برش دادن تصاویر این کاریکاتورای کمال شرف باشرف، و برش دادنشون بهصورت کلاژ و داستانوار قرار گرفتنشون کنار همدیگه برای یه روایت تصویری از چرایی جنگ رمضان .
دکوری با همچین پسزمینهای که با مقوا امکان ایجادش زیاده، اما ابعاد قابلتوجهی میخواد . عمامه رو از مقوای مشکی استفاده میکنیم، با رنگ گواش مشکی، یا پارچه مشکی هم میشه بهش حالت برجستهتری داد . برای گردن از مقوای گلبهی یا کرمی استفاده میکنیم که اگر رنگشون خیلی بابمیل نبود بتونیم با پنبه و یکم رنگ یه لایه رنگ پررنگ یا کمرنگ روش بسازیم . با آبرنگ بهراحتی میشه درش آورد . برای مو هم سفید زیاد و مشکی کم میخوایم و کوه رو از مقوای قهوهای درمیاریم و با رنگ سعی میکنیم پستی و بلندی کوه رو نشون بدیم، میتونیم برای قله کوه از چفیه استفاده کنیم و یکمم روی مقوای قهوهای رو با رنگ سفید بپوشونیم .
یطوری دلم برای آقا تنگ شده که احساس شرم میکنم از بیانش، یعنی یه وسط یه برزخم، تا میام ابراز دلتنگی کنم یادم میوفته که هنوز سایهامامخامنهای روی سرمه ولی بازم دلم برای آقا تنگه .. نمیتونم قشنگ توصیفش کنم . راستشو بخوام بگم همش سعی دارم این احساسو قایم کنم . مثل بچهای که یه چیزی توی دستاشه و دستاشو پشت سرش قایم کرده .. هیچجایی رو پیدا نمیکنم که بتونم راز توی قلبم رو باز کنم و این دلتنگی رو فریاد بزنم .. فقط آه میکشم .
امروز رفتم نون بخرم یهخونهای رو دیدم روی در خونشون یه بنر از عکس آقا زده بودن و روش نوشته بود ؛ سید ما و مولای ما، دعا کن برای ما !
منم همینطور اهالی خونه، منم همینطور :)
شاید خندهدار باشه و کسی اینو قبول نکنه ولی تا الان هر عکسی از امامخامنهای دیدم مستقیم به دوربین نگاه نکردن، یعنی مظلومیت و اخلاصی که توی چهرشون نشسته بهشدت برام عجیبه! توی هر عکسی که نگاهشون به مقابله این رو کاملا احساس میکنم که با وجود این دوربین آقا معذبن، حیایی مقابل دوربینها توی تصاویرشون هست که برام خیلی عزیزه . .