سخنران امروز جملههای خیلی قشنگی میگفت .
میگفتن که وفات حضرترسول |ص| در حد یک وفات ساده نبوده . حضرت به کررات دستور دادن که سپاه اسلام جمع بشه برای مقابله با دشمن از مدینة بیرون بره اما نهتنها تعجیل نمیکردند برای اطاعت امر بلکه لجبازی یا حتی بهانههای واهی هم بهوجود میآوردن!
انگار که میدونستن این بیماری مثل سابق نیست . درنهایت چی رخ میده . شهر رو ترک نمیکردن . منتظر اتفاقی بودند . اگر مطلع نبودند پس اینهمه سستی چرا ؟
احتمالا که مِن بعد سهشنبهها درخدمتتون باشم ولی شما حرف بزنید ؛ دوستداشتید برید ، بمونید. من رو از یاد نبرید ، دعام کنید. خیلی زیاد! 🤍
. اوهام .
من دوست نداشتم ؟ من با صدای خودم که خودمم با خودم باهاش حرف نمیزنم برات شعر خوندم فرستادم.
من دوسِتنداشتم ؟ من اون کلیپ فان تکراری که تو فرستاده بودی رو دیدم ولی بهت نگفتم تکراریه.
امروز روز خوبی بود . شکر .
کیك پختم و بماند که دودقیقه بعد بیرون آوردنش پفش خوابید و روش رو با شکلاتفرمند پوشوندیم مزش خیلی 🥺😭💘 .
بعععد نهار ماکارونی درست کردم که البته از ترس کمتر نمك زدم و بینمک شد ولی خیلی خوجمزه شد ؛
حالام قالب پاستیل رو پر از آب کردم و یخ تحویل گرفتم و قهوهفوری و شکر و آسیاب کردم و با آب ترکیبشون کردم که
با شیر و یخ ترکیبش خیلی یواش و خنك بود : )✨
ظرفها رم شستیم و فقط مونده مرتب کردن خونه و اتاق و بعد باید مجبورش کنم که بشینیم با هم برنامه بچینیم 💪🏻 .
خب بچها قسمت داغون ماجرا اونجایی بود که مامانم زنگ زد خبر بگیره و دخترخالم داشت میگفت عاااارررره الانم داریم ذرت درست میکنیم که من از دور دیدم یه مه غلیظی دور و برمون رو گرفته و ذرتها مرحوم شدن . خلاصه که الان تهگلومون و چشمامون میسوزه . سلام از ارتفاعات کوه آلپ سوخته 🙏🏻 .