مثلا ؟ یه موسیقی رو به این نام زدم که روزی که نشستم روبهروت و قراره اعتراف کنم عاشقتم اون رو پلی کنم.
حتی تو اگر اسم اون موسیقی رو ببینی هم متوجه میشی که ماجرا چیه و میتونی چشمات رو ببندی و لبخند بزنی و سرتو بالا بگیری و آب دهنتو قورت بدی و منتظر باشی من حرف بزنم.
ریز خندیدن * راستش آره! من خیلی آدم ترسناکیم. شبیه آتیشم. تهش خاکستر شدنه. شایدم نیست.
من اصلا نمیتونم تصور کنم روبهروی کی قراره بشینم. من حتی روبروم هم خودمو میبینم! توی شمایل یه مرد. همین. همینقدر بیمفهوم و تار.