مثلا ؟ یه موسیقی رو به این نام زدم که روزی که نشستم روبهروت و قراره اعتراف کنم عاشقتم اون رو پلی کنم.
حتی تو اگر اسم اون موسیقی رو ببینی هم متوجه میشی که ماجرا چیه و میتونی چشمات رو ببندی و لبخند بزنی و سرتو بالا بگیری و آب دهنتو قورت بدی و منتظر باشی من حرف بزنم.
ریز خندیدن * راستش آره! من خیلی آدم ترسناکیم. شبیه آتیشم. تهش خاکستر شدنه. شایدم نیست.
من اصلا نمیتونم تصور کنم روبهروی کی قراره بشینم. من حتی روبروم هم خودمو میبینم! توی شمایل یه مرد. همین. همینقدر بیمفهوم و تار.
میدونی چیه ؟ من اصلا نمیدونم مضافالیه رو به روت یعنی رو به روی تو، دقیقا کیه! اصلا واژه " تو " رو توی زندگیم ندارم.
بعدش هم صحنه رو کات میدم و دستامو میزنم روی پاهام و میگم اه نشد. یه بار دیگه بچه..ا.. اصلا کسی پشت صحنه نیست!