لااقل برای اینکه حقم زائل نشه سه روز آخر جنگ فیزیک میخوندم، زدن بگید نخبه بودم، روی موشک کار میکردم. موشک نامرئی 🎀 .
برندهی این جنگ مامانخودم بود که مربای توتفرنگی، آلبالو، سیب، زردآلو درست کرد و ترشی غوره انداخت و کلی آلبالو خشک کرد 😀🆘 .
اللهاکبر، اللهاکبر آقای تقیشجاعی.. کلمه به کلمه دارم به زمین میخورم و بلند میشم، کلمه به کلمه دارم زانو میزنم از این عظمت. الله الله! چیکار کردی آقا، چیکار کردی.. رفیقت چیکار کرد.. رفیقت.. عجب رفیقی!
بخدا قسم که هیچ کتابی به این اندازه من رو زمین نزده بود. هیچ کتابی تا این لحظه انقدر میخکوبم نکرده بود.
از اون دسته کتابایی بود که رندوم و بدون اینکه از قبل درموردشون تحقیق کنم از نمایشگاه خریدم :)
. اوهام .
از اون دسته کتابایی بود که رندوم و بدون اینکه از قبل درموردشون تحقیق کنم از نمایشگاه خریدم :)
فکرمیکنم اینطوری بیشتر جوابه :)
هدایت شده از یک حبّه نور
زهیر، با تردید آمد.
حر، با پشیمانی.
جون، با اشک.
و هیچکدام بینقص نبودند..
. اوهام .
زهیر، با تردید آمد. حر، با پشیمانی. جون، با اشک. و هیچکدام بینقص نبودند..
خدایا داری چی به سرم میاری ؟ همهی امروزم از وویسای خادمی هیئت، تا کتاب احتناک، تا نوشتن اولین متن رزق فرهنگی پر شده از جون!