همش بیشتر به این نتیجه میرسم که این چه زندگی بود که شروع کردم، چرا اصرار دارم به زنده موندن ؟ چه لذتی دارم میبرم ؟
چه دلبستگی دارم که نمیزاره خلاص شم ؟
و بیشتر میفهمم که هیچی هیچی هیچی.
هیچ بهانهای برای یکثانیه بیشتر نفس کشیدن ندارم .
. اوهام .
ولی جدی جدی دلم میخواد بچهام رقیهساداتخانوم و آقاسیدمجتبی باشن، دلیلشم به خودم مربوطه 😭✨ .
من اسم بچهام رو درحالی انتخاب میکنم که هرلحظه آه میکشم و میگم چرا زودتر نمیمیرم ؟
مداح گرامی واقعا تشکر که مداحی
" بایدهمحرملهشادیکنهخولیبخنده " رو امشب خوندی و با دل من راه اومدی .
من به کسایی که اینجا نیستن میگم بچها، چرا ؟
چون هزاران شخصیت ساخته و پرداخته توی
ذهنم دارم که اینجا همراهمن .
امامحسین، مثل وقتی که برای حرمله شدن بچها صورتم رو رنگ سیاه زدن و بعد از شستشو تا چندروز صورتم همچنان سیاه بود، الان روسیاهم! همونقدر دائمی.
یه لحظاتی تو زندگیم هست که بعدا وقتی بهش فکرمیکنم میفهمم انگار اصلا اون لحظات روح خودم نبوده . اصلا چیزی از اون لحظات یادم نمیاد . یعنی صرفا یهسری صدا و کلی رنگ قرمقاطی از صحنه یادم میاد . واقعا اغراق نمیکنم . انگار اون لحظات روحم توی کالبدم نبوده . وقتی یادشون میوفتم حس میکنم داشتم میمردم که چیزی یادم نیست .