#فکرت 1 .
چگونه بنویسم ؟ چگونه آنچهرا که مقابل تو ایستادم و گفتم درمحضر تو اینها اهمیتی ندارد را بازگو کنم ؟ برای تو نگفتهام که برای این جماعت بگویم ؟ اصلا عشقی بوده ؟ من درباره خیلی احساسها مردد هستم .
درمورد وجودشان یا حتی صدقوجودشان .
که وهم برم ندارد . که دروغ نگویم بهخودم .
احساساتی دارم که میترسم در افکارم تکرارشان کنم . آنوقت این بندهیخدا از من چه خواسته ؟ از که ؟
آقا، ۱٤٠٠ سال پیش رسول[ص] فرمود ؛
منعشقفعف ؛ ثممات، ماتشهیدا.
کافی نیست ؟ [ ویرایشخورده ]
#فکرت 2 .
گفتی " فروا " . گفتم سمعا و طاعتا . ببین! دارم فرار میکنم . از آدمها .
از نگاهکردن به چشمهایشان . از شنیدنصدایشان . از ایستادن در چندقدمی تکبهتکشان دارم میگریزم . دارم فرار میکنم . هیچجا خسته نشدم از اینهمه دوندگی و فرار و دوری . هیچجا نبوده که خستگیام مرا از پا بیندازد . مرا متوقف کند . اما یکجا، که دست به زانو زدم، یکجا که کمی صبر کردم غرق بُهت شدم .
آنجا که چشمم به باقی جملهات خورد که گفتی " الیالحسین " . من تنهام . غریبم . چطور خودم را به " حسین " برسانم ؟
از کجا زودتر میرسم ؟ من نابلد این راهم . تو، به بیهدفی مسیر من هدف بخشیدی . به بیمقصدی من مقصد دادی . این منِ تنهایِ غریب را برسان !
ایناشتباهه!
چون دردهایی رو "تنهایی" چشیدیم و تحمل کردیم ؛ و کسی نبوده تا یادمون بده یا حتی کنارمون باشه،
ما هم حاضر نیستیم کنار آدمهایی که مثل خودمون دردهای مشابهی رو تجربه کردن وایسیم، و ازشون مراقبت کنیم.
مداحمیخونه ؛
بایهخوردهپنبهراهدهنومیبندن ..
از اونور میخونه ؛
هیمیخوامبگمحسیناماصدامدرنمیاد ..
نکنه منم مُردم که اسمت توی
دهنم نمیچرخه ؟ روی زبونم نمیاد ؟
نکنه منم مُردم که دیگه صدات نمیزنم ؟
نکنه ؟ خدانکنه.