تیتراژ ابتدایی مهیارعیّار انقدر قشنگه و حسِمیهن دوستی رو بین رگهام بهجریان میندازه که حس میکنم روحم پر وا میکنه!
واقعیتش حس میکنم وسط بازار گم شدم. نمیدونم وایسم سرجام و منتظر باشم یا راهمو بکشم برم بگردم.
سردرگمی ممتد!
انرژی کافی برای اینکه فکرکنم کی درست میگه و منظور چیه و چیزی رو متوجه بشم یا بهش فکربکنم رو ندارم. دلم میخواد سرم رو بین یقه کتم فرو ببرم و دستامو توی جیب کت مشت کنم و راهمو بکشم برم.
بچها دعاکنید اراده بهم برگرده، اراده که داشته باشم خوشحالم، مهربونم، منظمم، زندگی میکنم، بیهوده نمیگذرونم.
. اوهام .
میخوام درباره محتوا حرف بزنیم.
بخدا روضه جایِ گفتن هر حرفی نیست. بخدا لازم نیست هرچیزی که حس کردید قافیه داره باید بگید. بخدا لازم نیست!
روضه اساسا، و فاطمیه مخصوصا، حسی رو به همراه داره که رزق نخوای بازم اشک داره.
خیلی چیزها اصلا در شان ائمه نیست.
آدم این چیزارو میشنوه دوست داره بیشتر از مظلومیت شون گریه کنه!
جمع کن هرچی میبینی ؟
مضمونه این ؟ یعنی چی ؟ چهخبره ؟ کدوم یکی از شهدای ما با گریه پای همچین اشعاری به اون درجه رسیدن ؟
اصلا جدای از اینکه این موضوع صحت و صدق داره، گفتنش، نیاز به مستمع اهلش داره. همهجای این مداحی قشنگه جز دقیقا همین بندش. و همین یهبند تمام محتوای خوب قبلش رو از بین میبره.
متنفرم از اینکه کسی بپیچونتم،
دروغ بگه بهم، ازم پنهون کنه وقتی معلومه، نخواد بگه ولی لابهلای صحبتاش اشاره کنه، متنفرم که از سادگیم سوءاستفاده میکنن. متنفرم از این نوع معاشرت. ترجیح میدم سرم و پایین بندازم و کتاب جدیدی رو باز کنم و دور بشم از هر جامعهانسانی که بهجای هر احساسی سیاست و غلو جایگزینش شده.
خب که چی ؟ چه شد ؟ چه گشت ؟
چی میشد اگر مرام و معرفت و لوتیگری با آدمای قدیمی دفن نمیشد.