تنها چیز خوب امروز همین بود که خودمو بشناسم. فهمیدم که ترسوام! جرات اظهار نظر ندارم! جرات اعلام رای اسلامی رو ندارم! حتی اگر مقابلم به دینم توهین بشه! چقدر سخیف، مسخره، سطحی. این منم ؟!
اینروزا که میدونم اربعین نمیرم مثل بچهایم که یه آدم زورگو میخواد بزنتش ولی دستاشو سپر میکنه و گریهکنان میگه نزن، نزن، توروخدا. همینطوری دارم تو دنیا له میشم.
۱۸ تیر
فکرمیکنم فرشتگان بالهایشان را به فرمان
فطرس گسترانده بودند و با هر قدمی که روی
پلهها میگذاشتیم، شاید بهظاهر نازلتر اما در باطن عروج میکردیم به خیمهی بهشتی بانویی که
حق مادریاش بر گردنمان، رنگ زندگی را در نگاهمان خدایی کرد!
و با کوبش قدمها پرچمهای استکبار چندین و چند مرتبه لگدمال شد، تا ثابت کنیم برای این جهاد بزرگ و ایثار عظیم، ما همچون سیدهزینب |سلاماللهعلیها | استواریم و قدم برمیداریم.
از آن دختری که روسری روی سرش را مثل دخیل گره زده تا آن دختری که شال روی سرش را مثل علم بر سرش برافراشته.
قطرات آب از بلوریِ دست سقای هیئت، قلب مستمعین را آرام میکرد و چشمان دوربینها غافل نبودند از قابهای زیبایی که حضور خواهرانهمان کنار هم ساخته بود.
قلمها میچرخید و خط از خط پیشی میگرفت برای سریعتر مکتوب کردن جملات ارزشمند استادمان، که برایمان روایت میکرد از از سنگریزههایی که مانع پیمودن دامنهی کوه شده بود. که میفرمود آن سنگریزهای که اصلا در شأن شیعیان مولا نیست تا آزارشان دهد، پژمردگی روح است! مگر نه اینکه ما امیرالمومنین و اولادش را سرپناه داریم ؟
کمی آنطرفتر از سخنانش چشممان به ریشههای سجادهای میخورد که کتابی در آغوشش جای گرفته بود و یاد امامی را در قلبمان زنده نگه میداشت که به واسطهی مادر بزرگوارش، محبتمان به او از سر برادری بود که در حقمان کرده بود و عزتی بود که بر میهنمان بخشید! حضرت سیدالساجدین. که مناجاتهای عابدانهاش چونان عشق به معبود را در رگهایمان به جریان میانداخت که گویی اولین بار است نبضمان را احساس میکنیم.