متاسفانه اون شب فکرکردم واقعا هیچ آسیبی بهتون نرسیده، راستشو بخوام بگم فکرنکردم واقعا آسیبی بهتون رسیده ..
برای همین آروم و مطمئن خوابیدم ..
بیدار نموندم ..:) حیف . اولین بار بود که تو اوج اینطور حوادث آروم استراحت کردم .
الان یادم افتاد که قرار بود کتابمو نوشتم چاپ اولشو بفرستم بیت و داشتم به این فکرمیکردم که عاره، آقا میان نمایشگاه کتاب و کتاب رو بهشون هدیه میکنم :)
آقا خطکش و محور زندگیم بود، درس خوندم بخاطرش بود، خشم و سکوتم بخاطرش بود، برخوردم با مخالفام بخاطرش بود، حالا احساس میکنم بند تسبیح زندگیم پاره شده و دونهدونه تسبیح زندگیم ریخته زمین و دارم روی خاک دنبالشون میگردم ..