امشب مداح میگفت، برا یکی امیرالمومنین میاد، برا یکی امامحسین میاد، خبر دارم برای یکی از خادمای این شهرکبالا که خیلی امامحسنی بود، بچهاش دورش بودن لحظه آخر..
مداح میگفت، پسر اون خادم تعریف میکرد، لحظههای آخر از بابام پرسیدم بابا، امامحسن اومده ؟ چشم بر هم گذاشت.
فکرکردم چون حالش بده چشماش رو بسته، دوباره پرسیدم، دوباره بابا چشماشو بست. خیالم راحت شد..
. اوهام .
امشب مداح میگفت، برا یکی امیرالمومنین میاد، برا یکی امامحسین میاد، خبر دارم برای یکی از خادمای این
بعد مداح بغض کرد، گفت ؛
بچها دیر میشه ولی دروغ نمیشه :))))))))❤️🔥
. اوهام .
بعد مداح بغض کرد، گفت ؛ بچها دیر میشه ولی دروغ نمیشه :))))))))❤️🔥
منازهمهبدتر، میشهبالاسرمبیایمثعلیاکبر ؟ :)💔
هدایت شده از یک حبّه نور
ولی هیئت رفتنی که مآ رو
به مکتب امام حسین نرسونه
سرگرمیه..
هرکسی با یه چیزی سرگرمه :)!
شب خوش💚
. اوهام .
واقعا زادهی اضطراب جهانم! هر کاری میکنم تهش همینقدر آبروبر میشه.
اینجاست که میگن، دیدی دلشورههام بیجا نبودن ؟
رابطم حتی با خادمای هیئتتم مثل خودت شده. اونام امامحسینی خیلی روم حساب باز کردن و من مثل همیشه گند زدم.