واقعا آشفتم، واقعا ذهنم درگیره، واقعا کمک میخوام، واقعا اعصابم تحلیل رفته، واقعا نیازمند یه جاییم که زمان توقف کنه و من استراحت کنم!
. اوهام .
آقایرئیسی که بود ؛ همهچیز رنگ داشت. تکاپو. حرکت. دغدغه. خنده.
حتی اخبار هم مایهی امید بود. ارزشمند بود.
مداح میگه ؛ من قلبم برا بارون لک زده،
دیدم کربلا بارون اومده.
کار دنیا برعکس شده.
اینجا بارون زد!
نکنه تشنهی عالم، وسط شب
دلش تنگ بارون شده ؟
سلام از اونی که آدم موردعلاقهی هیچکس نیست و همیشه باید نسبت به علاقهی همه شک داشته باشه چون فکرمیکنه اصلا کسی میتونه من رو دوستداشته باشه؟!