشیفته‌ی متکبره.》استلا نیز به عنوان پایان بحث گفت:《دقیقا. دور پسرا رو خط بکش هلگا، اونا هیچ منفعتی برامون ندارن.》سپس بلند شد و دست هلگا را گرفت تا بروند به آشپزخانه و به شیرینی‌ها ناخنک بزنند. با آمدن مکس، تولد شروع شد و تا اواخر شب ادامه پیدا کرد. استلا در دیوانه‌بازی هیچ کم نگذاشت و هلگا نیز به عنوان یکی از بزرگترینِ بچه‌ها، نقش مادر را برای تمام اعضا ایفا کرد. آقای اندرسن با بودن آنها هیچ نگرانی‌ای بابت دیگر بچه‌ها نداشت. وقتی بچه‌های کوچکتر برای خواب فرستاده شدند و جشن به پایان رسید، استلا مانند خواهری واقعی مکس را محکم در آغوش گرفت و گفت:《مراقب خودت باش مکسی، توی دنیای مزخرف زنده بمون زود به زود بهمون سر بزن. دلم برات تنگ میشه.》مکس هم مانند برادری حامی به او گفت:《استلا، اجازه بده بقیه بهت کمک کنن.》سپس استلا از همه خداحافظی کرد و با سگ کرمی رنگش یعنی باستارد به خانه برگشت. حالا که خانه‌شان را عوض کرده و به جای دورتر و کوچکتری رفته بودند، استلا مجبور بود مدت زمان بیشتری را در راه بگذراند. سرانجام وقتی پس از یک ساعت پیاده‌روی به خانه رسید، کلید انداخت و وارد خانه‌ی خالی شد. خانه‌ای که این روزها، کمتر آقای هابسون را به خود می‌دید. پدر استلا تلاش می‌کرد او چیزی متوجه نشود، اما استلا متوجه شده بود. او ناامیدی و خستگی پدرش را دیده بود، او به شب نیامدن‌هایش عادت کرده بود و وقتی که از او خواسته بود در خرج کردن پول صرفه‌جویی کند، دریافته بود که پدرش در حال ورشکست شدن است و تمام زندگیشان داشت به نابودی کشیده می‌شد. آخرین رگه‌های امید به زندگی بهتر نیز وقتی که پدرش آمد و گفت که می‌خواهد ازدواج کند نابود شده بود. استلا چگونه باید با زنی دیگر کنار می‌آمد؟ چگونه باید با این بی پولی عظیم و حالا هم با نبود پدرش کنار می‌آمد؟ تنها کاری که او می‌کرد، تحمل کردن بود. تحمل می‌کرد و هر روز بیشتر و بیشتر در خود فرو می‌رفت، حتی به هلگا هم چیزی از مشکلاتش نگفته بود. تنها راهی که برای جنگیدن با آنها سراغ داشت، انجام دادن تکالیف بچه‌های دیگر بود، و اینکار باعث می‌شد با وجود هوش بسیارش، در درس‌هایش اُفت شدیدی کند. البته بی‌علاقه بودن به رشته‌ تحصیلی‌اش هم کمکی نمی‌کرد، او تنها به خاطر هلگا وارد این رشته شده بود و حالا هر روز عمرش را به پشیمانی می‌گذراند. پس استلا باستارد را در آغوش گرفت و زیر چراغ اتاقش، پشت میز نشست. آهنگی گذاشت و صدایش را تا ته زیاد کرد، سپس در اوج مشکلات به کامپیوترش پناه برد و تا خود صبح مقاله نوشت و مسائل ریاضی حل کرد، آهنگ‌هایش او را در امان نگه می‌داشتند و علم حواسش را پرت می‌کرد. این کار هر شبش بود.
لازمه بگم دوستی هلگا و استلا از ایناست🛐🛐 یا فهمیدید؟ یا لازمه بگم استلا خیلی خیل مشکل داره و حتی دوستش نمی‌دونه و با این وجود باز هم به تظاهر با خوب بودن ادامه می‌ده یا خودتون فهمیدید؟ دیگه اینو که فهمیدید که جک خیلی خیلی جذاب و خوشگله؟
به عنوان نویسنده دلم می‌خواد بیاید بگید شخصیت موردعلاقه‌تون تا اینجای کار کیه به جز کرم کتاب که می‌دونم😂
حالا صبر کنید، بهترین شخصیتمو هنوز رو نکردم😎 (اابته شاید خیلیا ازش بدشون بیاد ولی به عنوان خالقش خیلی دوسش دارم، خیلی نازه، برآمده از یه سری تفکراتم هست و آره دیگه)
چرا به داستانم حس ناکافی بودن می‌دید؟😧 وقتی با دوستتون یه کتاب می‌خونید هم همینجوری انقدر کم واکنش می‌دید؟ (می‌دونم توقعاتم زیاده، ولی این قوی‌ترین و یکی از طولانی‌ترین چیزاییه که نوشتم_)
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)