دیشب یکی از خانوما میگفت، مامانم بهم میگه هرسال میگی حاجاحمد امسال معلوم نیست کربلا بره، و هر سال میره. امسالو بیخیال شو. امسالم میره :) قشنگ بود.. یه طوری بود که انگار امامحسین دست حاجاحمد رو گرفته هرسال میکشه سمت خودش!
مسئله اصلا این نیست که من دودلم یا شکدارم یا مطمئن نیستم یا ممکنه و ممکن نیست،
مسئله اینه که من مطمئنم با شرایط زمانی که دارم نسبت به کنکور امسال اربعین نمیام:)
البته این ظاهر قضیست، باطنش میشه تنبلیها و بچهبازیهای این دوسال که اگر کمتر سراغشون رفته بودم الان شاید لااقل ممکن بود، شاید بود ..
بگذریم، من حتی از اربعینمم عکس ندارم که ؛
یه گوشه با بغض تنها بشینم،
عکسای اربعینو با گریه ببینم :)))
تدابیر بهداشتی اربعین رو رعایت میکردیم ولی من کشتهی اون یههفته مریضیِ بعد از اربعینم :))) یک حالیه، انگار نیش عشق کشیدی به جونت :)))
انگار تیر عشق بوده. تب فراق معشوقه. نمیدونم چطوری ترکیب کلمه بسازم براش، یک همچین محتواهایی :)))
یعنی مثلا درس بخونم امامزمان بهم لبخند میزنن میگن ؛ باباجون ایول :)؟
ایجااااان 💘
لطفا برگردیم به اونروز که جلوتر از همه راه رفتم، هن هن کنان رسیدم سر پل، مردم همه از نجف برمیگشتن و من که لذت زیارت نجف رو نچشیده بودم گنگ نگاهشون میکردم، برعکس همه که از نجف اومدن کربلا داشتم از کربلا میرفتم، روی پل وایسادم، گلدستهها معلوم بودن، انگار وسط شلوغی جمعیت یکی دستشو گرفته بالا و گفته نگاه کن، دستمو بالا گرفتم همدیگرو پیدا کنیم،
آرنجم رو روی پل آهنی قدیمی گذاشتم و سر کج کردم به نگاه کردن :))) فقط میگفتم زیارت آخرم نشه، زیارت آخرم نشه، زیارت آخرم نشه :)))
ولی اینو فهمیدم که زیارت امامحسین اگه فقط برا دلتنگی خودم باشه، فقط دلتنگی رو رفع میکنه، شاید حرکت و سوق و جهت به زندگی هم نده. ولی وقتی بخاطر خود امامحسین میری، آخ که تکونده میشی، آخ که تکون میخوری :)))