مغزم پر از کلمست . نمیدونم شاید تو خوابم دارم با خودم حرف میزنم که انقد کلمه تو مغزم تلنبار شده .
تازه یادم افتاد که به همه اطرافیانم میگفتم یه روزم میاد من تو نمایشگاه کتاب غرفه انتشارات خودمو میزنم و آقا هم میاد بازدید :)))
. اوهام .
من فکرمیکنم هر چیزی یه اوجی داره. مثلا شاید سخنرانها اوج قلهای که برای خودشون میبینن همینه که یهش
من از اوج سقوط کردم بعد تو :)