من این روزها در اندیشه توام که نمیدانم
کِی بهوصالت خواهم رسید. کی میان
عمق تو آرام خواهم گرفت، کی دستانم را
روی شانههایت میگذارم و سرم را میان جانت
میفشارم و اشکهایم جاری میشود.
راستش را بخواهی من نمیدانم کِی قرار
است سیر گریه کنم. که تنها کسی که
میتواند برای من سیر، گریه کند فقط خودمم.
من هنوز نمیدانم تو، سر کدام بزنگاه
نامم را صدا خواهی زد و هنوز نمیدانم،
تو را چطور ملاقات میکنم. تو با جامهای
سفید و صورتی مهربان و سیرتی آرام مرا
خواهی برد، یا با جامعهای تیره و صورتی
خشمگین و سیرتی آشوب ؟
من هنوز نمیدانم موقع دیدن تو چه باید
بگویم! بگویم میشود من را اذیت نکنی ؟
من خیلی تنهام. کسی را ندارم که در قبال تو
از من دفاع کند. من زورم به تو نمیرسد.
من خیلی بچهام و کوچک. من از تیرگی میترسم.
آه، هنوز نمیدانم تو را کی میتوانم درک کنم ؛
مرگ!
راستی دیشب خواب دیدم رفتم کربلا،
من زینب معصومه احتمالا ساغر و خانمقمی و عارفه. خیلی حس عجیبی داشت. انگار واقعا اونجا بودم. تو حرم بودم. وقتی بیدار شدم خستگی سفر رو احساس میکردم. عجب سفری بود. چقد دلم میخوادش. کاش همونجا متوقف میشدم. تو شلوغی زینب میخواست از پلهها بره پایین.. بهش گفتم نرو گم میشی. چرا هیچکس بهم نگفت از حرمت برم بیرون گم میشم ؟ میدونی الان چندساله گم شدم ؟ نیزت کجای زمین برای من فرود اومد و سرت کجای آسمون سمت من چرخید ؟ میدونی من چندساله گم شدم ؟ حسابش دستت هست ؟ تو میدونی دختر گم بشه چی میشه. تو میدونی.. فقط تو میدونی..
میدونی من چندشبه تنهام ؟ میدونی سمت من چقد شبا تاریکه ؟ من که فقط در گوش تو گفتم از تنهایی و تاریکی میترسم. در گوش کس دیگه نگفتم که بخواد از پشت بهم خنجر بزنه و اذیتم کنه. من به تو گفتم! زینب داشت میرفت و هرچی داد میزدم برنمیگشت. از سر بازیگوشی. خانم قمی همونطور که عارفه دستش بود دستشو دراز کرد گذاشت رو شونه زینب و برش گردوند پیشم. پس من چی ؟ کی میخواد دست دراز کنه و منو برگردونه پیش تو ؟ کی ؟ کِی ؟ نکنه بمیرم و نرسه اون روز ؟
من عوض شدم شایدم عوضی.
الان یه جمله خوندم گفت " دلمبرایحاجاتمتنگشده "
آره ولله آره ولله
من اونی بودم که برا شهادت یه طوری گریه میکردم که همیشه بعد وضو آب وضوم شور بود. حالا دارم ازت مرگ طلب میکنم! مرگ راحت! مرگ در بستر!
دلم میخواد انقد پشتم گرم باشه که بگم ،
شد شد، نشد..
ولی نشده دیگه. نشده. نشدم نشد!