لیگجت بهم ثابت کرد بهجز حضرتآقا کسای دیگهای هم هستن که دلشون برای ما دهههشتادیها بسوزه و بخوان کمکمون کنن و رشدمون بدن✨
حقیقت اینه که ؛
بدون من خیلی خوشحالی. اصلا نبودنم رو احساس نمیکنی. بهت خوشمیگذره.
پس خیلی نرم میپیچم توی کوچهپسکوچههای قلبت و گم و گور میشم عزیزم!
. اوهام .
تو بودی چیکار میکردی ؟
تو وقتی بودی رفتی، براش جنگیدی!
من چیکار میکنم ؟
۱٦ دی پارسال شنبه ؛
امتحان فیزیک داشتیم.
هوا سرررد بود، بارون میومد.
حالم بد بود. قم نرفته بودم ؛
داشتم درس میخوندم. فقط
کتابت رو سفارش دادم و
یه نامه نوشتم و فردا بهت دادمش.
اونروز وارد عمر جدیدت شدی.
خوشحال بودی یا نه رو باید یکی
بهجز من ازت بپرسه!
ولی الان که داره نزدیک یهسال میشه
وقتی هرروز اون کتاب رو روی میزت،
کنار کتابت، زنگتفریحا، میبینم
خوشحال میشم. ذوقزده! نه که فکرکنی چون بروز نمیدم مهم نیست.
خیلی قشنگ کتابت رو میخوندی✨'
تیتراژ ابتدایی مهیارعیّار انقدر قشنگه و حسِمیهن دوستی رو بین رگهام بهجریان میندازه که حس میکنم روحم پر وا میکنه!
واقعیتش حس میکنم وسط بازار گم شدم. نمیدونم وایسم سرجام و منتظر باشم یا راهمو بکشم برم بگردم.
سردرگمی ممتد!
انرژی کافی برای اینکه فکرکنم کی درست میگه و منظور چیه و چیزی رو متوجه بشم یا بهش فکربکنم رو ندارم. دلم میخواد سرم رو بین یقه کتم فرو ببرم و دستامو توی جیب کت مشت کنم و راهمو بکشم برم.