مغزم پر از کلمست . نمیدونم شاید تو خوابم دارم با خودم حرف میزنم که انقد کلمه تو مغزم تلنبار شده .
تازه یادم افتاد که به همه اطرافیانم میگفتم یه روزم میاد من تو نمایشگاه کتاب غرفه انتشارات خودمو میزنم و آقا هم میاد بازدید :)))
. اوهام .
من فکرمیکنم هر چیزی یه اوجی داره. مثلا شاید سخنرانها اوج قلهای که برای خودشون میبینن همینه که یهش
من از اوج سقوط کردم بعد تو :)
کلی حرف دارم بچها . ولی میدونین چیه ؟ همه معتقدن تو فقط یه بچه ۱۸ سالهای که هیچی از اوضاع مملکت حالیت نیست، هیجانی، تند، بیپروا، سطحی نظر میدی و واکنش میدی ..
مامان بابا که اصلا فکرمیکنن من از عمیقترین نقطه نفهمیم حرف میزنم . اعتبار ؟ شوخیه .