من این عکس رو زندگی کردم .
سال ١٤٠١ وقتی از مرز باشماق عبور کردیم و کلللی پیاده رفتیم تا رسیدیم به مینیونهای کردهایعراق وقتی مردا دنبالِ یه ون بودن که ما رو سوار کنه و از همونجا با ۲ خونواده به صورت تصادفی همسفر و دوست همیشگی شدیم، سرم رو گذاشتم روی کولم و گفتم یاامامحسین خیلی خستم، ۱۰ دقیقه چشمامو میزارم رو هم بعد بیدار میشم . وقتی چشمام رو باز کردم نمیدونم ۱۰ دقیقه گذشت یا نه ولی من با تموم سروصداهای اطرافم انگار ۱ ساعت استراحت داشتم و خستگی و خوابآلودگی از وجودم پر زد :)❤️🩹
مصمم هستم که ترك وطن کنم و به سمتت فرار کنم . هرچند میدونم و میدونی لیقاتش رو ندارم و دلیلش فقط دلسوختگی که فقط تو دیدیش :)
هیئتمون با همهی کم و کاستیها و نقدها و اشکالها و سلیقههای مختلف، جدا مداحهایی داره که چندین ساله هم مداح جوون تربیت کردند و هم تربیت ما رو با شعورحسینی و شورحسینی رقم زدن :)
من به احترامِ تو ؛ گوشوارمو وا میکنم :)
یا اصلا فردا میرم ، موهامو کوتاه میکنم :)
عراقیها فکرکنم کلا عقیدهای به رنگماشین غیرسفید ندارن این طرحی که توی کارتعروسی میزنید بغیر سفید ۱۲ رنگ دیگههم موجوده اینجا بهنظرم باید فرهنگش کرد 😂😂🙏🏻 .
چرا عصبیم صورتم کجوکوله شده ؟ ببخشید ؟ باید بابتِ انقباض ماهیچههای صورتمم جواب بدم ؟
به این دختر میگم میدونی میخوایم بریم حرم کی ؟
دونه دونه میگه ؛ امامرضاااا ؟حضرتزینب ؟ فاطمه ؟ معصومه ؟ امامحسین ؟
بعد که میگم نه، میگه حرم مولاعلی =)💙
دههنودی هستن فداشون شم .