الان یادم افتاد که قرار بود کتابمو نوشتم چاپ اولشو بفرستم بیت و داشتم به این فکرمیکردم که عاره، آقا میان نمایشگاه کتاب و کتاب رو بهشون هدیه میکنم :)
آقا خطکش و محور زندگیم بود، درس خوندم بخاطرش بود، خشم و سکوتم بخاطرش بود، برخوردم با مخالفام بخاطرش بود، حالا احساس میکنم بند تسبیح زندگیم پاره شده و دونهدونه تسبیح زندگیم ریخته زمین و دارم روی خاک دنبالشون میگردم ..
درست مثل همون موقع که این جمله رو از آقا خوندم ؛
" هدف شهادت نیست "
و شیرازه کل زندگیم از هم پاشید .
یعنی هی یه قدم برمیدارم به جلو، دستمو میارم بالا که کسیو صدا بزنم که ازم جلوتره تا کمک کنه، بعد صدام میاد و از حنجره و تارهای صوتیم میپیچه ولی وقتی دهنم رو باز میکنم مثل ماهی فقط صدای بلوببلوب اکسیژن و میشنوم و هیچ صدایی ازم درنمیاد، منصرف میشم از صدا زدن . دستم میوفته پایین . نگاهمو میگیرم از مسیر . سرمو میچرخونم، برمیگردم، یه قدم به عقب میرم و بعد دوباره سرمو به یه امیدی برمیگردونم سمت مسیر .. مسیری که از پشت پرده اشک تار میبینمش .
امشب شاید طنز باشه ولی بچهای هیئت دارن از هم حلالیت میگیرن و دعا میکنن و همدیگرو واسطه شفاعت قرار میدن .. و من ؟ هیچ تماشاچی! نگاه میکنم و توی دلم میگم خوشبحالتون که هیچوقت انقدر تحقیر نشدید که حتی نتونید به شوخی اینا رو درمورد خودتون بیان کنید .